اسطوره آفرینش

تاریخ و تاریخی بودن در اروپا معنایی کاملاً متفاوت با ما دارد. پراگ یک شهر تاریخی است؛ ولی اولین مدرک وجود این شهر مربوط به تاریخ 1092 میلادی است که یک تاجر عرب به نام ابراهیم بن یعقوب، نام آن را در سفرنامه‌اش می‌آورد. در این زمان، یعنی حدود 1000 سال قبل، سرزمین ما تقریباً یک کشور کهنه بوده!

هر شهری و هر ملتی، اسطوره‌های آغازین مخصوص به خود را دارد. اسطوره‌های ایجاد شهر پراگ نیز با توجه به همین مفهوم تاریخی بودن، خیلی جدید و مربوط به سال‌های 800 تا 1000 میلادی است که داستان‌هایش تنها از طریق اساطیر و سینه‌به‌سینه به زمان حال رسیده؛ در حالی که در این زمان در کشور ما، شهرهای بزرگ و کتاب‌خانه‌ها فراوان بوده و مدت‌ها بوده که ما از دوره‌ی اسطوره‌ها وارد دوره‌ی تاریخی شده‌بودیم.

بگذریم ... اسطوره‌ها می‌گویند که شهر پراگ را پرنسس لیبیوس بنا کرده. زنی که نخستین فرمان‌روای زن قبیله‌ی اسلاوهای غربی بود. قصد ندارم اسطوره را تعریف کنم. نگاهی به این مجسمه بیندازید:

پرنسس لیبیوس در کنار مردی که یک بوق زرد رنگ به دست دارد. یک عقاب روی شانه‌های پرنسس نشسته است.

این مجسمه به هم‌راه 3 مجسمه‌ی دیگر در قرن نوزدهم ساخته شده و قبلاً روی یکی از پل‌های پراگ قرار داشته. در جنگ جهانی دوم، این مجسمه در اثر بمباران آمریکایی‌ها آسیب دیده که پس از جنگ بازسازی شده و هم‌اکنون در وسط پارک منطقه‌ی تاریخی «ویشهراد» قرار دارد.

خوب ... امکانات آماده است. یک عقاب، مردی بوق به دست و زنی که قرار است شهری را بنا کند! بنشینید و اسطوره را بنویسید! منتظر پاسخ‌های دوستان اسطوره‌دوست و اسطوره‌شناس هستم!

پس‌نوشت: نم‌نم باران در این کوچه‌های سنگ‌فرش در سرمای ملایم شبانه، بودنی است؛ به نوشتن نمی‌آید!

بهار پراگ

بعضی حوادث، مثل یک زخم روی چهره‌ی یک ملت می‌ماند و برای همیشه آزارش می‌دهد و دلش را به درد می‌آورد.

اگر کتاب‌های میلان کوندرا را خوانده‌باشید، بهار پراگ را می‌شناسید. پس از پایان جنگ جهانی، شکست آلمان و رهایی از آلمان هیتلری، چکسلواکی کمونیست شد و به اردوی شوروی پیوست. از آن زمان حزب کمونیست چکسلواکی حکومت را در دست گرفت. ده سال بعد، در دهه‌ی 50 میلادی، کمونیست‌های چکسلواکی تغییر کردند. گروه اصلاح‌طلبی در میان کمونیست‌ها پیدا شد و کم‌کم قدرت را در دست گرفت. در سال‌های 1960، کم‌کم چهره‌ی حکومت نرم‌تر و نرم‌تر می‌شد. آزادی‌ها بیشتر می‌شد و انتقاد از حکومت آزادانه صورت می‌گرفت. کمونیست‌های چکسلواکی مدعی شدند که قصد دارند «سوسیالیسم با چهره‌ی انسانی» را به دنیا معرفی کنند ... می‌توانید امید یک را ملت را به تغییر، پیش‌رفت و سعادتمندی تصور کنید؟

و امید، ناامید شد. شوروی، که خود را صاحب تمام کشورهای کمونیست می‌دانست تحمل نکرد. در بهار سال 1968، نیروهای ارتش شوروی وارد شهر پراگ شدند و با دخالت نظامی مستقیم، گروه تمامیت‌خواه کمونیست را در آن‌جا به قدرت رساندند. صدها نفر کشته‌شدند؛ صدها نفر زندانی شدند و صدها نفر هم کشور را ترک کردند. ارتش شوروی در پراگ ماند تا دیکتاتوری را حفظ کند؛ و آن‌جا ماند تا سال 1990 که شوروی فرو پاشید و ارتش سرخ شوروی، پراگ را ترک کرد و حکومت کمونیستی پراگ هم به پایان راه رسید.

حالا، چک‌ها تمام تلاششان را می‌کنند که یادشان نرود؛ و یاد کسی نرود که چه اتفاقی در آن‌جا افتاده و چه‌گونه روزی، دخالت خارجی، به کمک دیکتاتورهای داخلی، امید یک ملت را ناامید کرد. جلوی ساختمان صد و چند ساله‌ی موزه‌ی ملی چک در میدان Wenceslas، پر است از نشانه‌های یادآوری این زخم دل‌خراش بر صورت این شهر.

 

منظره‌ی ساختمان موزه‌ی ملی پراگ. در روز حمله به پراگ، یکی از گلوله‌های تانک‌های ارتش شوروی به این ساختمان زیبا اصابت کرد. امروز، برای یادآوری، یک تانک در برابر این ساختمان در پیاده‌روی خیابان قرار دارد که لوله‌اش را به سمت ساختمان نشانه رفته‌است.

در سال 1969، در تظاهرات مردم پراگ علیه شوروی‌ها که سرکوب شد، یک دانش‌جو به نام یان پالاش، در اعتراض به حکومت کمونیستی در برابر ساختمان موزه‌ی ملی خودسوزی کرد. محل شروع حرکت اعتراضی او به هم‌راه مردم و محل خودسوزی او، با دو صلیب، یکی ایستاده و یکی خوابیده به روی زمین مشخص شده و به آن ادای احترام می‌شود. (تصویر بالا و تصویر زیر)

منظره‌ی میدان از ایوان موزه. (تصویر زیر)

در تابلوی زیر مجسمه، تساوی ستاره‌ی سرخ کمونیسم با صلیب شکسته‌ی نازی‌ها به چشم می‌خورد. پراگ زیبا، هردوی این کابوس‌های قرن بیستم را پشت سر هم تجربه کرده‌است. 

یادبود قربانیان حکومت کمونیستی بر روی ایوان موزه؛ با اسم، عکس و خلاصه‌ای از زندگی.

وقتی وارد ساختمان موزه می‌شوید، داستان تازه شروع می‌شود. کف زمین را از روزنامه‌های آن روزها پوشانده‌اند و در و دیوار، داستان غم‌انگیز بهار پراگ را با جزئیات بازگو می‌کنند.

زندگی ملت‌ها درست مثل زندگی یک آدم، لحظلت شیرین و تلخ دارد و در مجموع، همان طور که هرکس، با نگاهی به کل زندگی‌اش و تلخی‌ها و شادی‌هایش، در مجموع خود را کامیاب و موفق یا ناکام و حسرت‌زده می‌بیند. ما ایرانی‌ها از این زخم‌ها فراوان داریم؛ و اصلاً تاریخ ما تاریخ حسرت است. 28 مرداد، دردناک‌تر و سوزاننده‌تر از بهار پراگ بود. و جای خون 3 دانش‌جوی دانشکده‌ی فنی پس از کودتا در 16 آذر، درست در سالن فنی همان دانشکده‌ی فنی بود که هنوز هم هست ... ولی من یادم نمی‌آید هیچ یادبودی در هیچ جای شهرمان، 28 مرداد 32 را به یادمان بیاورد.

ملتی که گذشته‌ی خود را از یاد ببرد، محکوم به تکرار آن است.

پراگ

آدم مگر چه می‌خواهد از زندگی؟! یک دفعه از تهران پرتاب شوی به یک هوای سرد، جایی که حتماً لازم است کاپشن بپوشی؛ آن هم یک سرمای مرطوب، در شهری پر از کوچه‌های سنگ‌فرش خلوتی با ساختمان‌های قدیمی و زیبا، که رأس هر ساعت صدای ناقوس‌های کلیسا در آن به گوش می‌رسد ...

مهندس بازرگان کتابی دارد با عنوان سازگاری ایرانی. در آن، ویژگی‌های ایرانی‌ها را بر اساس شرایط جغرافیایی و آب‌وهوای سرزمینمان تحلیل می‌کند و عقیده دارد که عدم توجه به منافع جمعی، نبود روحیه‌ی ملی، ضعف حافظه‌ی تاریخی، نپذرفتن برنامه‌ریزی و عدم وجود نگاه درازمدت و ... در کشور ما محصول شرایط اقلیمی سرزمین ماست. امروز من این را احساس کردم؛ که چه‌گونه تنها و تنها قرار گرفتن در یک شرایط آب و هوایی دیگر، آب و هوای آدم را عوض می‌کند.

قبل از سفر به پراگ، کلی برنامه داشتم؛ ولی حالا با این سرمای دل‌چسب و غروب‌های مرطوبی که آدم را یاد غروب‌های روزهای آبان ماه در شمال می‌اندازد، در این کوچه‌هایی که معماری و حال و هوایش، دل‌گیری و زیبایی را با هم دارد، اصلاً دلم می‌خواهد کارهایی کاملاً متفاوت انجام دهم. دلم می‌خواهد ساعت‌ها در این کوچه‌ها قدم بزنم و بعد در یک کافی‌شاپ کوچولو، یک کاپوچینوی داغ بخورم و یک داستان شیرین بخوانم؛ فقط یک داستان! بی‌خود نیست که کشور به این کوچکی این‌قدر نویسنده دارد!

 

فقط از وقتی که دارم توی این کوچه‌ها می‌چرخم، مدام فکر می‌کنم اگر سالادج این‌جا بود، از شدت ذوق خودکشی می‌کرد!

پدر ...

آمد خانه. چشم‌هایش پر از اشک بود. نگران پرسیدم: «چی شده؟!». بغضش ترکید: «پدر مرد. بی‌پدر شدیم.»

پدر که بمیرد، خانواده از هم می‌پاشد. همه شمشیرهایشان را از رو می‌بندند. پدر که مرد، بی‌پناه شدیم. دیگر کسی نبود که زیر عبایش مصون باشیم و کسی جرأت نکند آسیبمان بزند. پدر که مرد، دیگر زبان همدیگر را نمی‌فهمیدیم. دیگر نمی‌خواستیم بفهمیم انگار. دیگر حرف آشتی‌جویانه و کنار آمدن به یکدیگر ... دیگر حرف زدن با یکدیگر فایده‌ای نداشت. هرچه می‌گفتیم دیگر فایده نداشت ... اگرچه انگار خودمان هم از قبل آماده بودیم؛ ولی تا پدر بود، لااقل از روی او شرم می‌کردیم.

*

سال 45، در زندان، بس که آیت الله طالقانی آزاداندیش بود و مهندس بازرگان، اهل تشرع، زندانی‌ها به شوخی می‌گفتند مهندس طالقانی و آیت‌الله بازرگان! سال 57، مهندس طالقانی که از زندان آزاد شد، خانه‌اش محل گردهم‌آیی بود. قلب انقلاب در پیچ شمران می‌زد. تظاهرات بزرگ تاسوعا و عاشورای سال 57 که اعلام رسمی اهداف انقلاب بود، از در خانه‌ی او شروع شد. روزی که خمینی آمد، تنهای تنها، گوشه‌ای ایستاده‌بود و دور از هیاهو تماشا می‌کرد ...

چه کشید پدر آن شش‌هفت ماه. فاجعه داشت رخ می‌نمود. ضد انقلاب‌های سابق شده‌بودند انقلابی دو‌آتشه. انقلابی‌های سابق دعواهای توی زندان را آورده بودند توی کشور و داشتند شاخ و شانه می‌کشیدند برای هم. و هیچ کس جز او، یا نمی‌خواست یا نمی‌توانست انقلابیون سابق را کنار هم نگه دارد و از شر ضدانقلاب در امان. خیلی زجر کشید. یک بار قهر کرد و رفت و تا چند روز همه دنبالش می‌گشتند. می‌گفت: «وقتی با پسر من این‌جور رفتار می‌کنید، با دیگران چه می‌کنید؟!» سخن‌رانی‌هایش همه فریاد بود انگار و خشم. دغدغه‌اش شورا بود و انقلابی که داشت پا می‌گرفت و نگران بود که دارند با آن چه می‌کنند.

-         بروید دنبال کارتان. بگذارید مردم مسئولیت پیدا کنند. استبداد زیر پرده دین را کنار بزنید.

-         آن کسی که نوید آزادی می‌دهد، اوست که طرفدار انسان است. این نیست که زندگی فقط نان و آب باشد. انسان که کم‌تر از حیوان نیست. انسان می‌خواهد آزاد نفس بکشد، آزاد زندگی کند. انسان آزادی می‌خواهد. اگر وضع به همین منوال پیش رود مستبدینی بر همه ما مسلط خواهند شد...

و تا بود، همه زیر بال و پرش بودند. به هیچ کس اجازه نداد مصادره‌اش کند و به هیچ کس هم اجازه نمی‌داد به بقیه زور بگوید. پدر بود ... «این‌ها بچه‌های من هستند. با بچه‌های من چه‌کار دارید؟». هیأتی که از کوبای کمونیست آمده‌بود، وقتی با او دیدار کرد، در مصاحبه گفته‌بود: «اگر اسلام این است که آقای طالقانی می‌گوید که ما هم مسلمانیم!»

*

پدر که رفت، زیاد طول نکشید. پاک‌ترین‌ها و صادق‌ترین‌ها جلوی روی هم ایستادند و میهن، عزیزترین فرزندانش را در آمیزه‌ای از بی‌خردی، فرصت‌طلبی، استبداد، قدرت‌جویی و تصفیه‌حساب‌های شخصی از دست داد و انقلابی که قرار بود نخستین انقلاب پست‌مدرن دنیا باشد، شد آخرین انقلاب ارتجاعی دنیا؛ و ایرانی که قرار بود تمام چشم‌ها را به خودش خیره کند و بشود محل تعریف نو از انسان، شد این گوشه‌ی نفرین‌شده‌ی دنیا که همه فقط می‌خواهند از آن فرار کنند.

*

می‌گویند فرآیندهای اجتماعی به افراد وابسته نیست و «اگر فلانی بود چنان می‌شد» هیچ جایگاهی ندارد در سرنوشت یک جامعه. شاید همین جور باشد شاید هم نه؛ ولی هرچه که باشد، حداقل آدم دلش نمی‌خواهد ابرمردها را نادیده بگیرد. شاید فقط برای دل‌خوشی است و شاید هم واقعی ... ولی فرقی در احساس آدم نمی‌کند. احساس که کوهی از حسرت در دلت می‌کارد که «اگر طالقانی زنده می‌ماند» ... شاید هم اصلاً این ممکن نبود؛ پدر نمرد؛ دق کرد. نمی توانست زنده بماند و ببیند.

*

بغضش ترکید و گفت: «بی‌پدر شدیم». درست می‌گفت. کاملاً. وقتی فقط دوسال بعد، در شهریور 1360، در 22 سالگی جلوی جوخه‌ی اعدام ایستاده‌بود و منتظر صدای گلوله‌ها، معنای این بی‌پدری را خیلی‌خیلی بهتر می‌فهمید.

*

هنوز هم کسی نمی‌تواند مصادره‌اش کند؛ حتی اگر بعد از این همه سال سکوت در آوردن نامش، تلویزیون صبح تا شب نامش را بیاورد و فقط گزیده‌ی بعضی از سخن‌رانی‌های کاملاً امنش (!) را پخش کند. 19 شهریور، سالگرد وفات پدر طالقانی، ابوذر تنهای زمان، گرامی باد.

نوری زاد

از بعضی چیزها واقعاً سر در نمی‌آورم. شاید شما هم اسم «محمد نوری‌زاد» به گوشتان آشنا بوده‌باشد. از آن‌جا که سال‌هاست به روزنامه‌ی کیهان آلرژی دارم و آن را نمی‌خوانم، اسم ایشان را اولین بار در لیست نوینگان یک سریال تلویزیونی دیدم؛ سریالی ضعیف، که عملاً درباره‌ی دوم خردادی‌ها ساخته‌شده‌بود و هماهنگ با بقیه‌ی سیاست‌های صدا و سیما و کیهان، توهم عظیمی از وابستگی و بدجنسی (!) آن‌ها ارائه می‌داد؛ در مقابل یک عده آدم ریشو با صورت‌های آسمانی که همه چیزشان و همه کارشان خوب بود و نیکو!

با این پس‌زمینه از این نام، عجیب نیست اگر بگویم داشتم شاخ در می‌آوردم وقتی خواندم که جامعه‌ی مدرسین حوزه‌ی علمیه‌ی قم از این آقا به دلیل توهین به مرجعیت و روحانیت در وبلاگش شکایت کرده. و عجیب‌تر آن که وقتی دلایل شکایت را خواندم، تعجبم چندصد برابر شد ... دو-سه مطلب آخر این آقا را بخوانید تا دستتان بیاید. نمی‌دانم این حرف‌ها را –که خیلی وقت است خیلی‌ها می‌زنند و به خاطر آن از همین دوستان آقای نوری‌زاد چه‌ها که ندیده‌اند- از چه رو می‌زند؟ آیا از ته دل می‌گوید یا نقشه ای، چیزی در کار است. در این جا مطالب این آقا را بخوانید ...

هویج پخته متحرک

امروز خیلی اعصابم خرد است. احساس می‌کنم یک هویج پخته‌ی متحرکم. همین.

نوستالژی ...

این نوستالژی لعنتی ...

نیمه‌ی شب، مامان را بالای سرت می‌دیدی که آرام صدایت می‌کند: «سحر شده»! یادت می‌آمد دیشب چه‌قدر اصرار کرده‌بودی که بیدارت کنند تا روزه بگیری.

می‌روی آشپزخانه و سر میز می‌نشینی. «روزه‌داران عزیز، 30 دقیقه تا اذان صبح به وقت رشت باقیست ... اللهم انی اسئلک من جمالک به اجمله، و کل جمالک جمیل ...»

اولش باید فرنی بخوری. معصوم سر میز کاملاً خواب است! مامان دارد پلو را گرم می‌کند و بوی پلوی چسبیده به ته تابه تمام آشپزخانه را گرفته. محمود هم فرنی نمی‌خورد چون سرماست دارد!

بعد از فرنی هم، چایی که تند تند می‌خوری چون «تنها 3 دقیقه تا اذان صبح به وقت تهران باقیست!»

مسواکت را می‌زنی و می‌خوابی. صبح از راه می‌رسد. تو در تمام روز به خودت افتخار می‌کنی. تو روزه‌ای! بزرگ‌ترها هم همه‌جا پزت را می‌دهند ... «بچه‌ام روزه‌س ... این سومین روزه‌ی کاملیه که امسال می‌گیره!»

تقریباً تمام ماه رمضان را وقت افطار میهمانی هستید. امشب ... خانه‌ی مامان‌جون! سفره‌ی افطار با ربنای شجریان. «اذان شده؟/ نه ... این به افق تهرانه! ... نه بابا، به افق ساریه! رشتو بگیر ببینم! اه نخوریا! هنوز نشده اذان! تا آخر اذان صبر کن!» تو، با دل کوچکت، فکر می‌کنی چه‌قدر خدا دوستت دارد که امروز را روزه گرفته‌ای. الآن هرچه از خدا بخواهی قبول می‌کند. پس می‌خواهی که امسال در مسابقه‌ی علمی نفر اول استان بشوی! چه‌طور است؟! و افطار ... اول: نان و پنیر و چایی، اولش هم به تو می‌دهند که کوچکی و روزه گرفته‌ای ... بعدش شامی و سبزی خوردن و آش و تازه شام ... کباب ترش!

نمی‌توانم آن حال و هوای دل‌نشین را توصیف کنم. هوای روزهای متفاوت و هیجان‌انگیزی را که در این تهران شلوغ و بی‌در و پیکر گم شده؛ چون هیچ حرمتی ندارد که همه سر وقت، سر سفره‌ی افطار باشند. رنگ روزهای ماه رمضان خیلی فرق داشت. رنگش گرم بود. انگار هوا به رنگ قرمز در می‌آمد. هیچ چیز عادی نبود. همین انتظار برای یک لحظه، یک آن که صدای الله اکبر بیاید و بعد از آن خوردن مجاز باشد، رنگ عادی و روزمره را پاک می‌کرد و می‌‌برد ...

دو وبلاگ زیبا

دو وبلاگ دوست‌داشتنی و بسیار دل‌نشین به جمع وبلاگ‌ها اضافه شده! خیلی خوش‌حال شدم! به امید روزی که هر کدام از بر و بچز(!) یک وبلاگ داشته‌باشد!

به سالادج و کافه نوستالژی سربزنید!

روزهای بشر!

دو هفته پیش، مثل همیشه به عنوان دل‌نشین‌ترین تفریح کوتاه، رفتم گشتی در یک کتاب‌فروشی بزنم. کتاب‌فرویش تندیس، در خیابان ولیعصر، سر تخت طاووس که یکی از آن جاهای دوست‌داشتنی است. مثل همیشه اول به سراغ قفسه‌ی کتاب‌های کودک و نوجوان رفتم تا ببینم چه خبر است! خبر تازه‌ای البته نبود؛ اما کتاب علمی تخیلی کوتاهی دیدم که تازگی خوانده‌بودم و حسابی هوس علمی-تخیلی خواندن کردم! رفتم به سراغ کتاب‌فروش که آدم به‌روز و جالبی است و همیشه راه‌نمایی‌های خوبی می‌کند. اما جوابش برایم جالب بود ...

«داستان علمی-تخیلی اصلاً نداریم! الآن کتابای فانتزی، جن و جادو و از این جور چیزا طرفدار داره. کتابای علمی تخیلی رو ناشرا اصلاً چاپ نمی‌کنن. اگه ده سال پیش میومدی این‌جا، کلی کتاب علمی-تخیلی می‌تونستم بهت بدم!»

برایم جالب بود. من در دوران نوجوانی، تقریباً هرچه که از آرتور سی کللارک، آیزاک آسیموف، ری برادبری و شبیه آن‌ها به فارسی ترجمه شده را خوانده‌ام؛ ولی نمی‌دانستم که انتشار این کتاب‌ها از همان زمان تا حالا کاملاً متوقف شده!

شاید اشتباه می‌کنم؛ اما فکر می‌کنم این روند، یک روند جهانی است و ربط چندانی به کشور ما ندارد. بازار کتاب کشور ما فقط تحت تأثیر فضای جهانی قرار می‌گیرد. در اروپا و آمریکا، دهه‌ی 40 و 50 را اوج دوران داستان‌های علمی‌تخیلی می‌دانند؛ اما همه می‌دانیم که یکه‌تاز داستان و اصلاً شاید کتاب در دهه‌ی 90 به بعد، هری پاتر است. بماند نگاه دوباره‌ای که به ارباب حلقه‌ها و نارنیا شد و کتاب‌های جدید «نیروی اهریمنی‌اش» و ... .

گویی بشر که در آغاز قرن 20، مغرور و امیدوار به آینده‌ی علم، با تفاخر ادعا می‌کرد که «خدا را تنها هنگامی باور می‌کنم که آن را زیر چاقوی جراحی‌ام لمس کنم»، حالا بدجور می‌خواهد به دوران جادو جنبل برگردد! آینده‌ی قرن بیستم، آینده‌ای بود مملو از ماشین، سفر فضایی، روبات و ...؛ اما کافی است هری پاتر را بخوانید تا ببینید چه‌گونه تمام تکنولوژی بشر، با عنوان تلاش‌های بیهوده، ابتدایی و بی‌ارزش مشنگ‌ها مورد تمسخر قرار می‌گیرد!

این تازه اول راه است. بشر کمی بزرگ‌تر شده. دوران نوجوانی، ادعای عالم‌گیری، مسخره کردن هرچه از گذشته‌ها رسیده‌بود را پشت سر گذاشته. دیگر مثل اوایل قرن، همه‌ی اسطوره‌ها را «ناشی از نادانی بشر در پاسخ به پرسش‌ها» نمی‌داند و در آن‌ها به دنبال حقیقت می‌گردد. خنده‌ام می‌گیرد وقتی بعضی‌ها را می‌بینم که هنوز با فخرفروشی‌های عالمانه‌ی سال 1900 صحبت می‌کنند!

در این میان، مذهب هم مورد بازنگری قرار می‌گیرد. مذهب، بخشی دیگری از دنیای قدیم بود که غرور علمی آن را به تمسخر می‌گرفت ... و حالا طور دیگری نگاهش می‌کند؛ البته آن‌ها که دارند به مذهب از دریچه‌ی 200 سال پیش نگاه می‌کنند آب در هاون می‌کوبند، ولی مذهب جدید، متولد خواهد شد؛ درست مانند اسطوره‌های جدید! ظاهراً بشر راه دل را به عقل ترجیح داده‌است!

شازده کوچولو ...

اولین بار ، شازده کوچولو را در سن 14 سالگی خواندم. هیچ دلیلی نداشت و آن کتاب هیچ چیز را به یادم نمی‌آورد؛ ولی وقتی تمام شد ... برای اولین بار پس از خواندن کتابی ساعت‌ا گریه کردم. ساعت‌ها ... اشکم بند نمی‌آمد! چنان غمی بر دلم سنگینی می‌کرد که گویی همان لحظه در صحرای آفریقا، شازده کوچولویم به ستاره‌ی خود رفته‌است. پس از آن، بارها و بارها آن را خواندم. بارها و بارها. هر بار پرشورتر از بار قبل.

این اهلی شدن ویژگی دارد که هم بد است و هم خوب. اهلی می‌شوی و آن وقت شازده کوچولویت می‌رود. می رود و تو می‌مانی و توجیه آسمان و ستاره‌ها و خنده و گریه‌هایشان تا دلت را خوش کنی! نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم دلم برای اهلی شدن تنگ شده‌است. دلم برای انتظار ...  

«تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشيد روشن خواهد شد. من با صدای پايی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای ديگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای ديگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسيقی مرا از لانه بيرون خواهد کشيد. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندم‌زارها را در آن پايين می‌بينی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چيز بيفايده‌ای است. گندم‌زارها مرا به ياد هيچ چيز نمی‌اندازند و اين جای تاسف است! اما تو موهای طلايی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به ياد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزيدن باد را در گندم‌زار دوست خواهم داشت...

روباه ساکت شد و مدت زيادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:

- بي‌زحمت... مرا اهلی کن!»

حالا، بعد از 17 سال از آن نخستین بار، با خواندن شازده کوچولو بیشتر گریه‌ام می‌گیرد! بی‌زحمت، مرا هم اهلی کنید. بعدش هم ... نمی‌شود لطفاً به ستاره‌تان نروید و بگذارید یک بار هم که شده، شادی برای همیشه بماند؟ می‌دانم. می‌دانم نمی‌شود.

«شازده کوچولو گفت: اوه! من بسيار خوب فهميدم. ولی تو چرا هميشه با رمز حرف می‌زنی؟
مار گفت: من همه رمزها را می‌گشايم.

و هر دو خاموش شدند.»

یک ایرانی

یک نفر طلا گرفت.

یک نفر، پرافتخارترین ورزش‌کار تاریخ ایران در المپیک شد.

یک نفر، یک ایرانی بود. یک ایرانی خوش‌فکر، شجاع و پرتلاش.

این یک نفر، هیچ ربطی به هیچ آقای مسئول، هیچ برنامه‌ریزی کلان و هیچ نظام مقدسی ندارد! این یک نفر، ایرانی است. فقط «یک» ایرانی لایق واقعی!

مبارک همه‌ی ایرانیان باشد؛ دستش درد نکند و همیشه پیروز باشد!

ممنونیم؛ از هادی ساعی!