آمد خانه. چشمهایش پر از اشک بود. نگران پرسیدم: «چی شده؟!». بغضش ترکید: «پدر مرد. بیپدر شدیم.»
پدر که بمیرد، خانواده از هم میپاشد. همه شمشیرهایشان را از رو میبندند. پدر که مرد، بیپناه شدیم. دیگر کسی نبود که زیر عبایش مصون باشیم و کسی جرأت نکند آسیبمان بزند. پدر که مرد، دیگر زبان همدیگر را نمیفهمیدیم. دیگر نمیخواستیم بفهمیم انگار. دیگر حرف آشتیجویانه و کنار آمدن به یکدیگر ... دیگر حرف زدن با یکدیگر فایدهای نداشت. هرچه میگفتیم دیگر فایده نداشت ... اگرچه انگار خودمان هم از قبل آماده بودیم؛ ولی تا پدر بود، لااقل از روی او شرم میکردیم.
*
سال 45، در زندان، بس که آیت الله طالقانی آزاداندیش بود و مهندس بازرگان، اهل تشرع، زندانیها به شوخی میگفتند مهندس طالقانی و آیتالله بازرگان! سال 57، مهندس طالقانی که از زندان آزاد شد، خانهاش محل گردهمآیی بود. قلب انقلاب در پیچ شمران میزد. تظاهرات بزرگ تاسوعا و عاشورای سال 57 که اعلام رسمی اهداف انقلاب بود، از در خانهی او شروع شد. روزی که خمینی آمد، تنهای تنها، گوشهای ایستادهبود و دور از هیاهو تماشا میکرد ...

چه کشید پدر آن ششهفت ماه. فاجعه داشت رخ مینمود. ضد انقلابهای سابق شدهبودند انقلابی دوآتشه. انقلابیهای سابق دعواهای توی زندان را آورده بودند توی کشور و داشتند شاخ و شانه میکشیدند برای هم. و هیچ کس جز او، یا نمیخواست یا نمیتوانست انقلابیون سابق را کنار هم نگه دارد و از شر ضدانقلاب در امان. خیلی زجر کشید. یک بار قهر کرد و رفت و تا چند روز همه دنبالش میگشتند. میگفت: «وقتی با پسر من اینجور رفتار میکنید، با دیگران چه میکنید؟!» سخنرانیهایش همه فریاد بود انگار و خشم. دغدغهاش شورا بود و انقلابی که داشت پا میگرفت و نگران بود که دارند با آن چه میکنند.
- بروید دنبال کارتان. بگذارید مردم مسئولیت پیدا کنند. استبداد زیر پرده دین را کنار بزنید.
- آن کسی که نوید آزادی میدهد، اوست که طرفدار انسان است. این نیست که زندگی فقط نان و آب باشد. انسان که کمتر از حیوان نیست. انسان میخواهد آزاد نفس بکشد، آزاد زندگی کند. انسان آزادی میخواهد. اگر وضع به همین منوال پیش رود مستبدینی بر همه ما مسلط خواهند شد...
و تا بود، همه زیر بال و پرش بودند. به هیچ کس اجازه نداد مصادرهاش کند و به هیچ کس هم اجازه نمیداد به بقیه زور بگوید. پدر بود ... «اینها بچههای من هستند. با بچههای من چهکار دارید؟». هیأتی که از کوبای کمونیست آمدهبود، وقتی با او دیدار کرد، در مصاحبه گفتهبود: «اگر اسلام این است که آقای طالقانی میگوید که ما هم مسلمانیم!»
*
پدر که رفت، زیاد طول نکشید. پاکترینها و صادقترینها جلوی روی هم ایستادند و میهن، عزیزترین فرزندانش را در آمیزهای از بیخردی، فرصتطلبی، استبداد، قدرتجویی و تصفیهحسابهای شخصی از دست داد و انقلابی که قرار بود نخستین انقلاب پستمدرن دنیا باشد، شد آخرین انقلاب ارتجاعی دنیا؛ و ایرانی که قرار بود تمام چشمها را به خودش خیره کند و بشود محل تعریف نو از انسان، شد این گوشهی نفرینشدهی دنیا که همه فقط میخواهند از آن فرار کنند.
*
میگویند فرآیندهای اجتماعی به افراد وابسته نیست و «اگر فلانی بود چنان میشد» هیچ جایگاهی ندارد در سرنوشت یک جامعه. شاید همین جور باشد شاید هم نه؛ ولی هرچه که باشد، حداقل آدم دلش نمیخواهد ابرمردها را نادیده بگیرد. شاید فقط برای دلخوشی است و شاید هم واقعی ... ولی فرقی در احساس آدم نمیکند. احساس که کوهی از حسرت در دلت میکارد که «اگر طالقانی زنده میماند» ... شاید هم اصلاً این ممکن نبود؛ پدر نمرد؛ دق کرد. نمی توانست زنده بماند و ببیند.
*
بغضش ترکید و گفت: «بیپدر شدیم». درست میگفت. کاملاً. وقتی فقط دوسال بعد، در شهریور 1360، در 22 سالگی جلوی جوخهی اعدام ایستادهبود و منتظر صدای گلولهها، معنای این بیپدری را خیلیخیلی بهتر میفهمید.
*
هنوز هم کسی نمیتواند مصادرهاش کند؛ حتی اگر بعد از این همه سال سکوت در آوردن نامش، تلویزیون صبح تا شب نامش را بیاورد و فقط گزیدهی بعضی از سخنرانیهای کاملاً امنش (!) را پخش کند. 19 شهریور، سالگرد وفات پدر طالقانی، ابوذر تنهای زمان، گرامی باد.