تصویر!

 

این هم یک تصویر دوست­داشتنی! می­بخشید که کیفیتش خوب نیست؛ عکس گرفتن با موبایل و عجله بهتر از این نمی­شود. عوضش به جان شما کمیتش حرف نداشت؛ هرچه خوردیم باز هم بود!

پس­نوشت1: نانش هم داغ داغ بود؛ در عکس قابل مشاهده نیست!

پس­نوشت2: توصیه می­کنم حتماً قبل از هر بحث مهم سیاسی، اجتماعی و غیره (!) و به ویژه قبل از نوشتن در وبلاگتان، چنین تصویری برای خودتان فراهم کنید؛ نتیجه­ی تراوشات ذهن خلاق شما بی­نهایت متعالی­تر خواهد بود!

 

 مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خندیدن و گریستن

"و وقتی سام این را شنید، از ته دل به صدای بلند خندید؛ و سپس از جا برخاست و فریاد زد: «زهی شکوه و افتخار! همه­ی آمال و آرزوهای من راست درآمده است!» و سپس گریست.

و همه­ی سپاهیان خندیدند و آن­گاه گریستند ..."

 

شاید بتوانید تصور کنید خندیدن و آن­گاه گریستن یعنی چه؛ اما تنها کسانی با خواندن جمله­ی بالا خندیده و گریسته­اند که "ارباب حلقه­ها" را خوانده­باشند!

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کله ی شاه!

۱-هشتم آذر 76 بود. بعد از هيجان‌هاي اوليه، حدود ساعت 8 شب سوار تاكسي بودم و توي ترافيك شادي. (جان من نگوييد مگر چه خبر بود در آن روز! بازي ايران-استراليا ديگر!) راننده تاكسي كلي هيجان‌زده بود و كسي هم عين خيالش نبود كه ترافيك است! راننده تاكسي به ذوق آمده بود: «آقا من فقط دو بار ديگه مردمو اين‌جوري ديده‌م! يكيش آزادي خرم‌شهر بود؛ يكيشم روزي كه شاه رفت!»

ديروز 26 دي‌ماه بود. سال‌گرد يكي از اين سه روز؛ روزي كه شاه رفت!

۲-در هر 3 روزش اين‌جانب از افتخار «بودن» بهره‌مند بوده‌ام؛ مثل همه‌ي كسان ديگري كه سي سال و ببيشتر دارند! سومي را كه هيچ؛ اما در دومي، در سن 5 سالگي، در وضعيتي بودم كه جزئيات شادماني مردم و روشن بون چراغ ماشين‌ها را به ياد دارم. اگرچه به دلايلي ننوشتني، احساس مي‌كردم كه اين شادماني ربطي به من ندارد! در غرور روز سوم خرداد، سال‌ها بعد شريك شدم.

۳-روز ۲۶ دی ۵۷ را که به علت كم‌بود سن (!) يادم نيست؛ اما در دوران بچگي و مدرسه، 26 دي براي ما طليعه‌ي دهه‌ي فجر بود كه هم به خاطر سرودهاي دوست‌داشتني و تغيير حال و هواي تلويزيون و هم وضعيت مدرسه خيلي منتظرش بوديم.

۴-در فضای دهه‌ی ۶۰، شاه یک جورهایی به معنی فحش بود. خشم و نفرت مردم حقیقی بود و تحمیلی نبود. الآن نمی‌دانم عمل‌کرد جمهوری اسلامی چه بر سر آن احساس آورده؛  از طرفی حافظه‌ی تاریخی ملت ما هم که کلاْ تعطیل است! به همین دلیل نمی‌دانم هنوز بچه‌هاي مدرسه اين شعار را به كار مي‌برند يا نه؛ ولي ما در دوران دبستان وقتي يك بازي را از تيم ديگري مي‌برديم؛ دسته‌جمعي مي‌خوانديم: «ما برديم؛ ما برديم؛ كله‌ي شاهو به شما سپرديم!»

۵-هربار که این جمله را از قول خمینی می‌خوانم، حیرت‌زده می‌شوم و بر هوش تاریخی‌اش آفرین می‌گویم؛ وقتی در سال ۴۲ بالای منبر گفت: «ای جناب شاه! من به تو نصیحت می‌کنم ... من نمی‌خواهم وقتی تو می‌روی مردم شکرگزاری کنند. من نمی‌خواهم تو مثل پدرت شوی!»

۶-هر بار هم که اسم محمدرضا پهلوی می‌آید، یاد این جمله‌ی تاریخی مهندس بازرگان می‌افتم که در شرایط بحرانی انقلاب ۵۷ در یک مصاحبه گفت: «رهبر اول انقلاب ایران، شخص اعلی‌حضرت است!»

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تزریق!

بيماري آمده با تورم ران پاي راست. يك آقاي 40 ساله كه همسرش هم هم‌راهش است. معاينه‌اش مي‌كنم؛ به نظر مي‌رسد كه طرف معتاد تزريقي باشد و مشكل، از عوارض تزريق. از همسرش آهسته مي‌پرسم: «ايشون تزريق مي‌كنه؟» همان‌طور آهسته و خيلي جدي جواب مي‌دهد: «نه؛ فقط نماز مي‌خونه!»

شما بوديد چه مي‌گفتيد؟!

نتیجه­گیری منطقی: انسان در 2 حال دچار ورم اندام تحتانی می­شود: 1-معتاد تزریقی باشد 2-نماز بخواند!

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پیام مادرم

مسعود بهنود در مطلب اخیرش به مناسبت 19 دی، متن مقاله­ای را که با عنوان «ایران و استعمار سرخ و سیاه» در سال 56 جرقه­ی انقلاب ایران را زد منتشر کرده. یادم آمد که سال­ها، از زمانی که در کتاب تاریخ راهنمایی درباره­ی این مقاله خواندیم، دلم می­خواست متن آن را بدانم و هیچ­جا نبود؛ بزرگ­ترها هم چیزهای کلی درباره­ی آن می­گفتند که البته من فکر می­کردم چیزی را پنهان می­کنند و موضوع باید مهم­تر از این­ها باشد.

تا دوسال قبل، که در یک کتاب­فروشی چشمم خورد به کتاب تاریخ انقلاب اسلامی اثر عمادالدین باقی، و متن آن مقاله­ی کذایی را تویش پیدا کردم! به هم­راه یک کشف دیگر: یک علت که باعث شد آن کتاب را بخرم نام «باقی» بود؛ اما بعد که شروع به خواندن کردم با تعجب احساس کردم زبان کتاب بیشتر شبیه تاریخ به روایت جمهوری اسلامی است که انگار چندان با باقی و شناختی که از او دارم نمی­خواند! مثلاً فکرش را بکنید: در کتابی که انقلاب اسلامی را روایت می­کند، نام مهندس بازرگان، نخستین نخست­وزیر انقلاب، اصلاً نیامده­است! نگاهی کردم و دیدم تاریخ انتشار کتاب 1370 است! متوجه شدم که تصویر ما از خیلی­ها مربوط به همین چند سال اخیر است و اشتباه بزرگی است اگر آن را به آن قبلاًها (!) تعمیم دهم!

 

پس­نوشت 1: این متن صرفاً یک خاطره است که یادم آمد و نوشتم؛ نه قصد یادآوری داشتم و نه می­خواستم کسی را زیر سؤال ببرم؛ به خصوص که باقی با وضعیتی که الآن دارد و با پی­گیری و پرداخت هزینه از سلامت و زندگی­اش، صداقت و نیک­اندیشی خود را ثابت کرده. خدا حفظش کند. کاش همه­ی «آن­ها» مثل او بودند.

 

پس­نوشت 2: در مصاحبه­ی شهروند امروز با فرشته بازرگان، او از پاسخ به این پرسش طفره می­رود که آیا حمله­کنندگان به پدرش در سال­های دهه­ی 60 را اگر اظهار پشیمانی کنند می­بخشد یا نه؛ مادرم –که یادآوری آن سال­ها یکی از بزرگ­ترین دردهایش است- پس از خواندن این مصاحبه، به من گفت در این­جا بنویسم که شاید خانم بازرگان بخواند؛ که «حتی اگر شما ببخشید، ما نمی­بخشیم».

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

علاقه!

مدرسه که نمی­روم؛ کارم در بیمارستان هم که به هیچ وجه تعطیل نمی­شود؛ بقیه­ی کارهایم هم که ربطی به قضیه ندارد؛ کوچه هم که یخ بسته و نمی­شود ماشین را تکان داد؛ جاده­ها هم که بسته­شده­اند؛ کم­بود گاز هم که وجود دارد؛ بعضی­ها هم که یخ زده­اند؛ وقت برف­بازی و ... هم که ندارم؛ خودم هم مانده­ام چرا این­قدر دوست دارم برف بیشتر ببارد و روی هم تلنبار شود؛ و چرا وقتی بارش قطع می­شود، این­قدر حالم گرفته­می­شود! عذاب وجدان گرفتم به خاطر این علاقه!

فرهنگ!

آدم كيف مي‌كند به خدا! يك جور عجيبي آدم احساس آب شدن قند را در دلش تجربه مي‌كند كه هيچ بني‌بشري در ولايت اين‌جوري ذوب نمي‌شود! اخبار تلويزيون، شبكه‌ي خبر، دارد درباره‌ي كم‌بود گاز و سرماي هوا مي‌گويد؛ آدم مي‌شنود: «بينندگان عزيز، مي‌دونين كه اين روزها موج سرما حتي كشورهاي اروپايي و آمريكايي رو هم گرفته (يعني اين يكي ديگر به خدا تقصير جمهوري اسلامي نيست‌ها! به جان مادرم اين فرنگي‌هاي بي‌نماز و بي‌ولايت هم دارند تيك‌تيك مي‌لرزند!) اما فرهنگ غني ايراني-اسلامي ما منجر مي‌شه كه مردم با صرفه‌جويي در مصرف گاز، كاري كنن كه هم‌وطنانمون دچار كم‌بود گاز نشن!» (يعني: آن فرنگي‌هاي بي‌خاصيت فاقد فرهنگ (!) نه كه اصلاً صرفه‌جويي بلد نيستند، فلذا (!) دارد از سرما جانشان بلانسبت بالا مي‌آيد!)

 نه، جان من كيف نكرديد از اين درياي فرهنگ ايراني-اسلامي كه تويش شناوريد؟! احساس پرواز در ملكوت به شما دست نداد؟ احساس نمي‌كنيد كه يك هاله‌ي نوراني*  دورتان را فرا گرفته و فرشتگان برايتان آواز مي‌خوانند؟ احساس ... جان؟! تهوع؟! به! شما هم كه فرهنگ‌دانتان از بيخ خراب است! اصلاً از اول بايد مي‌دانستم شما فقط يك دست‌مايه‌ي حقير دشمنيد، وگرنه عمراً به جاي تماشاي عصاره‌ي فرهنگ ايراني-اسلامي؛ يعني صدا و سيماي غني‌مان، نمي‌آمديد اين‌جا وبلاگ بخوانيد!

 

* به جان خودش، اين هاله‌ي نوراني هيچ ربطي به آن هاله‌ي نوراني كه شما فكر مي‌كنيد ندارد! اگر داشت مي‌گفتيم ديگر؛ مرض كه نداريم دروغ بگوييم!

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

نور

تاريخ مشروطه مي‌خواندم. به جمله‌اي رسيدم از كسروي كه كلي لذت بردم! مي‌گويد وقتي محمدعلي‌شاه مجلس را به توپ بست، مشروطه تعطيل شد. تنها «از ايران آذربايجان ماند و از آذربايجان تبريز و از تبريز يك محله و از محله يك كوي و از كوي يك كوچه و در آن كوچه ستار مقاومت مي‌كرد؛ و آن‌گاه آن كوچه كوي شد و آن كوي محله شد و آن محله، تبريز و تبريز آذربايجان و آذربايجان ايران شد.»

ياد آن معلم سبيل كلفت جوان به خير؛ اگرچه الآن خودم هم نمي‌دانم اين جمله‌اش را چه‌قدر  باور دارم: «كرم شب‌تاب گفت رفيق خرگوش؛ نور هر قدر هم كم باشد، باز روشنايي است.»

فكر مي‌كنيد اتفاقي است كه آن معلم سبيل كلفت هم ترك بود؟

گل آقای ملت ایران!

خيلي سعادت مي‌خواهد چنين اثري داشته‌باشي.

پنجم دبستان بودم و عاشق خواندن. در شهر كوچكمان امكان ارتباطي با هيچ محفل فرهنگي نبود. هرچيزي كه دستم مي‌رسيد مي‌خواندم؛ معتاد بودم به دنبال كردن حروف!

از مجله‌ها، كيهان بچه‌ها و كيهان علمي را منظم مي‌گرفتم؛ جمع مي‌كردم و مي‌خواندم. خودم كشفشان كرده بودم!

كلاس پنجم بودم كه يك مجله‌ي جديد كشف كردم ... نمي‌دانم؛ «كيومرث صابري فومني» خودش مي‌دانست دارد چه مي‌كند؟ شدم گل‌آقا‌خوان! آن‌هم با چه وسواسي! هر هفته، از الف تا ي! هرگز نمي‌توانيد تصور كنيد وقتي كتاب «دو كلمه حرف حساب»ش با پست به دستم رسيد و تويش با رنگ سبز آن را به من تقديم كرده‌بود، چه حالي داشتم!

گل‌آقا به من دور افتاده در شهر كوچكمان نوشتن ياد داد؛ طنز ياد داد؛ فارسي ياد داد؛ انصاف ياد داد؛ سياست ياد داد؛ لب‌خند ياد داد و غيره(!) ياد داد ...

هنوز وقتي مي‌نويسم، بعد از اين همه سال و دبيرستان و دانشگاه و ...، خودم بوي لحنش را از لابه‌لاي جملاتم احساس مي‌كنم! نمي‌دانم آن‌ها كه ساخته‌هاي اين مرد را مي‌شمرند، من و امثال من را هم به حساب مي‌آورند؟

كاش خيلي گل‌آقا داشتيم! روحش شاد!

مشکل!

من مشكل دارم!

مشكلم نه فلسفي است، نه سياسي.

ربطي هم به ايران ندارد.

درباره‌ي وضعيت مسلمانان جهان هم نيست.

به تاريخ معاصر، بي‌انصافي‌ها و حماقت‌ها هم ربطي ندارد.

ربطي به تعطيلي روزنامه‌ها يا بيهوده بودن فيلم آخر مخملباف هم ندارد!

هيچ دوايي هم برايش پيدا نمي‌شود.

حتي به فوتبال و علي‌آبادي هم ارتباطي ندارد.

بدجوري درگيرم كرده؛ جوري كه دست و دلم به هيچ كاري نمي‌رود.

مشكل من اين است: چاق شده‌ام، مثلاً 3 روز است رژیم غذايي دارم و الآن تمام وجودم نياز به يك پرس چلوكباب برگ مخصوص با گوجه اضافه را فرياد مي‌زند! كمكم كنيد!

انتخابات آزاد!

«ما در این 30 سال معنی انتخابات آزاد را به دنیا نشان داده­ایم؛ در انتخابات مجلس هم یک بار دیگر نشان می­دهیم!»

از سخن­رانی یکی از آقایان، همین تازگی!

جمله­ی بالا نیازی به توضیحات ندارد؛ اما یک نگرانی را دامن می­زند. رئیس جمهور و کابینه­اش شده­اند سیبل. آن­قدر سوتی داده­اند که جای دفاع از آن­ها نمانده! و البته، آن­قدر خراب­کاری هم کرده­اند که جمع کردنش گاو نر می­خواهد و مرد کهن. نتیجه­اش این شده که همه و همه، از اصلاح­طلبان تا فاشیست­نماهای دیروز شده­اند اپوزوسیون و علیه دولت حرف می­زنند و مردم حال می­کنند! ائتلافی شکل گرفته که در آن خاتمی و ناطق، کروبی و هاشمی، لاریجانی و تاج­زاده، توکلی و بهزاد نبوی همه در یک جناح قرار دارند! اگرچه ممکن است در انتخابات مجلس و ریاست جمهوری فهرست­های جداگانه بدهند، احتمالاً همه به مخالفین دولت شناخته­خواهند شد.

یک بار در 2 خرداد از این­جا خوردیم. آن­ها که هیچ اعتقادی به رأی مردم و پذیرفتن اشتباهات گذشته نداشتند، تنها به خاطر بیرون ماندن از حاکمیت، شدند پرچم­دار مردم­سالاری و در نتیجه هیچ اتفاقی نیفتاد. حالا هم همان­طور؛ می­توانیم یک انتخابات «آزاد» نمایش دهیم و در آن دولتی­های الکی خوش شکست بخورند، آن­وقت جار هم بزنیم که دموکراسی داریم و باز هیچ اتفاقی نیفتد؛ و باز درجا بزنیم؛ و باز دور خودمان بچرخیم!

می­گویید نه؟ ببینید!

مشکل جای دیگر و راه حل هم–اگر باشد- جای دیگر است.

یقه ی کی را بگیریم؟

چند دقيقه پيش يك مريض را معاينه كردم. يك مرد 35 ساله؛ مراجعه به علت تب.

2 ماه است كه گوشه‌ي خانه افتاده و كسي سراغش نمي‌رود. زنش گذاشته رفته و مادر پيرش گه‌گاه به او غذا مي‌رسانده. معتاد تزريقي است. با يك جاي تزريق عفوني در كشاله‌ي ران و يك زخم بزرگ متعفن روي كمر؛ به خاطر بي‌حركتي طولاني.

از زماني كه بستري شده و درمان شروع شده فقط و فقط ناله مي‌كند و دست به دامان هركس مي‌شود كه «دكتر ... دستم به دامنت ... يه مسكن (!) به من بزن ... درد دارم.» يوي عفونتش تمام اورژانس را پر كرده.

حداقل روزي 2-3 نفر با همين مشخصات فقط به بيمارستان ما مراجعه مي‌كنند يا آورده مي‌شوند.

1-به كي بگوييم كه اهميت بدهد؟

2-بزنيم توي سرش و بگوييم «خاك بر سرت بي‌اراده‌ي معتاد!»؟

3-چه‌طور است يك بار ديگر سريال آينه‌ي عبرت را از نو پخش كنيم؟

4-راه ديگرش هم اين است كه سر چهار راه‌ها چادر به پا كنيم و معتادها را بگيريم!

5-يقه‌ي كي را بگيريم؟ يقه‌ي كي را بگيريم؟ يقه‌ي كي را بگيريم؟ يقه‌ي كي را بگيريم؟

دو حرف کوتاه

1-دلم نمی­خواهد دیگر درباره­ی عادل و نود بنویسم؛ می­ترسم این دل­خوشی هفتگی را هم از ما بگیرند. چنین مباد. کاش می­شد کاری کرد ...

2- «نام بعضی نفرات، رزق روحم شده­است». یاد مهندس مهدی بازرگان در صدمین سال تولدش گرامی. مردی که هرگز، هرگز و هرگز «جوگیر» نشد و ثابت کرد، برای آن­که بمانی، نباید برای ماندن بجنگی و همه چیز را فدا کنی.

دیوانگی!

بعد از 24 ساعت بیداری مداوم و یک کشیک طولانی در اورژانس، کلنجار رفتن هم­زمان با چندین بیمار بدحال و یکی دو تا تلفات، وقتی شیفتت در ساعت 8 صبح تمام می­شود، هیچ­چیز جای این را نمی­گیرد که بروی استخر؛ چند دقیقه­ای با شناور شدن، پاهایت را  از زجر تحمل وزنت خلاص کنی و بعدش بروی خانه، روز مبل دراز بکشی و جلوی تلویزیون روشن خوایت ببرد!

(پیش خودمان بماند؛ قسمت 1.5 ساعت فوتبال قبل از استخر را سانسور کردم! گفتم می­گویید «دیوانه است! چه وقت فوتبال بازی کردن بود؟!». شما که محرمید؛ اما لطفاً صدایش را جایی در نیاورید!)

دو قوم

ما یک ملتیم که در ایران زندگی می­کنیم. اما این فقط ظاهر قضیه است. ما یک ملت نیستیم؛ بلکه دو قومیم که بی­خبر از وجود یکدیگر و بی­خبر از تفاوتی که با هم داریم، در کنار هم زندگی می­کنیم. این دو قوم هیچ ارتباطی با هم ندارند. به ندرت بعضی وقایع هر دو قوم را تحت تأثیر قرار می­دهد، اما این هم­راهی هم تنها ظاهر قضیه است. شاید در بعضی از مشاغل، اندک ارتباطی-صرفاً کاری- بین این دو قوم برقرار باشد؛ مثلاً با صرف نظر از بعضی استثناها، در یک بیمارستان دولتی بیماران از یک قومند و کادر درمانی از قومی دیگر. یک انترن بیمارستانی در مرکز شهر تهران، قوم دیگر را در زندگی روزمره­ی خود فقط و فقط به صورت بیماران مراجعه­کننده به بیمارستان می­بیند و لاغیر. پزشکانی که در این بیمارستان­ها کشیک داده­اند، معنای این تفاوت را خوب می­فهمند. اما در بسیاری شغل­ها، فرد حتی همین قدر هم با آن «دیگران» رابطه ندارد و از وجودشان بی­خبر است؛ هرچند هر روز در خیابان از کنارشان رد شود.

ما، در این دنیای مجازی، هرقدر هم دور خودمان بچرخیم و در وبلاگ­هایمان مطالب مهم بنویسیم و برای همدیگر mail فوروارد کنیم، با قوم خودمان - در حد یک دهم جمعیت اثرگذار کشور- ارتباط برقرار کرده­ایم که بالکل ارتباطشان با آن نه­دهم بقیه قطع است.

بار دیگر تأکید می­کنم: ما دو قومیم بدون «هیچ» ارتباط اندیشه و سخن با هم؛ که اساساً زبان همدیگر را درست نمی­فهمیم. گویی از دو کره­ای جداگانه آمده­ایم و دست اتفاق، ما را در سرزمینی به نام ایران کنار هم قرار داده­است. ما اگر هم از وجود هم باخبر باشیم، یکدیگر را نادیده می­گیریم چرا که به ندرت حتی در حوزه­های گوناگون اجتماعی با هم برخورد داریم. از همین روست که در زمان­هایی مانند انتخابات، هر از چندی یکی از این دو قوم دیگری را متحیر می­کند!

برای برداشتن هر قدمی در این کشور، این کار نخستین قدم است: راهی برای ارتباط با «آن­طرفی­ها» پیدا کنیم.

چه می کنه رسانه ی آزاد!

آقایان، دوستان دولتی صاحب مسؤولیت در فوتبال، دیشب دعوت برنامه­ی نود را رد کردند و نیامدند که در برابر صفایی فراهانی (نماینده­ی فیفا در برابر دولتیان) بنشینند و گفت­وگو کنند؛ تا مثل همیشه همه­چیز در یک هاله­ی مبهم، کلی و ناپدید بگذرد و برود پی کارش؛ اما خیلی جالب شد؛ وسط برنامه دوستان دولتی «ناچار» شدند بیایند و پاسخ بدهند. «مجبور» شدند تلفن کنند تا چند دقیقه بتوانند صحبت کنند، وگرنه دیدند یک برنامه­ی آزاد، یک رسانه­ی آزاد کاری می­کند که ذره­ای ناراستی و نادرستی فاش شود و گندش جلوی مردم در بیاید! آدم خوب می­فهمد چرا در این کشور باید حدود 100 نشریه بسته­شوند تا امکان فتح شوراها، مجلس و ریاست جمهوری فراهم شود! کاش فقط یک ربع در هفته، برنامه­های سیاسی تلویزیون آزاد بود!

و اما ...

دیروز که از عادل فردوسی­پور نوشتم، اصلاً نمی­دانستم قرار است امشب یکی از آزادترین برنامه­های 20 سال اخیر تلویزیون را ببرد روی آنتن! این مرد قابل تقدیس است! به قول دوستی، کاش تلویزیون همیشه «عادل» بود!

نادرترترین!

در کشور ما، نادرترین چیز این است که کسی درست سرجای خودش باشد و در نتیجه منشأ خیر و برکت و پیش­رفت شود. و این استثنا وقتی استثناتر (!) می­شود که این اتفاق در امپراطوری صدا و سیما بیفتد. این نادرترترین (!) عادل فردوسی­پور است؛ خدا حفظش کند که باعث می­شود دوشنبه شب­های ما با هر شب فرق کند!

پیرمرد

این تصویر کیست؟

دیروز رفته­بودم حسینیه­ی ارشاد. برای کلاس تاریخ معاصر هدی صابر. کمی دیر رسیدم؛ و وقتی رسیدم، دیدم این پیرمرد، تنها، با عصا و کیفش دارد پله­ها را یکی یکی پایین می­رود تا خودش را به سالن سخن­رانی برساند. کنج­کاو شدم که ببینم کیست.

تحصیل­کرده­ی قدیمی دانشگاه تهران. مبارز قدیمی و جوان نهضت مقاومت ملی علیه کودتای 28 مرداد. زندانی چندین و چند ساله­ی زندان شاه. عضو اولیه­ی شورای انقلاب. نماینده­ی اولین دوره­ی مجلس شورای اسلامی.

بسیاری کسان، هریک از عنوان­های فوق را جداگانه داشتند و بر اسب مراد سوار شدند و همه­چیز را از یاد بردند. او که در بطن انقلاب بود، توسط آن­ها که بعد از انقلاب تازه انقلابی شده­بودند، نه تنها غریبه دانسته­شد، به نظراتش توجهی نشد و بیرون از حاکمیت گذاشته­شد، بلکه ناسزا شنید، به زندان جمهوری اسلامی هم رفت، به هرچیز که فکر کنید متهم شد والبته هرگز هم از ایران نرفت. و آن­ها که انقلاب را مصادره کردند، کشور هم ارث پدری­شان شد و ما را بردند به این­جا که می­دانید!

صحبت بر سر یک فرد نیست؛ بلکه بر سر یک جریان فکری است. بر سر جریانی که ...

به سرعت از پله­ها پایین رفتم تا ببینم کیست. مهندس عزت­الله سحابی بود.