گل آقای ملت ایران!
خيلي سعادت ميخواهد چنين اثري داشتهباشي.
پنجم دبستان بودم و عاشق خواندن. در شهر كوچكمان امكان ارتباطي با هيچ محفل فرهنگي نبود. هرچيزي كه دستم ميرسيد ميخواندم؛ معتاد بودم به دنبال كردن حروف!
از مجلهها، كيهان بچهها و كيهان علمي را منظم ميگرفتم؛ جمع ميكردم و ميخواندم. خودم كشفشان كرده بودم!
كلاس پنجم بودم كه يك مجلهي جديد كشف كردم ... نميدانم؛ «كيومرث صابري فومني» خودش ميدانست دارد چه ميكند؟ شدم گلآقاخوان! آنهم با چه وسواسي! هر هفته، از الف تا ي! هرگز نميتوانيد تصور كنيد وقتي كتاب «دو كلمه حرف حساب»ش با پست به دستم رسيد و تويش با رنگ سبز آن را به من تقديم كردهبود، چه حالي داشتم!
گلآقا به من دور افتاده در شهر كوچكمان نوشتن ياد داد؛ طنز ياد داد؛ فارسي ياد داد؛ انصاف ياد داد؛ سياست ياد داد؛ لبخند ياد داد و غيره(!) ياد داد ...
هنوز وقتي مينويسم، بعد از اين همه سال و دبيرستان و دانشگاه و ...، خودم بوي لحنش را از لابهلاي جملاتم احساس ميكنم! نميدانم آنها كه ساختههاي اين مرد را ميشمرند، من و امثال من را هم به حساب ميآورند؟
كاش خيلي گلآقا داشتيم! روحش شاد!