باز روزهای نوستالژیک!

این جناب آقای ابطحی نشسته مجموعه نامه‌های بنی‌صدر در سال‌های 59 تا 63 را به مسئولین محترم نظام جمهوری اسلامی خوانده و درباره‌اش نوشته. تنها تحلیلی هم که بنده‌خدا توانسته بنویسد این بوده که خواندن تاریخ عبرت‌آموز است! و تنها یک جمله که بنی‌صدر تحمل مخالف را نداشت. یک خط هم بر نداشته بنویسد که این برادر بنی‌صدر اصلاً سر چی دعوا داشته و چرا دعوا داشته و با کی دعوا داشته و حق داشته یا نه!

من واقعاً از کار مردممان سر در نمی‌آورم. فقط این را می‌دانم که برادران حزب جمهوری اسلامی خیلی خوب مردم را شناخته بودند و می‌دانستند که اصولاً هر کاری می‌شود کرد و همه‌جور می‌شود مردم را چرخاند و هر امری را می‌توان نقض کرد و معکوس جلوه داد و کسی هم کلاً ککش نمی‌گزد. کافی است که نبض رسانه را در اختیار داشته باشی. درسی که مسئولین نظام مقدسمان تا امروز هم از یادش نبرده‌اند.

این روزها، باز به دلیل حال و هوای 26 دی تا 22 بهمن خیلی به این چیزها فکر می‌کنم. به انقلابی که یادآوری‌اش یک حسرت بزرگ می‌گذارد توی دلم و یک غم بی‌نهایت را زنده می‌کند. متعجب می‌شوی وقتی می‌خوانی در اننتخابات دور اول ریاست جمهوری ایران، 2 نفر اول (بنی‌صدر و مدنی) در طی 2 سال بعد ناچار به فرار از ایران شدند و سه نفر بعدی (قطب‌زاده، سامی و فروهر) هریک به نحوی در جمهوری اسلامی به قتل رسیدند؛ چه اعدام رسمی و چه قتل به صورت زنجیره‌ای. به همین راحتی. مردمی هم که انقلاب کرده‌بودند و به همین‌ها هم رأی داده‌بودند، مات و مبهوت نچ‌نچ کردند پای تلویزون‌هایشان که چه‌قدر این «سنوبال» آب‌زیر کاه و خیانت‌کار بوده اند و ما خبر نداشته‌ایم!

بگذریم. فقط این یک تکه نوشته را بخوانید. نقل قول از بنی‌صدر است از دیدارش با خمینی در آن سال‌های اوج دعوا ... واقعاً خواندنی است. نوع ارتباط این دو نفر را به خوبی نشان می‌دهد ... بنی‌صدر به شدت از حزب جمهوری اسلامی، بهشتی و رجایی در حضور خمینی انتقاد می‌کند. (خودمانیم ... این رجایی آدم را به شدت به یاد احمدی‌نژاد خودمان می‌اندازد! با این تفاوت که منتقدین امروز احمدی‌نژاد -البته آن‌ها که داخل نظامند- آن روزها هنوز کوچک بوده‌اند و فکر می‌کرده‌اند که مملکت را باید همین‌جوری اداره کرد و در نتیجه حامی رجایی بوده‌اند!) بعد: «وسط این صحبت‌ها من فریاد می‌زدم و می‌لرزیدم. به قدری به تنگ آمده بودم که همین جور داد می‌کشیدم. خمینی سعی کرد دستم را بگیرد و دستم را نگه داشت و گفت آقا آرام باشید. صدای شما تا 3 فرسخ می‌رود! مردم کاشان منتظر شما هستند. شما یک مقدار آرام باشید. من تو را می‌شناسم. گفتم آقا برای کاشان دیر نمی‌شود. چی را آرام باشم؟ من رئیس جمهور این کشورم؛ مردم به من اعتماد کردند و شما مرا تنفیذ کردید؛ به من می‌گویید حرف یک عمامه به سر را قبول می‌کنم و حرف شما را قبول نمی‌کنم؟ گفت تو فرزند من هستی. گفتم شما یک دفعه گفتید من با کسی قوم و خویشی ندارم؟ در هر صورت من شما را مانند پدر خود می‌دانم. شما هم مثل پدر مرحوم من استبدادطلب هستید. هروقت از او پول برای خرید لباس طلب می‌کردم می‌گفت اگر لباس نو بخری می‌روی و پز می‌دهی! آقا گفت خوب کاری می‌کرد. این کارها را کرد که تو این‌قدر خوب درآمدی. گفتم خوب درآمدم که این رفتار را با من می‌کنید؟ تا حالا یک کلمه تشویق گفته‌اید؟ همه‌اش کنایه و تضعیف. من رئیس جمهور شما هستم. شما به عنوان یک الگو از من پشتیبانی و شنوایی کنید. درباره‌ی اعدام‌ها صحبت شد ...»

عاشورا ...

درباره‌ی عاشورا نوشتم؛ حیفم آمد از یک نفر یاد نکنم.

داشتان عاشورا را لابد شنیده‌اید و شخصیت‌های اسطوره را می‌شناسید. شخصیت‌های تاریخی که هریک جایگاهی در اسطوره پیدا کرده‌اند و از زمان و مکان خارج شده‌اند. هرکدام از شخصیت‌ها به جای خودشان قابل بررسی‌اند؛ از حسین به عنوان رهبر قضیه، تا عباس و علی اکبر و علی اصغر و زینب و ... که هریک جایگاهی دارند. اما برای من، هربار که درباره‌ی عاشورا می‌خوانم و فکر می‌کنم، یکی هست که جور دیگری احترام و شیفتگی‌ام بر می‌انگیزد. شاید نه تنها داستان منحصر به فردش، که نامش نیز در این احساس بی‌تأیر نباشد: حر بن یزید ریاحی. حرّ، که نامش نیز به آزادگی و آزاداندیشی پیوند خورده.

حرّ یک نظامی است در سپاه خلیفه‌ی زمان؛ معاویه و بعدش هم یزید. اوست که قبل از همه به فرمان ابن زیاد حاکم کوفه، در کربلا به کاروان حسین‌بن‌علی می‌رسد و راه را بر آن می‌بندد. اوست که در عین احترامی که برای حسین قائل است و این را در گفت‌وگوهایش نشان می‌دهد، برای انجام وظیفه‌ی نظامی‌اش، فرمان را اجرا می‌کند و وقتی با سپاهش به کربلا می‌رسد، جلوی حرکت کاروان را به سمت کوفه می‌گیرد و اجازه‌ی برگشتن آن به سمت حجاز را هم نمی‌دهد. جالب آن که در همان زمان که عملاً این کاروان را محاصره کرده، نماز جماعت را با سپاهش به حسین اقتدا می‌کند! شاید گمانش این است که دارد فرمانش را اجرا می‌کند و قضیه بالاخره حل می‌شود.

سپاه عمر سعد از راه می‌رسد و حرّ دیگر فرمانده‌ی ارشد نیست؛ بلکه یکی از فرماندهان نظامی سپاه است. همه‌ی راه حل‌ها به بن‌بست می‌رسند و اوضاع به سمت وخیم شدن پیش می‌رود. روز تاسوعا می‌رسد و اولین تیرها پرتاب می‌شود. دیگر راهی وجود ندارد: حسین یا باید بجنگد یا بیعت کند. او نمی‌خواهد بیعت کند؛ پس جنگ را انتخاب می‌کند و تنها از عمر می‌خواهد تا شروع جنگ را یک روز به تعویق اندازد.

آن شب، در اردوی حسین، او سخن‌رانی می‌کند و هم‌چنان که منطق در برابر این لشکر انبوه اقتضا می‌کند، اعلام می‌کند که فردا همه کشته‌خواهند شد. آن‌گاه چراغ را خاموش می‌کند، بیعت خود را برمی‌دارد و اعلام می‌کند که این تصمیم شخصی اوست؛ هرکه می‌خواهد می‌تواند در تاریکی برود و هیچ حرجی بر او نیست.

در سوی دیگر، حر در تب‌وتاب است نمی‌داند چه کند. حسین هم در این روزها تا می‌توانسته حرف زده که وجدان سپاه دشمن را تکان بدهد. حر حقیقت را می‌داند ... و حالا به دست قضا و قدر و به اقتضای شغل، در سپاه باطل است! خودتان را به جایش بگذارید ...

کاش حرّ نوشته‌بود که در آن شب، به او چه گذشته. چه فکر کرده که سحرگاه، قبل از طلوع آفتاب، تصمیمش را می‌گیرد. از لشکر جدا می‌شود و به اردوی حسین می‌آید و اجازه می‌خواهد اولین نفری باشد که به میدان جنگ می‌رود. او هم مثل همه می‌داند که در این به جنگ رفتن، بازگشتی نیست. این انتخاب، انتخاب مردن است! و اولین نفری است که کشته می‌شود ...

تا حالا در معرض چنین انتخابی بوده‌اید؟ اگر شما بودید چه می‌کردید؟!

عاشورا

دلم می‌خواهد از عاشورا بنویسم. از عظمت این که وقتی مردی حاضر نیست حکومتی را که قبول ندارد تأیید کند و آن حکومت تنها دوراه پیش پایش می‌گذارد: «تأیید من یا مرگ خودت و هرکه با توست»، مرد، دومی را انتخاب کند؛ در حالی که هزاران هزار توجیه برای برگزیدن اولین انتخاب وجود دارد؛ توجیهاتی که همه به مرگ نهایی عقیده‌اش ختم می‌شوند و او مرگی را انتخاب می‌کند که به ماندگاری‌اش برای همیشه می‌انجامد.

مرگی را انتخاب می‌کند که منجر می‌شود یک راه برای همیشه جدا و بیمه شود. مرگ را انتخاب می‌کند تا اعلام کند حداقل یک نفر، فقط یک نفر هست که اعتقاد دارد اسلامی که هم‌اکنون یزید بن معاویه خلیفه‌اش هست، همان نیست که محمد آورده‌بود؛ که اگر غیر از این بود و همین یک صدا هم نبود، چه کسی امروز می‌توانست ادعا کند که اسلام محمد همان اسلام امویان نیست؟

درباره‌ی آن واقعه، که این همه سال بعد، این‌چنین زنده است، بسیار گفته‌اند و شنیده‌ایم. از شبه میهن‌پرستانی که برای اعتلای میهنشان از شرکت حسین در جنگ علیه ایران و عقاید نژادپرستانه‌اش می‌گویند؛ تا شبه شیعیانی که تمام دردشان التماس حسین برای آب به لشکر عمر بن سعد است. ولی تمام این‌ها، تمام تحریفات، تمام سوء استفاده‌ها، تمام نافهمی‌ها و کج فهمی‌ها، سبب نمی‌شود که چنین واقعه‌ی تأثیرگذار و بزرگی در هر زمان قابل بازخوانی و استخراج پیامی، مناسب روز نباشد. هیچ انحرافی نمی‌تواند طنین جمله‌ی «اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید» را در هر لحظه از طول تاریخ کم‌رنگ کند و هیچ چیز نمی‌تواند این حقیقت را که حسین، به بیعت تن نداد و مرگ را انتخاب کرد، عوض کند.

شنیدنی و خواندنی است آن‌چه دو روز قبل از عاشورا، حسین در دیدار خصوصی با عمر سعد به او می‌گوید. دیداری که منجر می‌شود عمر تصمیم بگیرد که راه را بر حسین برای بازگشت به مدینه باز کند؛ تا شمر از راه می‌رسد و عمر، ترسیده از آن که حکومت ری را از دست بدهد و مغضوب واقع شود، به ناچار به سر حرف اول خود باز می‌گردد: یا جنگ (و مرگ) یا بیعت!

از این هم که ما، ایرانیان، چه‌گونه بر این شاخه از اسلام قرار گرفتیم و اقلیت شدیم و این ادعا به سراغمان آمد که اسلام را از آنان که این دین را بر ما عرضه کردند بهتر فهمیده‌ایم و راه درست مال ماست، بسیار نوشته‌اند و لابد بسیار خوانده‌اید. همه‌اش را می‌دانم؛ اما دلیل نمی‌شود که از ته دل خوش‌حال و مغرور نباشم از شیعه بودنم!

پس نوشت: در ادامه پست قبلی، این مطلب را بخوانید.

مسمومین!

بعضی هم‌وطنان ما واقعاً جالبند. ساعت 2 نیمه‌شب، مادر دختر 16 ساله‌اش را آورده اورژانس مسمومین.

-با داداشش دعواش شده قرص خورده. 6 تا وارفارین، 10 تا کلونازپام.

-کی خورده؟

-ساعت 8 شب.

-پس چرا الآن آوردیش؟!

-رفته‌بودیم زیارت عاشورا تا الآن. آخه حالش خوب بود. (!)

-خوب یعنی الآن حالش بد شد؟

-نه ... زیارت عاشورا تموم شد؛ گفتیم بیایم بیمارستان!

جلّ‌الخالق!

غزه

در یکی از وبلاگ‌هایی که لینکش هم کرده‌ام خواندم:

«به خاطر مسلمان بودنشان نه ...

به خاطر این‌که از دشمنانشان بدم می‌آید هم نه ...

به خاطر تبلیغات جهت‌دار و تکراری برخی افراد و رسانه‌ها هم نه ...

به خاطر خیلی چیزهای دیگر هم نه ...

فقط به خاطر این‌که وقتی در وجدانت را می‌گشایی، با یک حساب دو دو تا متوجه می‌شوی که قضیه بسیار اسفبار و غیر انسانیست. فقط به خاطر انسانیت، جمله‌ای در وبلاگت بنویس ...

می‌دانم، دل خوشی از کسانی که چنین چیزهایی می‌نویسند نداری. شاید به نظرت مساله لوث شده‌است. شاید دوست نداری طعم پست‌هایت تلخ باشد. اما لحظه‌ای به کودکان در خون غلتیده غزه بیاندیش و فقط یک جمله فقط برای انسانیت بنویس.

شاید این هم یک بازی است، اما نه بازی وبلاگی که بازی روزگار»

راستش بالاخره تسلیم شدم. همه چیز را گفته. نوشتم. همین.

دو لینک خوب

این پست زیبا را در این وبلاگ خواندنی ببینید ...

به سلسله پستهای این وبلاگ خواندنی هم سر بزنید ...