عاشورا
دلم میخواهد از عاشورا بنویسم. از عظمت این که وقتی مردی حاضر نیست حکومتی را که قبول ندارد تأیید کند و آن حکومت تنها دوراه پیش پایش میگذارد: «تأیید من یا مرگ خودت و هرکه با توست»، مرد، دومی را انتخاب کند؛ در حالی که هزاران هزار توجیه برای برگزیدن اولین انتخاب وجود دارد؛ توجیهاتی که همه به مرگ نهایی عقیدهاش ختم میشوند و او مرگی را انتخاب میکند که به ماندگاریاش برای همیشه میانجامد.
مرگی را انتخاب میکند که منجر میشود یک راه برای همیشه جدا و بیمه شود. مرگ را انتخاب میکند تا اعلام کند حداقل یک نفر، فقط یک نفر هست که اعتقاد دارد اسلامی که هماکنون یزید بن معاویه خلیفهاش هست، همان نیست که محمد آوردهبود؛ که اگر غیر از این بود و همین یک صدا هم نبود، چه کسی امروز میتوانست ادعا کند که اسلام محمد همان اسلام امویان نیست؟
دربارهی آن واقعه، که این همه سال بعد، اینچنین زنده است، بسیار گفتهاند و شنیدهایم. از شبه میهنپرستانی که برای اعتلای میهنشان از شرکت حسین در جنگ علیه ایران و عقاید نژادپرستانهاش میگویند؛ تا شبه شیعیانی که تمام دردشان التماس حسین برای آب به لشکر عمر بن سعد است. ولی تمام اینها، تمام تحریفات، تمام سوء استفادهها، تمام نافهمیها و کج فهمیها، سبب نمیشود که چنین واقعهی تأثیرگذار و بزرگی در هر زمان قابل بازخوانی و استخراج پیامی، مناسب روز نباشد. هیچ انحرافی نمیتواند طنین جملهی «اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید» را در هر لحظه از طول تاریخ کمرنگ کند و هیچ چیز نمیتواند این حقیقت را که حسین، به بیعت تن نداد و مرگ را انتخاب کرد، عوض کند.
شنیدنی و خواندنی است آنچه دو روز قبل از عاشورا، حسین در دیدار خصوصی با عمر سعد به او میگوید. دیداری که منجر میشود عمر تصمیم بگیرد که راه را بر حسین برای بازگشت به مدینه باز کند؛ تا شمر از راه میرسد و عمر، ترسیده از آن که حکومت ری را از دست بدهد و مغضوب واقع شود، به ناچار به سر حرف اول خود باز میگردد: یا جنگ (و مرگ) یا بیعت!
از این هم که ما، ایرانیان، چهگونه بر این شاخه از اسلام قرار گرفتیم و اقلیت شدیم و این ادعا به سراغمان آمد که اسلام را از آنان که این دین را بر ما عرضه کردند بهتر فهمیدهایم و راه درست مال ماست، بسیار نوشتهاند و لابد بسیار خواندهاید. همهاش را میدانم؛ اما دلیل نمیشود که از ته دل خوشحال و مغرور نباشم از شیعه بودنم!

پس نوشت: در ادامه پست قبلی، این مطلب را بخوانید.