نه خارم نه خاشاک
زن و مرد بیباک
تنم پارهپاره شد از ضربههای مرد سفاک
من آروم نگیرم
اگر هم بمیرم
من ایستادهام تا رأی خود را پس بگیرم ...
باید ممنون باشیم از این دوستان. از دوستانی که خواستند به هر قیمت، پخش پول نقد، تبلیغات یکطرفه، تقلب، سرکوب، تهمت زدن و کشتن کرسی ریاست جمهوری را از دست ندهند. بازرگان میگفت: «بزرگترین رهبر انقلاب، شخص اعلیحضرت است.». حالا هم باید ممنون باشیم از این که این «رهبران»، بیمحابا دروغ میگویند و بیپردهپوشی جنایت میکنند. رهبری از این بهتر؟
به لطف آنها، جنبش سبز به حرکتی تبدیل میشود که همهچیز دارد. چیزی که در این 30 سال و بسیاری زمانها نبوده. در خرداد 76، و تیر 78، آن روزهای پر شور و شوق و حرکت، از خودم میپرسیدم که چهطور از دل انقلاب 57 آن همه سرود و شعار درآمد و امروز، هنوز از همانها استفاده میشود و هیچ چیز جدیدی تولید نمیشود؟ حالا جواب سؤالم را گرفتهام. این جنبش شهدای خودش را دارد. ندا و سهراب و ...، شناسنامهدارند و مشخص و پرمعنی. شعارهای خودش را دارد. «رأی من کجاست» به نام این جنبش در دائرهالمعارف ویکیپدیا ثبت میشود. و «پس گرفتن رأی» میشود شعاری که مرزهایش، مفهومش را در مینوردد. سرودهای خودش را دارد. سرودهایی با سرایندهها، خوانندهها و آهنگسازان ناشناس. گویی همهچیز جمعی است و مال همه. سرودهایی که خوانده میشوند و پخش میشوند. سرودهای «که خونبهای تو پایان این زمستان است». رسمهای خودش را دارد. حتی نمادی ویژهی خودش دارد: رنگ سبز، ساده و در دسترس!
حالا میفهمم. هم میفهمم و هم تعجب میکنم. تعجب میکنم که این مردم دوستداشتنی و شجاع و آگاه این روزها کجا بودند همهی این سالها؟! یک دفعه این همه آدم از کجا «سبز» شدند آخر؟ و میفهمم. میفهمم وقتی خدایی به پیامبر دلزده و نگرانش- که جز معدودی به حرفش گوش ندادهاند- میگوید: نگران نباش. صبر کن. «هنگامی که وعدهی خداوند و پیروزی فرا رسد، مردم را میبینی که فوج فوج به دین خدا در میآیند. پس پروردگارت را ستایش کن ...»، منظورش چیست. که چهطور، فوجفوج سرسبزی یکدفعه از زمین سر برمیآورد و شگفتزدهات میکند!
این «فوج»ها، خیلی شگفتانگیزند. برخلاف روزهای اینچنینی قبل، ایئولوژیک نیستند و آدم را به وحشت نمیاندازند. خشمگین نیستند و خنده و شادی- در همان حال که کتک میخورند و حتی کشته میشوند- از لبانشان محو نمیشود. عاشق زندگیاند و برای آن به خیابانها میروند، برای باز کردن آغوش به روی تمام مردم دنیا و برای شادی و زندگی، نه برای خشم و کینه و مرگ! «وقتی یاری خداوند و پیروزی فرا رسد ...»
موسوی، رئیس جمهور مردم، گفته که تمامی اعیاد مذهبی روزهای آینده، هدیه و فرصتی است به جنبش سبز. و این هوشمندانهترین کار است. تمام گردهمآییها، مناسبتها و ...، خاری خواهند شد در چشم آن «رهبران» بیچارهای که فکر میکنند میتوانند زمان را متوقف کنند. من، امسال، مشتاق روز قدسم؛ و از آن مهمتر، مشتاق عاشورا و فریاد یا حسینش ...
یکی از سران ارتش دشمن ناپلئون، پس از شکست شگفتانگیز از ارتش انقلابی فرانسه، به سربازانش گفت: «امروز، تاریخ جدیدی آغاز شدهاست. میتوانید بعداً به فرزندانتان بگویی که امروز، در این واقعهی مهم، اینجا بودهاید». من از ته دل افتخار میکنم که در این روزها، اینجا هستم. از ته دل از این «رهبران» ممنونم که چنین جنبشی را به ما هدیه دادهاند. و میخواهم صدایم را هزاران نفر، که از روزگار قائممقام و عباسمیرزا و امیرکبیر، تا مشروطه، تا مرداد 32، تا دههی 50 و سال 57، تا سالهای 60 و تا امروز، در بیم و امید تلاش و شکست، صد و اندی سال اخیر را بودهاند، بشنوند، که عزیزان ... جای همهتان در جنبش سبز خالی است؛ و خالی نیست.
پسنوشت: اگر آن سرود را که چند جملهاش را در آغاز این نوشته خواندید، نشنیدهاید، واجب عینی است که پیدایش کنید و بشنوید! فوقالعاده است. چندی پیش گفتم که سرود آفتابکاران را نمیشود با نفی صاحبان اصلیاش و سکوت دربارهی آنها به امروز آورد و استفاده کرد. حالا میگویم که دیگر آن صاحبان اصلی هم، اینجا، پیش ما هستند! روزی که یاری خداوند ...