المپیک!
این واقعاً عجیب است. داریم پشت سر هم در المپیک حذف میشویم. در جشن جهانی تمام کشورها، هیچ سهمی به دست نیاوردهایم و هرکس را میبینم از این موضوع خوشحال و هیجانزده است و با حرص خاصی میگوید: «خوب شد!»
این واقعاً عجیب است. داریم پشت سر هم در المپیک حذف میشویم. در جشن جهانی تمام کشورها، هیچ سهمی به دست نیاوردهایم و هرکس را میبینم از این موضوع خوشحال و هیجانزده است و با حرص خاصی میگوید: «خوب شد!»
سال 82، همین وقتها بود که رفتهبودیم عمرهی دانشجویی. در مدینه، یک روز تصمیم گرفتیم مسیر 5-6 کیلومتری مسجدالنبی تا مسجد قبا را پیاده برویم. پیامبر در هجرت به مدینه، اول به قریهی قبا آمد. چند روزی در آنجا ماند تا علی هم بعد از آن شب ترسناک که به جای پسرعمو و مقتدایش خوابیده بود، از مکه فرار کند و خودش را به او برساند. علی رسید و نگرانی محمد پایان یافت. و آن وقت، محمد به همراه علی و مستقبلینی که تا قبا به استقبالش آمدهبودند، وارد مدینه شد و مسجدالنبی را به کمک مردم ساخت.
ما میخواستیم این مسیر را از مسجد پیامبر تا قبا برویم و جای قدمهایمان را در جای قدمهایش احساس کنیم. ظهر یک روز داغ مرداد بود که آماده شدیم حرکت کنیم. هوا داغ و شرجی بود و شاید غیر قابل تحمل! به محض این که وارد صحن پیامبر شدیم که به سمت جنوب برویم، ابرها در آسمان پیدا شدند و ناگهان، باران بارید. یک باران 10 دقیقهای خنک و دوستداشتنی. هوا خنک شد و زمین صحن، خیس خیس. خیلی هیجانزده شدهبودیم ... در همان صحن، قبل از این که شرطهها برسند و مانع شوند، زیر آن باران دو رکعت نماز خواندیم و به قدم در مسیری گذاشتیم که سالها پیش، یک نفر، جدا از دنیای پیشرفتهی آن روز، در جایی که هیچکس اهمیتی به آن نمیداد، در سختترین شرایط ممکن که کسی کمی هم احتمال پیروزیاش را نمیداد، سفری کرد تا سرنوشت مردمش و جهان را برای همیشه عوض کند ...
جایتان خالی!

در این کلبهی تمام چوبی، سقف و کف و دیوارها، دور از شهر و وسط کوه. داخلش با تمام امکانات؛ بسیار ساکت و آرام. یک شب؛ در یک جمع چهارنفرهی صمیمی و دوستداشتنی و بیغلوغش و نزدیک؛ آنقدر که بتوانید ساعتها و ساعتها چهار نفری دور یک میز بنشینید و حرف بزنید و حرف بزنید و حرفهایتان هرگز ته نکشد! با فراغ بال، شکم سیر و در کمال امنیت و آرامش تمام سؤالات و مسائل ملی و بشری و حتی فرابشری را به چالش بکشید و افاضات کنید و نظرات بشنوید و در حالی که چای یا نسکافه مزمزه میکنید، سرتان را به تأیید هم تکانتکان بدهید و نظرتان را در هر باره شرح دهید! یا یک هویج(!) بگذارید وسط و چهار نفری، با 4 دوربین، یک ساعت دورش چرخید و هنر عکاسیتان را به رخ هم بکشید! یا میتوانید تصمیم بگیرید کمی بازی کنید؛ بعد تا پاسی از شب، صدای خندهتان سکوت محض محوطه را حسابی بشکند!

مدتها آرزوی چنین جمعی را در چنین جایی داشتم ... و جایتان خالی!
امشب در یک اینترنتگردی کوچک، یک شعر زیبا، مربوط به یک سرود حماسی از روزهای کودکی- روزهای دههی 60 که راه قدس از کربلا میگذشت- پیدا کردم. کاری به سیاست داخلی و خارجی و خیلی چیزهای دیگر ندارم؛ میشود ساعتها در این باره صحبت کرد؛ ولی این سرود فوقالعاده است و برای من خیلی خاطرهانگیز. اگر یادتان هست، آن را با آهنگش بخوانید!
جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش / انک امام ما علم بگرفته بر دوش
تکبیر زن، لبیکگو بنشین به رهوار / مقصد دیار قدس همپای جلودار
وقت است تا برگ سفر بر باره بندیم / دل بر عبور از سد خار و خاره بندیم
دریادلان راه سفر در پیش دارند / پا در رکاب راهوار خویش دارند
گاه سفر آمد برادر، ره دراز است / پروا مکن بشتاب، همت چارهساز است
گاه سفر شد باره بر دامن برانیم / تا بوسهگاه وادی ایمن برانیم
وادی پر از فرعونیان و قبطیان است / موسی جلودار است و نیل اندر میان است
تنگ است ما را خانه تنگ است ای برادر / بر جای ما بیگانه ننگ است ای برادر
فرمان رسید این خانه از دشمن بگیرید / تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید
حکمِ جلودار است بر هامون بتازید / هامون اگر دریا شود از خون، بتازید
جانان من بر خیز و آهنگ سفر کن / گر تیغ بارد، گو ببارد، جان سپر کن
جانان من بر خیز بر جولان برانیم / زان جا به جولان تا خط لبنان برانیم
آنجا که هر سو صد شهید خفته دارد / آن جا که هر کویش غمی بنهفته دارد
جانان من اندوه لبنان کشت ما را / بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را
باید به مژگان رُفت گرد از طور سینین / باید به سینه رفت زین جا تا فلسطین
جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش / انک امام ما علم بگرفته بر دوش
تکبیر زن، لبیکگو بنشین به رهوار / مقصد دیار قدس همپای جلودار
حمید سبزواری
بیربط: این لینک سر بزنید. فوقالعاده است!
دوستی دارم که در یک شرکت مهندسی در اصفهان کار میکند. چند روز پیش به او تلفن زدم تا برنامهی یک سفر دو-سه روزهی دستهجمعی را با او هماهنگ کنم. گفت: «من از کارم خبر ندارم. اصلاً نمیتونم بگم که این ماه وقت دارم یا نه!»
-چرا؟! مگه چی کار داری؟
-ببین؛ برنامهی من به سیاستهای بنیادین نظام وابستهس!
-چرا پرتوپلا میگی؟! میگم دو روز میتونی بیای بریم سفر یا نه. سیاستهای بنیادین نظام چیه؟ حوصلهی شوخی رو ندارم؛ میای یا نه؟
-شوخی کدومه؟! حیف که امر فوق محرمانهس و رابطهی مستقیم با حیثیت ملی و سیاست خارجی داره؛ وگرنه بهت میگفتم!
خلاصه از ما اصرار که باید بیایی وگرنه باید دلیلت را بگویی و از ایشان انکار که نمیشود گفت! آنقدر گیر دادم که آخر گفت: «ای بابا ... از دست تو. بابا، کار پروژهی ما مربوط به این سانتریفوژهای نطنزه ... اگه ایران تعلیقو قبول کنه من بیکارم و میام سفر؛ اگه نکنه کلی کار دارم و نمیتونم بیام!»
خدایی، تازه فهمیدم که انرژی هستهای چه قدر با زندگی روزمرهی ما ایرانیها وابسته است و چرا هرکس که دوربین صدا و سیما توی خیابان میبیند، حق دارد دربارهی آن اظهار نظر کند! (گفتم هرکس دوربین صدا و سیما میبیند؛ شما چرا یاد مطبوعات افتادید؟! کی گفت آنها حق دارند دربارهی سیاستها بنیادین نظام اظهار نظر کنند؟!)