امشب در یک اینترنت­گردی کوچک، یک شعر زیبا، مربوط به یک سرود حماسی از روزهای کودکی- روزهای دهه­ی 60 که راه قدس از کربلا می­گذشت- پیدا کردم. کاری به سیاست داخلی و خارجی و خیلی چیزهای دیگر ندارم؛ می­شود ساعت­ها در این باره صحبت کرد؛ ولی این سرود فوق­العاده است و برای من خیلی خاطره­انگیز. اگر یادتان هست، آن را با آهنگش بخوانید!

جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش / انک امام ما علم بگرفته بر دوش

تکبیر زن، لبیک­گو بنشین به رهوار / مقصد دیار قدس هم­پای جلودار

وقت است تا برگ سفر بر باره بندیم / دل بر عبور از سد خار و خاره بندیم

دریادلان راه سفر در پیش دارند / پا در رکاب راهوار خویش دارند

گاه سفر آمد برادر، ره دراز است / پروا مکن بشتاب، همت چاره­ساز است

گاه سفر شد باره بر دامن برانیم / تا بوسه­گاه وادی ایمن برانیم

وادی پر از فرعونیان و قبطیان است / موسی جلودار است و نیل اندر میان است

تنگ است ما را خانه تنگ است ای برادر / بر جای ما بیگانه ننگ است ای برادر

فرمان رسید این خانه از دشمن بگیرید / تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید

حکمِ جلودار است بر هامون بتازید / هامون اگر دریا شود از خون، بتازید

جانان من بر خیز و آهنگ سفر کن / گر تیغ بارد، گو ببارد، جان سپر کن

جانان من بر خیز بر جولان برانیم / زان جا به جولان تا خط لبنان برانیم

آن­جا که هر سو صد شهید خفته دارد / آن جا که هر کویش غمی بنهفته دارد

جانان من اندوه لبنان  کشت ما را / بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را

باید به مژگان رُفت گرد از طور سینین / باید به سینه رفت زین جا تا فلسطین

جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش / انک امام ما علم بگرفته بر دوش

تکبیر زن، لبیک­گو بنشین به رهوار / مقصد دیار قدس همپای جلودار

حمید سبزواری

بی­ربط: این لینک سر بزنید. فوق­العاده است!