میخواستند دیگر در دانشگاه هیچ خبری نباشد. میخواستند دانشگاه «اسلامی» شود. میخواستند خیالشان از دانشگاه راحت راحت باشد. دانشگاه شدهبود همان جایی که نباید میبود؛ همان جا که سالها نبود. جای آگاهی؛ جایی که یک میلیون دانشجوی کشور، میتوانستند برای پدر و مادرهایشان در همهجای کشور «خبر» ببرند. هر روز در دانشگاه خبری بود. میتوانستی در دانشگاه قدم بزنی تا همهی اخبار دستت بیاید. همه از همه چیز خبر داشتند و با این «باخبری» نمیشد هر کار که بخواهی بکنی!
غیر از دانشگاه، دلیل این باخبری مطبوعات بود که نسخهاش داشت پیچیده میشد و بعداً شد. کمی هم خشونت لازم بود که ترکشش به حجاریان اصابت کرد. از میان این سه ... دانشگاه و مطبوعات و ایجاد وحشت خشونت، اول نوبت دانشگاه بود.
و ما آن وسط بودیم. وسط امتحانات. وسط کوی و وسط نسخهی پیچیده شده. «آمدند و زدند و بردند و رفتند». روز اول و دوم به نظر میرسید که به عکس آنچه میخواستند بشود شده ... تمام دانشجویان از همهی دانشگاهها آمده بودند. کسانی روز شنبه جلوی دانشگاه بودند که هرگز نمیتوانستی در هیچ تجمعی ببینیشان! هیچ اثری از آنها در شهر نبود ... و اتاق فکر و برنامهریزیشان خیلی سریع و خیلی خوب طراحی کرد. تا دو روز بعد، سناریو عوض شد. کتکخوردهها شدند مجرم و هدف، از اعتراض به حمله به دانشگاه، تبدیل شد به تجدید بیعت ...
و کردند آنچه میخواستند. از بیبرنامگی، چند دستگی و گیجی طرف مقابل استفاده کردند؛ سناریو را دقیقاً مطابق میل خودشان پیش بردند و به همانجا رساندند که میخواستند. امروز چند قدم در دانشگاه قدم بزنید تا ببینید ...
داستان دردناک هوشمندی و برنامهریزی آن طرف بود و ضعفها و ضعفها و ضعفها در این طرف؛ از بالا تا پایین. ضعفهایی محصول 22 سال بیتجربگی و ناآگاهی. ضعفهایی که کاش تجربه بشود؛ که نمیشود. و ما همچنان دور خودمان میچرخیم ...
دلم را خوش میکنم که 25 سال گذشت تا نام 16 آذر بر خیابانی که واقعه در آن اتفاق افتاد قرار گرفت. ولی از طرف دیگر ته دلم میگوید این، آن نخواهد بود که سالهای بعد از 16 آذر، دانشگاه این نبود که این روزها هست.
قصد تلخ و ناامید نوشتن را ندارم. آن روزها را نوشتهام. همه را. برای روزی که ارزش گفتن داشتهباشد. آن دوشنبهی 21 تیر را که دانشگاه شده بود هدف گازهای اشکآور. دوشنبهای را که هیچ کس دربارهاش ننوشت. و یکشنبهی دانشگاه تبریز را ...
من فردا را روزه میگیرم. برای دل خودم.