شکیبایی

خسرو شکیبایی از آن­هاست که مرگش را باور نمی­کنم. چه معنی دارد که رضا صباحی بمیرد؟ مرادبیگ از آن همه زخم در آن جنگ نمرد، حالا قرار است در بیمارستان بمیرد؟! چه کسی می­تواند مدعی شود که مرده ... وقتی در هر لحظه­ی بازی­هایش برای ما زنده است و صدایش همیشه هست ... می­شود همیشه او را دید و لذت برد؟ هنرمندها هرگز نمی­میرند. فوقش می­توانم باور کنم بازنشسته شده و دیگر بازی نمی­کند. هرجا که هست، سعادتمند باشد، این مرد دوست­داشتنی ...

این وبلاگ دوست داشتنی را تازه کشف کرده­ام. فقط اگر وقت دارید به آن سر بزنید، چون در غیر این صورت ممکن است مثل من تا ۴ صبح شما را مشغول به خواندن کند و آن وقت کلی سرزنش بشوید که چرا با این که می­دانید خواب شب خیلی مهم است و سلامتی ارزشی به سزا دارد و سر ساعت باید خوابید و نباید زیاد بیدار ماند و ...، این قدر بیدار مانده­اید!

چرا؟

چرا زمینه­ی ذهنی همیشه غم است؟ چرا برای شاد بودن باید تلاش کرد و مراقب ورودی­ها و برداشت­های ذهن بود؟ چرا نمی­شود بی­بهانه و بی­تلاش، شاد بود؟

فردا

می­خواستند دیگر در دانشگاه هیچ خبری نباشد. می­خواستند دانشگاه «اسلامی» شود. می­خواستند خیالشان از دانشگاه راحت راحت باشد. دانشگاه شده­بود همان جایی که نباید می­بود؛ همان جا که سال­ها نبود. جای آگاهی؛ جایی که یک میلیون دانش­جوی کشور، می­توانستند برای پدر و مادرهایشان در همه­جای کشور «خبر» ببرند. هر روز در دانشگاه خبری بود. می­توانستی در دانشگاه قدم بزنی تا همه­ی اخبار دستت بیاید. همه از همه چیز خبر داشتند و با این «باخبری» نمی­شد هر کار که بخواهی بکنی!

غیر از دانشگاه، دلیل این باخبری مطبوعات بود که نسخه­اش داشت پیچیده می­شد و بعداً شد. کمی هم خشونت لازم بود که ترکشش به حجاریان اصابت کرد. از میان این سه ... دانشگاه و مطبوعات و ایجاد وحشت خشونت، اول نوبت دانشگاه بود.

و ما آن وسط بودیم. وسط امتحانات. وسط کوی و وسط نسخه­ی پیچیده شده. «آمدند و زدند و بردند و رفتند». روز اول و دوم به نظر می­رسید که به عکس آن­چه می­خواستند بشود شده ... تمام دانش­جویان از همه­ی دانشگاه­ها آمده بودند. کسانی روز شنبه جلوی دانشگاه بودند که هرگز نمی­توانستی در هیچ تجمعی ببینی­شان! هیچ اثری از آن­ها در شهر نبود ... و اتاق فکر و برنامه­ریزی­شان خیلی سریع و خیلی خوب طراحی کرد. تا دو روز بعد، سناریو عوض شد. کتک­خورده­ها شدند مجرم و هدف، از اعتراض به حمله به دانشگاه، تبدیل شد به تجدید بیعت ...

و کردند آن­چه می­خواستند. از بی­برنامگی، چند دستگی و گیجی طرف مقابل استفاده کردند؛ سناریو را دقیقاً مطابق میل خودشان پیش بردند و به همان­جا رساندند که می­خواستند. امروز چند قدم در دانشگاه قدم بزنید تا ببینید ...

داستان دردناک هوشمندی و برنامه­ریزی آن طرف بود و ضعف­ها و ضعف­ها و ضعف­ها در این طرف؛ از بالا تا پایین. ضعف­هایی محصول 22 سال بی­تجربگی و ناآگاهی. ضعف­هایی که کاش تجربه بشود؛ که نمی­شود. و ما هم­چنان دور خودمان می­چرخیم ...

دلم را خوش می­کنم که 25 سال گذشت تا نام 16 آذر بر خیابانی که واقعه در آن اتفاق افتاد قرار گرفت. ولی از طرف دیگر ته دلم می­گوید این، آن نخواهد بود که سال­های بعد از 16 آذر، دانشگاه این نبود که این روزها هست.

قصد تلخ و ناامید نوشتن را ندارم. آن روزها را نوشته­ام. همه را. برای روزی که ارزش گفتن داشته­باشد. آن دوشنبه­ی 21 تیر را که دانشگاه شده بود هدف گازهای اشک­آور. دوشنبه­ای را که هیچ کس درباره­اش ننوشت. و یک­شنبه­ی دانشگاه تبریز را ...

من فردا را روزه می­گیرم. برای دل خودم.     

کلیشه

نمی­دانم چرا این­قدر از کلیشه فراری­ام. وقتی مناسبتی از راه می­رسد که خودم دلم پر می­کشد برایش، خودم دلم می­خواهد درباره­اش بنویسم؛ یادآوری­اش کنم و درباره­اش حرف بزنم، بلافاصله احساس «کلیشه­ای بودن» و شعاری بودن می­آید سراغم و از مطلبم بیزار می­شوم. این در همه موردی صدق می­کند.

یکی از دوستانم چند وقت پیش کلی با من عتاب کرد که چرا درباره­ی دستگیری فلان وبلاگ­نویس که همه درباره­اش نوشته­اند چیزی ننوشتی؟ پیش خودم قضاوت کردم و دیدم که نمی­توانم. خودم از چنین نوشته­ای بدم می­آید و نمی­دانم چرا.

در آن ماجرای خلیج فارس و اعتراض به نام خلیج عربی، حتی یک بار هم ده­ها SMSی را که برایم رسید برای کسی نفرستادم و با همه­ی اعتقادم حتی دلم نمی­خواست در وبلاگ کوچک­ترین اشلره­ای به آن بکنم.

هفته­ی پیش، در سال­روز رفتن شریعتی، با تمام احساسم دلم نمی­خواست یک کلمه نه به کسی بگویم و نه اشاره کنم. جور عجیبی بیزارم از تکرار؛ پس زده می­شوم از هرچه که فکر می­کنم قبلاً گفته­شده و به ویژه گریزانم از هرچه به نظرم «مناسبتی» است. این موضوع بعضی وقت­ها صورت بدی پیدا می­کند.

چند وقت پیش با چند نفر از دوستان به آتشگاه اصفهان رفته بودیم. همان جا که صادق هدایت در کتاب «سفرنامه­ی نصف جهان» در آن آتشی روشن می­کند و صحنه­ای بسیار مقدس را به زیبایی توصیف می­کند. حس آن مکان را کاملاً داشتم ... ولی وقتی یکی از دوستان به یکی دیگر برای تخریب یکی از دیوارهای چندهزار ساله اعتراض کرد، با وجودی که از لحاظ عقیدتی با او هم­راه بودم، حتی لحظه­ای هم ذلم نخواست با او هم­راهی کنم که برعکس ... با آن دوست مخرب بیشتر هم­راه شدم! بماند تمام آن­چه در این وضعیت کشورمان می­شود راجع به آزادی، عدالت، تلاش، آگاهی و ... گفت.

این احساس که «نوشتن فایده­ای ندارد» و «چیزی ارزش نوشته­شدن را ندارد» به جای خود ... این بیزاری یک مرحله جلوتر است! با وجود این، در عجبم که چرا هنوز از خواندن چنین مطالبی خون در رگ­هایم حرکت می­کند ... مطالبی که خودم هرگز نمی­خواهم بنویسمشان ...

تناقض

«باید این کارها را انجام دهم ... این کتاب­ها باید خوانده شوند ... چرا این موضوع را بلد نیستم؟ ... چرا درآمدم این­قدر است؟ ... این همه کار نکرده دارم ... باید همیشه در حال پیش­رفتن بود. نشستن و توقف و راضی شدن به وضعیت حالا، یعنی مرگ.»

«باید در حال زندگی کرد. در همین حالا! دیروز گذشته و فردا هنوز نیامده­است و حالاست که دست توست! کاری را انجام بده که حالا دوستش داری! مقصد همین­جاست!»

دیروز از تلویزیون عزیزمان، از مجری یکی از برنامه­های خانواده جمله­ی جالبی شنیدم. گفت: «هر وقت که درباره­ی گرفتن تصمیمی تردید داری، بدان علتش این است که ارزش­هایت را نمی­شناسی.» فکر می­کنم راست می­گفت. هر دو پاراگراف بالا به نظرم درست می­آید ... آیا متناقض نیست؟! بارها و بارها بین آن دو گیج شده­ام و اگر یکی را انتخاب کرده­ام، صرفاً مربوط به احساسم در آن لحظه بوده­است. واقعاً نمی­دانم کدام درست است.

 

وبلاگ

در این وانفسای غرغر و ناراستی و نادرستی که هر کس به فکر بستن بار خودش است، گاهی به کسانی برمی­خورید که حیرت­زده می­کنند آدم را. بی­ادعا و بی­مزد، به دقت و صداقت مشغول خدمتند؛ خدمت به معنای واقعی کلمه. و از شانس خوب من، یکی از این آدم­ها به طور اتفاقی چند وقت پیش سر راهم قرار گرفت و شد یکی از 5 «معبود من»؛ به آن مفهوم که قبلاً درباره­ی معبودها نوشتم؛ و با آن همه که از او یاد گرفتم، فقط از بی­عرضگی من است اگر ده برابر این از وجودش سود نبرده­ام.  

این آدم نازنین به تازگی این وبلاگ راه انداخته که لذت خواندنش واقعاً مرا به شوق می­آورد. خواستم بنویسم تا به آن سری بزنید.