اصل زندگی!

ساعت 5/12 شب بروی میدان کشتارگاه سابق و بهمن فعلی، و30 سیخ جگر، قلوه، خوئک، دل، جگر سفید و دنبه، با پیاز و دوغ و ...

وای! آدم تمام نداشته‌هایش را فراموش می‌کند انگار!

یاد فروغ به خیر:

"اینا حرف اوناس که اگه

یه بار زد و تو عمرشون یه خواب دیدن

خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیده‌ن

ماهی چی کار به کار یه خیک شیکم تغار داره؟

ماهی که سهله سگشم از این تغارا عار داره

ماهی تو آب می‌چرخه و ستاره دسچین می‌کنه

اون وقت به خواب هرکی رفت، خوابشو از ستاره رنگین می‌کنه ..."

ظاهرا فروغ چندان با من موافق نیست؛ به هر حال، عجب حالی می‌دهد پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب! خدایی‌اش، نه؟!

سوال اساسی

واقعاْ باید ماند یا رفت؟ تازگی ها جواب این پرسش را واقعا نمی دانم دیگر ... یادش به خیر، یک زمانی بود که فکر می کردم می دانم!

گاهی احساس می کنم ما همه در یک اتوبوس نشسته ایم که دارد به سرعت به طرف ته دره می رود. راننده اصلا گوش شنوایی ندارد ومسافران هم بیشترشان بی خبر سرگرم خودشان هستند و گویی صدای فریاد معدود آدم هایی راکه می دانند چه اتفاقی دارد می افتد نمی شنوند ... حالا آیا تنها راه این است که خودت را از پنجره بیندازی بیرون؟ این طوری هم قطعا صدمه می بینی ولی لااقل از آن اتوبوس لعنتی خارج شده ای، اتوبوسی لعنتی، ولی این قدر دوست داشتنی ... حتی اگر از بیرون پریدن جان به در ببری، می دانی که با بزرگ ترین حسرت زندگی ات افتادنش را به دره نظاره خواهی کرد. خوب، شاید هم لازم است بمانی و راننده یا مسافران را متقاعد کنی یا حتی یک دعوای حسابی راه بیندازی یا شاید به قول بعضی ها خودت یک فکر مستقل از بقیه برای تغییر مسیر اتوبوس بکنی؟!

بعدالتحریر: گفتم اتوبوس، یادم آمد اتوبوس شب پوراحمد به زودی اکران می شود!  

عطر دل انگیز!!

حتما تا به حال انواع متفاوت کسانی را دیده اید که در یک جمع، ناگهان گل افشانی می کنند و فضای جمع را- مخصوصا اگر فضای بسته باشد- به عطری دل انگیز و روح بخش می آلایند! وقتی بویش در می آید و حاضرین شروع می کنند به پیف پیف، مقصرها چند رفتار در پیش می گیرند: بعصی آرام به گوشه ای می خزند و صدایشان در نمی آید تا شاید آبرویشان نرود. بعضی دیگر با جمع همراه می شوند و دسته جمعی نغمه «کی بود کی بود من نبودم!» سر می دهند! به ندرت هم بعضی سرخ و سفید می شوند و به ناتوانی خود در مهار این پرتو افشانی اعتراف و شاید عذرخواهی می کنند. اما دسته چهارمی - که شاید به ذهنتان نرسد - هم هستند! این دسته می روند بالای یک صندلی، رو به جمع داد می زنند: «آهای! جماعت! عطر دل انگیزی که هم اکنون استنشاق می کنید، از جانب بنده، برای رفاه حال شمایان و عطر پاشی به جمع دل انگیزمان تولید و ارسال شده است!» و آن وقت منتظر می مانند جماعت به افتخارشان کف بزنند!!

می گویید چنین کسی را نمی شناسید؟! من می گویم می شناسید ... خوب فکر کنید! مهم نیست که پیدا کردید یا نه ... می خواهم یک خبر را که دیروز در روزنامه ها منتشر شد و مطلقا، مطلقا هیچ ارتباطی به مطلب فوق ندارد بازگو کنم: رئیس جمهور در پایان نمایشگاه مطبوعات، جایزه «روزنامه نگاران مخالف دولت» را به حسین شریعت مداری از کیهان، انبارلویی از رسالت،خبرنگار خبرگزاری فارس و چند نفر دیگر اعطا و اعلام کرد از نقد استقبال می کند!!

عرض نکردم؟! خدا بیامرزد مرحوم گل آقا را ... با این تفاصیل، خدایی اش برای کشورهای جهان سوم راهی به جز اتحاد باقی می ماند؟!! 

بلاهت

 درست است که زندگی کردن در این کشور بیشتر به بلاهت شبیه است (بلانسبت دوستان٬ خودم ابله تر از همه!) آدم خیلی مواقع آن قدر غرق می شود که آن را ندیده می گیرد. اما بعضی مواقع دیگر نمی شود ندیده گرفت ... وقتی یک آدم ناتوی بی همه چیز٬ که موبایل کرایه می دهد٬ حاضر نیست ۵۰۰۰۰ تومان باقیمانده ات را پس از پایان مهلت قرارداد پرداخت کند ... و جلوی در دانشکده، محل قرارتان، با بی آبرویی تمام با تو دست به یقه می شود و یک مشت می خواباند توی شکمت تا عطای پولت را به لقایش ببخشی، تو از طرفی این دور و بر آبرو داری و از طرف دیگر نمی خواهی به این زورگو باج بدهی و می دانی اگر الان برود، باید به دنبال راهی برای دیدن پشت گوشت بدون استفاده از آینه باشی تا او را هم ببینی ...  چاره ای برایت نمی ماند جز ژست تمدن، تا برای اولین بار شماره ی ۱۱۰ را بگیری که شاید حداقل طرف بترسد! طرف لبخند می زند، انگار که در صورتش عبارت «بچه سوسول از همه جا بی خبر!» را می خوانی ... ولی خوب بالاخره پلیس ... و پلیس تنها در عرض ۱۵ دقیقه پیدایش می شود و تو خوش حالی که ...

ده دقیقه یعد، ایستاده ای و مأمور محترم دارد در حضور دزد محترم نصیحتت می کند: «ببین پسرم ... امنیت به خاطر همین چیزا آسیب میبینه ... اگه الان که تو منو واسه همچین موضوع بی اهمیتی کشیدی این جا، یه جای دیگه قتل اتفاق بیفته و نیرو نباشه چی؟!»

تو با شرمندگی سرت را پایین انداخته ای و یادت می رود که برادر مآمور حتی به خود زحمت بررسی مدارک محق بودن تو را بدهد! مآمور می رود، یارو لبخند زنان سوار اتوموبیلش می شود، و تو محظوظ از امنیت، بی خیال پول دو کشیک می شوی و در خیابان به سمت خانه به راه می افتی ...

این جور وقت ها بلاهتت خودش را به رخت می کشد و فکر می کنی برای چه این جایی وقتی ۶۵ درصد هم کلاسی هایت ... 

آغاز

بالاخره من هم وبلاگ دار شدم! در واقع یک طلسم شکست! یک سال است که در برنامه ام می نویسم: «باز کردن وبلاگ» و هی به فردا منتقل می شود! تا این که در این شب فرخنده این اتفاق افتاد! آهای ... ای نباتات و جمادات ... ای آدمیان و جانوران ... به هوش باشید که این جانب وارد گود شده ام! خلاصه بساطتان را جمع کنید!