یک شهروند ...!

نمی­دانم دیشب اخبار 20:30 تلویزیون را دیده­اید یا نه؛ ولی باز لب­خند به لب ما نشاندند این برادران صدا و سیما!

تیتر خبر این بود:

«دستور رئیس جمهور برای برقراری امنیت یک شهروند».

بعدش هم این جمله که یک شهروند نامه­ای نوشته و در آن اظهار کرده که عده­ای تهدیدش کرده­اند و امنیت ندارد؛ در نتیجه رئیس جمهور هم برداشته در کمال صلابت، از آن­جا که حافظ تمام شهروندان جمهوری اسلامی است، دستور داده این تهدیدها پی­گیری شود و نیز امنیت این شهروند محترم حفظ شود! آدم بلافاصله خیال می­کند که قضیه مربوط به یکی از هزاران نامه­ای است که هر روز در اقصی نقاط کشور می­دهند دست احمدی­نژاد؛ از همان­ها که یکی از دعوایش با همسایه­اش گله دارد؛ یکی مشکل استخدام پسرش را دارد و یکی هم پول می­خواهد برای معالجه!

بعد، چند جمله جلوتر، در متن خبر معلوم شد که این شهروند متقاضی امنیت، خانمی است به نام شیرین عبادی! اهمیتی دارد به نظر شما؟! چه فرقی می­کند اسمش چه باشد؟

تلویزیون عزیز ما، محض افزایش اطلاعات عمومی بینندگان جان هم که شده (خدا حفظ کند برادر صالح علا را!) در تمام خبر نفرمود که این شهروند محترم اتفاقاً برنده­ی جایزه­ی نوبل صلح هم هست! تهدید شدنش هم برای احمدی­نژاد می­تواند چندان ارزان تمام نشود مثلاً!

می­دانم شما شیرین­کاری­های بیشتری هم از برادران TV دیده­اید که این در برابرش چیزی نیست؛ ولی خوب، حکایت این دوستان همیشه شنیدنی است!

خودمانیم، من دلم غش می­رود برای این همه رعایت حقوق شهروندی در این مملکت!

عندلیب

 

نه عجب گر فرو رود نفسش     عندلیبی کلاغ هم­قفسش

به خدا نصف فرهنگ ایرانی و تمام دلایل سیر قهقرایی این مملکت را می­توان روی همین عکس و هین لبخند تلخ توضیح داد. باغ را در زوزه­ی زاغ و زغن پیچیده­اند.

تنها کاری که برمی­آید از ما این است که به افشین قطبی عزیز بگوییم چه­قدر دوستش داریم و چه­قدر حالش را می­فهمیم و چه­قدر با او هم­دردیم؛ که کل تاریخ مملکت با او هم­درد است.

 

لینک ها!

نمی­دانم تا حالا به این لینک­های سمت راست این صفحه سر زده­اید یا نه. این لینک­ها داستان­های متفاوتی دارند.

بعضی­هایشان که خانوادگی­اند یا مال دوستان نزدیک و احترامشان واجب؛ اصلاً سر زدن به این وبلاگ­ها برای خودم یک جور دید و بازدید به شمار می­رود! و البته مطالب بسیار جالبی هم تویشان پیدا می­شود؛ که خودش می­رساند که این فامیل و دوستان ما چه آدم­های باحال و فاضلی­اند!

 بعضی دیگر را، در روزهای اول نصب (!) این وبلاگ که خوب، آدم جوگیر است و هی لینک اضافه می­کند (!) لینک کردم و از آن­جا که متأسفانه عادت ندارم هیچ کاغذپاره­ای را دور بریزم و به طرز ابلهانه­ای خیال می­کنم که با دور ریختن هر تکه نوشته، کلاً دارم به تاریخ خیانت می­کنم، این لینک­ها را نگه داشته­ام و دلم نمی­آید پاکشان کنم! (آن طرف را بادتان هست که پایش گیر کرد و افتاد؛ بعد برای این که ضایع نشود تا مقصد سینه­خیز رفت؟!)

اما بعضی دیگر که هر از چندی اضافه می­شوند، محصول وب­گردی این­جانب و کشفیاتم در دنیای شیرین وبلاگ­نویسی­اند و خدایی­اش خواندنی و بی­نظیر. البته از این قسم وبلاگ، در لینک­های وبلاگ سرور عزیزمان (!) کلمه خیلی بیشتر پیدا می­شود ؛ اما راستش تمام این مطالب را نوشتم که بگویم اولا این وبلاگ "دفتر ما" را جدیداً کشف کرده­ام و خیلی خواندنی است؛ سری بزنید؛ و ثانیاً وبلاگ "ناگفته­های انقلاب 57" اصلاً یک چیز دیگر است؛ خودش یک کتاب تاریخ معاصر است اصلاً. حتماً سر بزنید و اگر دلتان خواست، کتاب­ها و صداهای ضبط شده­اش را Download کنید!

همین!

کشک!

اين دوستان اصلاح‌طلب واقعاً محشرند! آدم متحير مي‌ماند از اين همه مظلوميت و رودرواسي و شخصيتشان! برداشته‌اند نامه نوشته‌اند به شوراي نگهبان كه در انتخابات تقلب شده! شوراي نگهبان هم اين نامه‌ها را در حد كشك حساب كرده؛ در نتيجه آقايان تازه به فكر افتاده‌اند كه شايد شركت در انتخابات مرحله‌ي دوم چندان معنايي ندارد!

آخر برادران عزيز! اولاً مگر شما با اين هماهنگي شگفت‌انگيز بين شوراي نگهبان و دولت عزيز غير از اين انتظار داشتيد؟ شما اين آقايان را نمي‌شناسيد؟ تا حالا با آن‌ها رقابت نكرده‌ايد؟ انتخابات مجلس ششم را در اوج قدرت دولت خاتمي به ياد نداريد؟!

بعدش هم؛ اين نامه نوشتنشان ديگر محشرتر است! نمي‌دانم؛ در انتخابات بعدي آقايان قرار است چه كنند؟ آيا باز «مظلومانه» و «نجيبانه» در انتخابات شركت مي‌كنند يا بالاخره مي‌فهمند كه طرف به هيچ قيمتي حاضر نيست توي حكومت راهشان دهد؟ حتي به قيمت نابودي كشور، و خودش؟

نمي‌دانم راه حل چيست. ولي با كمال تأسف، مي‌دانم كه ديگر انتخاباتي كه آقايان برگزار كند چيزي را حل نمي‌كند ... ما به سرعت، از همه نظر در حال حركت به قهقراييم و راهمان از ديگر مردم جهان، حتي همين همسايه‌هاي خودمان جدا مي‌شود ...

فراموشی!

اين روزها ... احساس مي‌كنم كه دارم پوست مي‌اندازم. عوض مي‌شوم. تغيير مي‌كنم.

دلم مي‌خواهد جور ديگري باشم. نمي‌دانم؛ آيا هميشه چنين احساس را داشته‌ام؟ گمان نمي‌كنم. فكر مي‌كنم در اين يكي دو ماهه، كسي شده‌ام متفاوت از آن چه در 30 سال گذشته بوده. كسي بهتر. كسي نزديك‌تر به آن تصوير ايده‌آل از خودم. و درست نمي‌دانم آن تغيير چيست. انگار آرام‌ترم و مطمئن‌تر و البته شادتر.

خيلي چيزها، وقايع و ...، آن‌جوري نيستند كه اول به نظر مي‌رسند. اين شعار نيست. واقعاً پشت هر سختي يك رشد است. يك بزرگ شدن و يك تجربه‌ي جديد كه آدم را آماده‌تر مي‌كند. آن‌چه اول به نظر سخت، بد، بدشانسي و ... مي‌رسد، خيلي مواقع ابزار رشد مي‌شود و بسيار پرفايده و مؤثر و تو تازه مي‌فهمي كه چه خوب شد.

شايد هم فقط تأثير هواي بهار است و من سال پيش و سال‌هاي قبل از آن را فراموش كرده‌ام! آدمي است ديگر؛ فراموشي توي ذاتش است؛ و چه خوب كه اين‌طوري است!

سه مطلب در یک مطلب!

فیلم بانو که در حدود سال 70 ساخته­شد، آن قدر تعبیر و تفسیر از داستان فیلم و سمبولیک بودن آن شد که فیلم تا سال­ها بعد، پس از دوم خرداد، اجازه­ی اکران نیافت! جالب آن که هر بار که با مهرجویی، کارگردان فیلم، مصاحبه می­شد، او به شدت این معانی فیلم را تکذیب می­کرد و اصرار داشت که فقط از دیدن ماجرایی در همسایگی­اش این داستان به او الهام شده و آن را ساخته­است و هیچ منظور سمبولیکی نداشته و ندارد!

روزی از روزهای پرشور دوره­ی اول ریاست جمهوری خاتمی، محمود دولت­آبادی به دانشگاه آمده­بود و یک داستان کوتاه او در مراسمی خوانده­شد و درباره­ی آن از او سؤال می­کردیم؛ داستان درباره­ی «بی­هویتی» بود و با توجه به سن قهرمان داستان و تاریخ نگارش آن، من با کلی هیجان حساب کردم و متوجه شدم که قهرمان بی­هویت داستان متولد سال 1332 است! در نتیجه از نویسنده پرسیدم که آیا از این تقارن منظوری داشته یا نه؟ دولت­آبادی فقط به سؤال من فحش نداد! با عصبانیت گفت که این تعبیرهای بیهوده را کنار بگذاریم!

البته این اشاره­ی دومی به مستقیمی اشاره­ی اولی نیست؛ بلکه تنها از ذهن خلاق من نشأت می­گیرد (!) ولی حداقل درباره­ی اولی واقعاً از طرفی اشاره­های سمبولیک فیلم خیلی واضح است و از طرف دیگر صحبت­های مهرجویی خیلی صادقانه به نظر می­رسید و دلیلی نداشت دروغ بگوید! من هنوز هم مانده­ام که در چنین اوقاتی دم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس را!

حالا درباره­ی مهران مدیری و مرد هزارچهره هم همین طور است. البته مدیری آدم بسیار باهوشی است و قبلاً هم نشان داده که چه­گونه استادانه می­تواند با زبان طنز ویژگی­های ما ایرانی­ها را به رخمان بکشد، اما این که این سریال، به ویژه قسمت­های نیروی انتظامی آن، آن طور که خیلی از وبلاگ­ها دارند خودشان را می­کشند که مدیری از خطوط قرمز فراتر رفته و نیروی انتظامی را به نقد کشیده است، یک کمی جوزدگی است! مرد هزار چهره بی­شک زیبا بود؛ اما فکر می­کنم آن­قدر خزعبلات به خورد ما می­دهند که با دیدن یک طنز «خوب»، احساس می­کنیم تمام خطوط قرمز شکسته شده و الآن پدر سازنده در می­آید؛ مخصوصاً که این جوری توهم توطئه­مان هم ارضا می­شود!

حالا که دوباره متنم را می­خوانم، به نظرم می­رسد این سه ماجرا چندان ارتباطی به هم ندارند! شما به بزرگی خودتان ببخشید!

پرسپولیس

انیمیشن پرسپولیس، کار مرجان ساتراپی، از معدود آثار هنری موجود است که تاریخ دردناک دهه­ی 60 کشور ما را با خوبی و زیبایی روایت کرده. پرسپولیس روایت ماست. روایتی که ما، کودکان و نوجوانان دهه­ی 60، آن را به خوبی به خاطر داریم. گویی تلنگری به خاطرات ما می­زند و یادمان می­آورد که چه­ها دیده­ایم ...

یاد آرزوی بستنی چوبی و رؤیای شکلات. یاد روزهایی را که سوقات حج، موز بود! یاد روزهای قطع شدن برنامه کودک به خاطر آژیر بمباران. یاد صدای موشک و نگاهی که به سقف دوخته­می­شد تا هر لحظه بر سرت آوار نشود. یاد وحشت غریبی که از واژه­ی «پاسدار» داشتی. یاد عزاداری برای یک جوان آماج گلوله برای هیچ. یاد وحشت در سالن عروسی. یاد وحشت از هر ایست-بازرسی. یاد نگاه بزرگ­ترها، با استیصال و خشمی فروخورده به آن­ها که مسبب این وحشت­ها بودند و ناتوانی آن­ها. یاد گریه­های مادرت در کنج خانه و تنها در حضور تو. یاد وحشت گشتن خانه با آن پوتین­های سیاه و بردن و پس ندادن عکس­های خانوادگی. یاد زندانی شدن هم پس و هم پیش از انقلاب! یاد اخراج شدن از کار، هم پس و هم پیش از انقلاب تنها به جرم عقیده. یاد رد شدن یک شاگرد اول در گزینش دانشگاه پس از آوردن رتبه­ی برتر در کنکور.  یاد ترک میهن و غربت؛ که این روزها حتی بیش از آن روزها مد است.

و یاد آن­چه با انقلابی کردند که می­توانست پاک­ترین و کم­قربانی­ترین و وحدت­بخش­ترین و مؤثرترین و پیش­روترین انقلاب تاریخ بشر باشد. و آن­چه با آن می­کنند!

پرسپولیس را ببینید. حتماً.

ادامه­ی مطلب را هم حتماً بخوانید.

ادامه نوشته

داود اسدی

داود اسدی در 38 سالگی بر اثر سکته­ی قلبی درگذشت. غافل­گیر شدم و دلم نیامد از او ننویسم؛ همان­طور که مطمئناً بخش مهمی از خاطرات خوش همه­ی هم نسلی­های من، با نوروز 72 شروع شد و با نام­های مهران مدیری، داود اسدی، ارژنگ امیرفضلی، حمید لولایی، آرش (فامیلش را یادم نیست! همان که در هنگام اخبار گفتن، کلفت­ترین صدا را داشت!) و بعدش هم رضا عطاران، نصرالله رادش، مهران غفوریان، بیژن بنفشه­خواه، رضا شفیع جم و ... پیوند خورده­است! شاید این آدم­ها خودشان ندانند که چه­قدر عین جملاتشان را ما و هم­سنهایمان مثل ضرب­المثل به کار می­بریم و لب­خند می­زنیم!

داود اسدی را در نمایشی بی­کلام با ارژنگ در نوروز 72 به یاد می­آورم که نقش دو گدا را بازی می­کردند که سر یک بستنی دعوایشان می­شد؛ و البته به عنوان خواننده­ی شعر طنز ساعت خوش: «عید نوروز همه جا سبز و قشنگه/ همه جا آفتابی و رنگ و وارنگه!» که توی دوربین خیره می­شد و همین یک بیت را 5 دقیقه­ی تمام، بدون تغییر تکرار می­کرد! سعادت کمی نیست که بعد از مرگت، دیگران با به یاد آوردن نامت لب­خند بزنند و به خاطرات شیرین و خوش فکر کنند؛ روحش شاد!

مرگ مغزی

روز 18 اسفند، درباره­ی جوان 20 ساله­ای نوشتم که هنگام خانه­تکانی از طبقه­ی سوم پرتاب شده و مرگ مغزی شده­بود. از همان روز دوم، مسئولین پیوند اعضا بالاسرش حاضر شدند و به خانواده­اش پیش­نهاد کردند که قلب، ریه و کلیه­ها را برای پیوند اهدا کنند. چند نفر منتظر ریه، قلب و ... در انتظار بودند و نیازمند زندگی دوباره. خانواده­اش نپذیرفتند و به جایش با قرآن، چفیه و نوشته­های زیر، منظره­ای را که می­بینید بالای سر جوانشان در اورژانس بیمارستان ساختند:

                    

...

...

...

یک بار که بالای سر بیمار بودم برای کنترل علائم حیاتی­اش، می­شنیدم که یکی از بستگان دارد با مادرش که بیش از همه بی­تابی می­کرد صحبت می­کند: «ما هم به خدا به معجزه اعتقاد داریم؛ به امام حسین هم اعتقاد داریم؛ ولی یه چیزایی علمه؛ واقعیته؛ مرده که زنده نمی­شه ...»

سه روز بعد، جوان ضربه مغزی شده، سرانجام کاملاً مرد؛ قلبش از کار افتاد و اعضایش هم زیر خاک دفن شد. توی این دنیای نسبی، من باز نمی­دانم چه کسی حق دارد و چه کسی نه و حتی اگر خود من بودم چه می­کردم. معجزه هم ... نمی دانم.

حق دارید. اول سالی، این هم شد مطلب برای گذاشتن توی وبلاگ؟

نوروز

15 اسفند است: من یک غصه­ی بزرگ دارم و یک شادی بزرگ: غصه­ی بزرگم امتحانات ثلث دوم است و شادی بزرگم عید. فقط حیف که غصه­هه زودتر از راه می­رسد!

عمو حمید این­ها امشب می­رسند. عمو عبدل این­ها از چند روز قبل ان­جایند. پس کجاست این مصطفی؟ باز پیدایش نیست؛ رفته خانه­ی خاله­اش! عمو صادق امسال رفته جزایر آلباهاما! خاله گفته امسال را قصد دارند سال نو خانه­ی خودشان باشند؛ ولی شب سال نو یک دفعه زنگ می­زنند و می­بینی که آمده­آند بی­خبر! عمه شهلا هم روز دوم خودش را می­رساند ...

خانه­ی ما شلوغ است؛ خیلی. روز دوم، نهار، همه­ی فامیل پدری خانه­ی ما هستند. حدود 50 نفر!

مامان؛ خانه­ی ... که می­روی حتماً بگو من هم بیایم. عیدی می­دهد همیشه!

از دو روز قبل، شروع می­کنیم به چیدن مقدمات برای این که از مامان اجازه بگیریم که یک روز، فقط یک روز از عید، بچه­ها جمع شوند خانه­ی ما برای فوتبال. عملاً همه همیشه این­جا هستند؛ ولی نمی­دانم چه پدرکشتگی با این فوتبال وجود دارد که همه کاری می­شود کرد جز این یک کار را!

تا به حال 15 هزار تومان عیدی جمع شده! عمو حمید امسال 2000 تومان داد! عمو حسین هنوز نداده، به روی خودش هم نمی­آورد! عیدی گرفتن از عمو جواد هم که مراسم ویژه­ی خودش را دارد؛ می­خواهیم زره بپوشیم و با شمشیر و سرنیزه برویم تا ببینیم چه­قدر می­شود گرفت!

سینمای کمدی ساعت 7:45 پخش می­شود. ساعت 9 هم که نوروز ... دارد و دیدنش اجباری است!

هر روز می­شمرم ... هنوز اول فروردین است! 12 روز مانده. و روزها مثل برق می­گذرد و من روز به روز غصه­ی تمام شدن عید و بازگشت به مدرسه بیشتر روی دلم سنگینی می­کند. و 13 به در بدترین روز است. در عین آن همه ادا و اصول و گشت­وگذار، غم سنگینی توی دلم خانه می­کند. هوا انگار دل­گیر است و غصه همه­جا موج می­زند. همه رفته­اند و مدرسه از فردا شروع می­شود ...

من خواب دیده­ام. روز اول عید، کابوس دیده­ام که 14 فروردین است و مدرسه­ها باز شده. من غصه­دارم و هرقدر که فکر می­کنم، یادم نمی­آید که از اول تا 13 عید را چه­گونه گذراندم. چه­طور این قدر زود گذشت؟ و از خواب می­پرم؛ چه­قدر شادم که هنوز اول عید است ... و چه­قدر غمگینم که سرانجام 14 فروردین خواهد رسید ...

سال نو مبارک.