سه مطلب در یک مطلب!
فیلم بانو که در حدود سال 70 ساختهشد، آن قدر تعبیر و تفسیر از داستان فیلم و سمبولیک بودن آن شد که فیلم تا سالها بعد، پس از دوم خرداد، اجازهی اکران نیافت! جالب آن که هر بار که با مهرجویی، کارگردان فیلم، مصاحبه میشد، او به شدت این معانی فیلم را تکذیب میکرد و اصرار داشت که فقط از دیدن ماجرایی در همسایگیاش این داستان به او الهام شده و آن را ساختهاست و هیچ منظور سمبولیکی نداشته و ندارد!
روزی از روزهای پرشور دورهی اول ریاست جمهوری خاتمی، محمود دولتآبادی به دانشگاه آمدهبود و یک داستان کوتاه او در مراسمی خواندهشد و دربارهی آن از او سؤال میکردیم؛ داستان دربارهی «بیهویتی» بود و با توجه به سن قهرمان داستان و تاریخ نگارش آن، من با کلی هیجان حساب کردم و متوجه شدم که قهرمان بیهویت داستان متولد سال 1332 است! در نتیجه از نویسنده پرسیدم که آیا از این تقارن منظوری داشته یا نه؟ دولتآبادی فقط به سؤال من فحش نداد! با عصبانیت گفت که این تعبیرهای بیهوده را کنار بگذاریم!
البته این اشارهی دومی به مستقیمی اشارهی اولی نیست؛ بلکه تنها از ذهن خلاق من نشأت میگیرد (!) ولی حداقل دربارهی اولی واقعاً از طرفی اشارههای سمبولیک فیلم خیلی واضح است و از طرف دیگر صحبتهای مهرجویی خیلی صادقانه به نظر میرسید و دلیلی نداشت دروغ بگوید! من هنوز هم ماندهام که در چنین اوقاتی دم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس را!
حالا دربارهی مهران مدیری و مرد هزارچهره هم همین طور است. البته مدیری آدم بسیار باهوشی است و قبلاً هم نشان داده که چهگونه استادانه میتواند با زبان طنز ویژگیهای ما ایرانیها را به رخمان بکشد، اما این که این سریال، به ویژه قسمتهای نیروی انتظامی آن، آن طور که خیلی از وبلاگها دارند خودشان را میکشند که مدیری از خطوط قرمز فراتر رفته و نیروی انتظامی را به نقد کشیده است، یک کمی جوزدگی است! مرد هزار چهره بیشک زیبا بود؛ اما فکر میکنم آنقدر خزعبلات به خورد ما میدهند که با دیدن یک طنز «خوب»، احساس میکنیم تمام خطوط قرمز شکسته شده و الآن پدر سازنده در میآید؛ مخصوصاً که این جوری توهم توطئهمان هم ارضا میشود!
حالا که دوباره متنم را میخوانم، به نظرم میرسد این سه ماجرا چندان ارتباطی به هم ندارند! شما به بزرگی خودتان ببخشید!