عشق فرهاد

دیروز، اتفاقی از رادیو پیام بخشی از منظومه­ی خسرو و شیرین نظامی را شنیدم. قطعه­ای بود در توصیف عشق فرهاد به شیرین. آن­قدر مجذوب شدم که امروز می­خواهم بروم خمسه­ی نظامی را پیدا کنم و بخرم برای کتاب­خانه­ام.

ما از چه­قدر چیز، درست بغل گوشمان بی­خبریم.

 

وضع ما

دیگران می­گویند من آدم خوش­بینی هستم. با این همه، من در مورد کشورمان و شرایط آن، در زمینه­های متفاوت این­طور فکر می­کنم:

اوضاع اصلاً خوب نیست.

اقتصاد کشورما کاملاً ناکارآمد است. ما داریم دسته جمعی پول نفت می­خوریم بدون آن­که تولیدی داشته­باشیم. سرمایه­ها را فراری می­دهیم و روزبه­روز وابسته­تر می­شویم. بی­کاری در اوج است و روزبه­روز بدتر می­شود. وصعیت معیشتی اکثر مردم روزبه­روز بدتر می­شود. پرسودترین تجارت شده خرید و فروش و واسطه­گری.

کشاورزی عملاً فلج است. ما غذای خودمان را وارد می­کنیم. سرمایه و خلاقیتی صرف کشاورزی- که زمانی مهم­ترین منبع تولید ما بود، نمی­شود.

آموزش عمومی ناکارآمد است. ما چیزهایی به بچه­هایمان یاد می­دهیم که به درد هیچ­کس نمی­خورد و چیزهایی را که لازم دارند به آن­ها نمی­دهیم. آموزش عمومی به جای آن­که ایرانیانی بسازد آمده­ی زندگی، می­خواهد ماشین­هایی بسازد آماده­ی کنکور.

آموزش عالی بیهوده است. اکثریت فارغ­التحصیلان در تخصص خود مشغول نیستند. دانشگاه­های ما دبیرستان­های بزرگی­اند خالی از شور، تولید و سازندگی.

اکثریت استعدادهای ما کشور را ترک می­کنند. 90% آن­ها که به دلایل متفاوت استعدادهای درخشان نامیده­می­شوند، در ایران نمی­مانند.

دستگاه اداری ما ناکارآمد و بیهوده است. دولت بر همه چیز سایه انداخته و تولید و خلاقیت را از بین برده­است.

نشانی از تمایل به اصلاح در حکومت نیست. اگر هم باشد، قصد آن است که تمام راه­های امتحان شده دوباه و سه­باره امتحان شوند و درنهایت جز مرهم گذاشتن و پوشاندن مشکلات کاری نمی­شود. حکومت بیش از اصلاح، سرگرم حفط خود، خفه کردن هر صدای مخالف و نمایش برای مردم است؛ نمونه­اش انرژی هسته­ای!

فرهنگ و هنر معطل است. تولید فرهنگی ما بسیار ناچیز و استقبال از آن از آن هم ناچیزتر است.

اپوزوسیون حکومت ما نیز ناکارآمد و بدون برنامه است. نه می­داند چه می­خواهد؛ نه می­داند چه­طور می­خواهد به آن برسد؛ نه می­خواهد هزینه­ای پرداخت کند.

بی­برنامگی و ناراستی و نادرستی در همه­ی زمینه­ها بیداد می­کند. نمونه­اش همین فوتبال مملکت!

فرهنگ جوانان ما فرهنگ بی­هویتی است و بی­عقیدگی. مواد مخدر بیداد می­کند و اعتیاد یک معضل بزرگ اجتماعی است که روزبه­روز به دامنه­ی آن افزوده­می­شود. بنیان­های اجتماعی ما در حال فروپاشی است بدون این که چیزی جای­گزین آن شود.

مردم ما ناآگاهند. آن­ها در بی­خبری زندگی می­کنند و هرکس بلندتر داد بزند و صدایش را به گوش برساند، مثل خرگوشی به دنبالش می­روند و صدایشان هم در نمی­آید. بلندتر از همه هم، با داشتن TV، حکومتمان داد می­زند.

روشن­فکران ما حرفی برای گفتن ندارند. نه حرفی هست، نه مخاطبی، نه راهی برای گفتن و رساندن صدا.

خلاصه آن که بد فتنه­بازاری است.

این­ها را فقط به صورت خلاصه گفتم. می­توانیم بنشینیم و راجع به هرکدامشان بحث کنیم و در صورت لزوم برویم دنبال مدرک. وقتی این­ها را به کسی می­گویی، سه جواب می­دهد:

1-این­ها نادرست است و اوضاع به این بدی نیست.

2-ممکن است این­ها درست باشد، ولی بدبنیانه است. هرکس در زمان خود فکر می­کند همه چیز بدتر از همیشه است.

3-بله؛ اوضاع همین­طوری است و باید فکری کرد.

اولی و دومی را مطلقا ًقبول ندارم. خود گول زدن است. اما فکر ...؟

برای «منم!»

 

بعضی دوستان با بقیه فرق دارند. نمی­دانم، دوستان قدیمی و آن­ها که روزهای بچگی را با آن­ها گذرانده­ای چنیند یا در 30 سالگی هم آدم می­تواند از نو برای خودش چنین دوستی پیدا کند. مهم­ترین ویژگی چنین رفقایی این است که اگر بعد از  سال ببینی­شان، انگار که همین دیروز با آن­ها خداحافظی کرده­ای! یعنی آن­قدر نزدیک، صمیمی و با خودت احساس می­کنی­شان که بعد مسافت و زمان و ... هیچ غلطی نمی­تواند بکند! (بلانسبت؛ عین آمریکا!)این موضوع حتی مطلقاً ربطی به به اصطلاح معرفت یا بی­معرفتی طرف ندارد؛ ممکن است او سال به سال هم از آدم خبر نگیرد؛ ولی وقتی می­بینی­اش، یخی بینتان وجود ندارد که لازم باشد کمی زمان بگذرد و  آب شود. اگر بعد از 4 سال به چنین آدم­هایی تلفن کنی، انگار همین دیروز کلی با هم صحبت کرده­اید! هیچ نیازی به تعارف تکه پاره کردن، احوال­پرسی آن­چنانی و ... هم نیست. می­توانی یک دفعه بگویی: «سلام رفیق! چه­طوری داداش؟ امشب میام خونه­تون!».

خیلی حال می­دهد از این جور رفقا داشتن! من دارم؛ پس خوش به حالم!

سابقه ی فرهنگی!

این خانم را می­شناسید؟

از 12 سال قبل که انقلابی شده­ام (انقلابی: کسی که زیاد دور و بر میدان انقلاب می­چرخد؛ استعاره از دانش­جوی دانشگاه تهران؛ لطفاً فکرهای بدبد نکنید!) بله، از 12 سال قبل که انقلابی شده­ام، این بانوی محترم را می­بینم که در خیابان کارگر، نزدیک ادوارد براون در ایستگاه اتوبوس می­نشیند و روزنامه می­فروشد. اگر بایستی و روزنامه­ها را نگاه کنی و چیزی نخری، بدجوری از او فحش می­خوری! آن چنان بد اخلاقی می­کند که مدتی آن طرف­ها پیدایت نمی­شود! و اگر از او چیزی بخری و از در دوستی در آیی، کلی دعایت می­کند!

امروز از در دوستی در آمدم. حیف که وقت نداشتم؛ وگرنه می­شد یک مصاحبه­ی مفصل از این بانو در آورد! فقط یک سؤال کردم و گفت که 27 سال است هر روز همین جا می­نشیند و روزنامه می­فروشد! 27 سال! خدایی، چند نفر را می­شناسید که چنین سابقه­ی فرهنگی داشته­باشند؟!

خدا حفظش کند و به کسب و کارش برکت دهد!

شمال!

آخر هفته می­روم شمال! از فکرش هم دلم به شوق می­آید؛ از فکر کشیدن هوای مرطوب و بوی یک باران همیشگی توی ریه­هایم!

بچه که بودیم، در دوران دبستان، زمان هم انگار کندتر می­گذشت. برای همین در پاییز و زمستان آن­قدر خورشید را نمی­دیدیم که وقتی بهار می­آمد، تصویر خورشید را یادمان رفته­بود! آن­چنان با حیرت به خورشید نگاه می­کردیم که انگار اولین بارمان است یک موجود زرد گرم در آسمان می­بینیم!

جای همه­ی دوستان خالی.

روز دانشجو

«هر بار که پاییز بیاید، باد یاد روزهای دانش­جویی­ات را با خود خواهد آورد. روزت مبارک»

این جمله دیروز طی یک SMS برایم فرستاده­شد! حیرت­زده شدم از این که زمانه چه به سر معنای یک روز می­آورد. انگار که تبریک روز مادر است! مثل این است که بخواهی روز ملی شدن صنعت نفت را به یک نفر این طوری تبریک بگویی: «وقتی رنگ مشکی­اش را می­بینم، و بوی دل­انگیزش را استشمام می­کنم، تو در برابرم می­آیی! روزهایت به شادابی فوران نفت از چا­ه­های تازه کشف شده باد! روز ملی شدن صنعت نفتت مبارک!!»

آخر هرچیزی مناسبتی دارد، معنایی دارد، دلیلی دارد! در روزی که به نام دانش­جو نامیده­شده خونی ریخته­شده؛ مطالبه­ای وجود داشته؛ اعتراضی سازمان یافته!

روز دانش­جو یادگار ایستادگی قوم جوان دانشگاهی در برابر کودتاست. نمی­خواهم نوستالژیک باشم و اصلاً هم غرغر را دوست ندارم. ولی واقعاً دلم می­خواهد بدانم واقعاً دانش­جویان این دوره و زمانه با آن وقت فرق کرده­اند یا تنها شرایط فرق کرده و در شرایط یکسان، این­ها هم مثل آن­ها می­شوند؟

می­دانم چند دانش­جو در زندان هستند، می­دانم چه بر سر دانشگاه می­آورند و ...؛ اما تعارف که نداریم؛ کمی در دانشگاه قدم بزنید؛ چند درصد دانش­جویان اصلاً از این چیزها خبر دارند و چند درصدشان ممکن است قدمی-هر قدمی- برای تغییر چیزی در جامعه­شان بردارند؟

نمی­دانم چرا همیشه احساس می­کنم به ویژه در زمان ما همه چیز جوری است که نباید باشد! لابد اشکال از من است!

یاد روز دانش­جو گرامی و شعله­ی سوزان دانشگاه همیشه پرفروز باد.

 

از جنگل شروود تا جنگلهای گیلان

 1-یکی از بزرگ­ترین رؤیاهای کودکی ما این بود که تلویزیون مرحمت کند و کارتون رابین هود را برای هزارمین بار نشانمان بدهد! امروز رؤیای کودکی­ام را به قیمت هزار تومان از میان انبوه کارتون­های رنگ­ووارنگ از میدان انقلاب خریدم و واقعاً لذت بردم از هر لحظه­اش؛ فوق­العاده بود؛ پیش­نهاد می­کنم امتحان کنید!

2-یازدهم آذرماه، سال­گشت شهادت میرزا کوچک خان جنگلی است. میرزا برای ایرانیان یادآور میهن­دوستی، تلاش برای کشور، انصاف، صداقت و لیاقت است؛ اما برای ما گیلانی­ها چیزی فراتر از این­هاست. میرزا کوچک­خان برای ما مرد ریشویی است که عکسش را از وقتی چشم باز کرده­ایم بر دیوار خانه­ی پدربزرگمان دیده­ایم و لالایی­های کودکی­مان پر از نام او بوده­است.

دارم سعی می­کنم وقتی تاریخ معاصر می­خوانم، به جای حسرت خوردن چیزی یاد بگیرم و تحلیلی استخراج کنم که امروز به کاری بیاید و مایه­ی حسرت فردای دیگران نشوم ... ولی این تاریخ معاصر لعنتی ما آن­قدر حسرت تویش دارد که وسطش باز یادم می­رود و به جای تحلیل، اشکم سرازیر می­شود. کاش به جای کاشتن مجسمه­اش در میدان شهرداری رشت، اندکی از اندیشه­اش در این سرزمین جاری بود.

وب نوشت!

باید اعتراف کنم بدجوری حسودی­ام می­شود به آقای ابطحی که وب­نوشتش هر روز به­روز می­شود. خدایی­اش شوخی نیست! آدم هزار جور اتفاق برایش می­افتد در روز ... از سر اینترنت نرفتن تا بی­سوژگی و بی­حوصلگی. دستش درد نکند!

این هم آخر اعتماد به نفس است که مای تازه از راه رسیده که از شروع به کار وبلاگمان به زور 2 هفته می­گذرد، برداریم در این مکان کار ایشان را تأیید بنماییم! ولی از مزایای فضای مجازی هم این است که اعتماد به نفس آدم را بالا می­برد ... در نتیجه تأیید می­نماییم و آفرین می­گوییم و حسودی هم البته می­کنیم!

به امید روزی که اسم ایشان و هم­فکران اصلاح­طلبشان، آدم را به جای سرنوشت اصلاحات یاد چیز دیگری بیندازد!

 

وسوسه

بودن یا نبودن؟

بحث این نیست

وسوسه این است ...

شاملو

هشتم آذر

ده سال پیش، امروز صبح حالم اصلا خوب نبود. دل توی دلم نبود. فردایش امتحان داشتم ولی اصلا خطوط جزوه­هایی را که می­خواندم نمی­فهمیدم. یعنی در واقغ اصلا نمی­خواندم ... حالتی بود از وجود اندکی امید وسط یک ناامیدی بزرگ ... درست مثل چند ماه قبلترش، دوم خرداد همان سال! چه­قدر آن دو روز شبیه هم بودند و چه­قدر احساسم پس از پایان آن دو روز شبیه به هم بود! عجب سالی بود آن سال ۷۶!

بازی ایران-استرالیا هم مثل انتخاب خاتمی یک معجزه بود! معجزه­ای مبتنی بر یک خواست ملی، بر هم­راهی اکثریت ایرانیان پس از سال­ها ... و شادی پس از هردو هم چه­قدر شبیه بود. شادی پیروزی. شادی این که آینده چه­قدر امیدبخش می­نماید و شادمانی این­که دیگر دوران حسرت و افسوس و تماشای پیش رفتن و پیروزی دیگران تمام شده و نوبت ماست!

و در آخر، احساس امروزم نسبت به آن روز چه­قدر در هردو زمینه شبیه است ... هنوز نوستالژی آن دو روز شیرین است، ولی یکی که به برکناری مربی خوب خارجی در همان جام جهانی با توطئه کشید و به "ژنرال" ختم شده تا به حال و در هنوز بر همان پاشنه­ی انتظار معجزه میچرخد و دیگری هم که به دولتی رسید که تاریخ ایران در برابرش مانده حیران. هردو پیروزی با ندانم­کاری، گیج خوردن، فشار آن­ها که منافعشان به خطر می­افتاد و ... به هرز کشیده­شد و معجزه ماند. تا ۱۰ سال بعد، باز آرزویمان معجزه باشد! چه­قدر شبیه بودند آن دو روز.

یاد ۸ آذر ۷۶ گرامی.

طفلکی مخملباف!

یکی از دوستان درباره­ی "فریاد مورچگان" مخملباف نوشته­بود که داغ دلم را تازه کرد! با هیجان تمام خواستم بروم سراغ این فیلم هیجان­انگیز (!) و از احساس خود در موقع دیدن صحنه­هایی بیان کنم که در آنها یک زن دارد در هند دنبال مرد کامل می­گردد، شوهرش یک صندلی روی دوشش گذاشته و دنبالش می­رود و مدام د مورد نبودن خدا و سرگشتگی خود و کلی چیزهای مهم دیگر ناله­سرایی می­کند و ...! راستش کلی هم پیش خودم نوشته­بودم؛ ولی تا آمدم این مطلب را بنویسم، گفتم قبلش این کلمه­ی "فریاد مورچگان" را در گوگل به زیور "سرچ" بیرایم ... آقا جایتان خالی! دیدم دوستان کم نگذاشته­اند و هرچه بدوبیراه بوده نثار این برادر مخملباف سابقمان و همشهری مخملباف فعلی کرده­اند!

گفتم بی­خیال! آخر خودمانیم، احساس نوستالژیکم نسبت به ناصرالدین­شاه و نون­وگلدون هنوز باقی است! بگذار مورچگان فریادشان را بزنند، ما که مدتی است دیگر فیلم دست و حسابی ندیده­ایم؛ این هم رویش!