دیگران میگویند من آدم خوشبینی هستم. با این همه، من در مورد کشورمان و شرایط آن، در زمینههای متفاوت اینطور فکر میکنم:
اوضاع اصلاً خوب نیست.
اقتصاد کشورما کاملاً ناکارآمد است. ما داریم دسته جمعی پول نفت میخوریم بدون آنکه تولیدی داشتهباشیم. سرمایهها را فراری میدهیم و روزبهروز وابستهتر میشویم. بیکاری در اوج است و روزبهروز بدتر میشود. وصعیت معیشتی اکثر مردم روزبهروز بدتر میشود. پرسودترین تجارت شده خرید و فروش و واسطهگری.
کشاورزی عملاً فلج است. ما غذای خودمان را وارد میکنیم. سرمایه و خلاقیتی صرف کشاورزی- که زمانی مهمترین منبع تولید ما بود، نمیشود.
آموزش عمومی ناکارآمد است. ما چیزهایی به بچههایمان یاد میدهیم که به درد هیچکس نمیخورد و چیزهایی را که لازم دارند به آنها نمیدهیم. آموزش عمومی به جای آنکه ایرانیانی بسازد آمدهی زندگی، میخواهد ماشینهایی بسازد آمادهی کنکور.
آموزش عالی بیهوده است. اکثریت فارغالتحصیلان در تخصص خود مشغول نیستند. دانشگاههای ما دبیرستانهای بزرگیاند خالی از شور، تولید و سازندگی.
اکثریت استعدادهای ما کشور را ترک میکنند. 90% آنها که به دلایل متفاوت استعدادهای درخشان نامیدهمیشوند، در ایران نمیمانند.
دستگاه اداری ما ناکارآمد و بیهوده است. دولت بر همه چیز سایه انداخته و تولید و خلاقیت را از بین بردهاست.
نشانی از تمایل به اصلاح در حکومت نیست. اگر هم باشد، قصد آن است که تمام راههای امتحان شده دوباه و سهباره امتحان شوند و درنهایت جز مرهم گذاشتن و پوشاندن مشکلات کاری نمیشود. حکومت بیش از اصلاح، سرگرم حفط خود، خفه کردن هر صدای مخالف و نمایش برای مردم است؛ نمونهاش انرژی هستهای!
فرهنگ و هنر معطل است. تولید فرهنگی ما بسیار ناچیز و استقبال از آن از آن هم ناچیزتر است.
اپوزوسیون حکومت ما نیز ناکارآمد و بدون برنامه است. نه میداند چه میخواهد؛ نه میداند چهطور میخواهد به آن برسد؛ نه میخواهد هزینهای پرداخت کند.
بیبرنامگی و ناراستی و نادرستی در همهی زمینهها بیداد میکند. نمونهاش همین فوتبال مملکت!
فرهنگ جوانان ما فرهنگ بیهویتی است و بیعقیدگی. مواد مخدر بیداد میکند و اعتیاد یک معضل بزرگ اجتماعی است که روزبهروز به دامنهی آن افزودهمیشود. بنیانهای اجتماعی ما در حال فروپاشی است بدون این که چیزی جایگزین آن شود.
مردم ما ناآگاهند. آنها در بیخبری زندگی میکنند و هرکس بلندتر داد بزند و صدایش را به گوش برساند، مثل خرگوشی به دنبالش میروند و صدایشان هم در نمیآید. بلندتر از همه هم، با داشتن TV، حکومتمان داد میزند.
روشنفکران ما حرفی برای گفتن ندارند. نه حرفی هست، نه مخاطبی، نه راهی برای گفتن و رساندن صدا.
خلاصه آن که بد فتنهبازاری است.
اینها را فقط به صورت خلاصه گفتم. میتوانیم بنشینیم و راجع به هرکدامشان بحث کنیم و در صورت لزوم برویم دنبال مدرک. وقتی اینها را به کسی میگویی، سه جواب میدهد:
1-اینها نادرست است و اوضاع به این بدی نیست.
2-ممکن است اینها درست باشد، ولی بدبنیانه است. هرکس در زمان خود فکر میکند همه چیز بدتر از همیشه است.
3-بله؛ اوضاع همینطوری است و باید فکری کرد.
اولی و دومی را مطلقا ًقبول ندارم. خود گول زدن است. اما فکر ...؟