هشتم آذر
ده سال پیش، امروز صبح حالم اصلا خوب نبود. دل توی دلم نبود. فردایش امتحان داشتم ولی اصلا خطوط جزوههایی را که میخواندم نمیفهمیدم. یعنی در واقغ اصلا نمیخواندم ... حالتی بود از وجود اندکی امید وسط یک ناامیدی بزرگ ... درست مثل چند ماه قبلترش، دوم خرداد همان سال! چهقدر آن دو روز شبیه هم بودند و چهقدر احساسم پس از پایان آن دو روز شبیه به هم بود! عجب سالی بود آن سال ۷۶!
بازی ایران-استرالیا هم مثل انتخاب خاتمی یک معجزه بود! معجزهای مبتنی بر یک خواست ملی، بر همراهی اکثریت ایرانیان پس از سالها ... و شادی پس از هردو هم چهقدر شبیه بود. شادی پیروزی. شادی این که آینده چهقدر امیدبخش مینماید و شادمانی اینکه دیگر دوران حسرت و افسوس و تماشای پیش رفتن و پیروزی دیگران تمام شده و نوبت ماست!
و در آخر، احساس امروزم نسبت به آن روز چهقدر در هردو زمینه شبیه است ... هنوز نوستالژی آن دو روز شیرین است، ولی یکی که به برکناری مربی خوب خارجی در همان جام جهانی با توطئه کشید و به "ژنرال" ختم شده تا به حال و در هنوز بر همان پاشنهی انتظار معجزه میچرخد و دیگری هم که به دولتی رسید که تاریخ ایران در برابرش مانده حیران. هردو پیروزی با ندانمکاری، گیج خوردن، فشار آنها که منافعشان به خطر میافتاد و ... به هرز کشیدهشد و معجزه ماند. تا ۱۰ سال بعد، باز آرزویمان معجزه باشد! چهقدر شبیه بودند آن دو روز.
یاد ۸ آذر ۷۶ گرامی.