تصمیم سخت ...
تلاش میکنم به دوستانی که اصلاحطلب نامیدهمیشوند، بگویم حرفی، امیدی، انتقادی از گذشته بکنید. کار جدیدی بکنید. حرف جدیدی بزنید. صدایتان را به گوش برسانید. یادم میآید که ... (این حافظهی تاریخی هم بد دردی است؛ حوادث سالها قبل از تولد را هم میگذارد توی خاطرات آدم!) یادم میآید. همهاش را؛ و دوست دارم این اصلاحطلبان دریابند که اینقدر بینقد گذشته و هرهری و بیتصمیم و سهلانگار و با نادیدهگرفتن مردم و با شفاف نبودن و با پاسخ ندادن و خوشبینی ابلهانه و بازگشتن به سراغ حریفی که بویی از انصاف و انسانیت نبردهاست و دور زدن گذشته و تحلیلهای جدا از جامعه ارائه دادن و نادیدهگرفتن مردم و نادیدهگرفتن مردم و نادیدهگرفتن مردم، نباید و نمیتوانند رأی بیاورند ...
از طرفی، عمق حماقت عدهای را میشنوم که صدایشان هزار هزار بار، این بلا را در 100 سال گذشته به سرمان آوردهاست: «انتخاب شدهس!»«به من چه؟!» و حتی «تحریم کنیم تا حکومت از مشروعیت بیفته!» و لبخند معنیدار ابلهپسندان را که سواریشان اصلاً بر اساس وجود همین آدمها بنا شده و تمام امیدشان این است که شرکت هرچه کمتر باشد تا این فضاحت، راحتتر ادامه یابد؛ و لبخندهایی را میبینم که تنها و تنها مخاطبان را احمق فرض میکنند و تلاش بیدریغ رسانهی ملی را میبینم و ادامهی بیشرمیهایی چون بستن یک روزهی یک روزنامه را ... باز میگویم که فقط بگذار ناکام شوند تا این لبخند توهینآمیز را دیگر نبینم و همیشه هم ابله فرض کردن همه و ناجوانمردانه بازی کردن نتیجه ندهد ...
چهقدر تصمیم سخت است ... سخت است ...
