خردک شرری هست هنوز؟
خیلی پیچیده است. روزها به سرعت نزدیک میشود.
بنجامین درونت ته دلت میگوید: «اوندفه چی شد که بخواد این دفه بشه؟! آروم باش و نگاه کن. با این وضع، کسی نیست که رأی تو رو به بهایی بخره.»
اما باکسر درونت، مرتب میرود توی سایتها، توی یوتیوب، هی فیلمهای موسوی را تماشا میکند و «سر اومد زمستون» را با تصاویر موسوی زمزمه میکند و هیجانزده فریاد میزند: «زنده باد ...!»
کلوور این وسط، فقط میگوید: «مهم نیست ... هرچی باشه از اون بهتره! مملکت داره به باد میره.»
منتظری شاید طرف حرفی بزند. برنامهای ... نویدی ... انتقادی از گذشته ... از آن سالهای دردناک ... حرفی ... ولی نیست. حرفها همه تکراری است و بوی نا می دهد. از سوی دیگر، صاحب مزرعه آنقدر انزجارآور است که تبلیغاتش حالت را بد میکند. پول توزیع کردنش، سیبزمینی دادنش، نامه گرفتنهایش و آن لبخند ... آنقدر آزارت میدهد که میگویی: «همه چیو ولش! این نتونه با این همه سوءاستفاده رأی بیاره من دلم خنک میشه!» جالب آن که کس دیگری نیز میگوید: «بذار اینا رأی نیارن دلت خنک شه. چرا فکر میکنن رأی مردم ارث باباشونه و بدون هیچ توضیحی از گذشته هر وقت بخوان میتونن رأی بیارن؟» این خنک شدن دل هم دلیل خیلی محکمی است!
جالبتر از همه آنکه خبر فقط در اینترنت است و در کوچه و خیابان، انگار نه انگار ... اگرچه میدانی اگر بخواهد در کوچه و خیابان خبری بشود، خودت هم باید بجنبی.
گیج شدهام. میترسم که تصمیم بگیرم. از سرخوردگی میترسم. از فروختن رأیم و تلاشم برای این که کسی حاضر نباشد ذرهای ایستادگی کند، بیزارم. اما از بیتصمیمی و انفعال در زمانی که باید تصمیم گرفت، بیشتر میترسم. قصه میگوید بنجامین اخمو و ساکت حق داشت. از کجا معلوم این بار، حق با باکسر دوستداشتنی نباشد؟ از کجا معلوم؟
قاصدک!
قاصد تجربههای همه تلخ
با دلم میگوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توأم، آی! کجا رفتی؟ آی!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی- طمع شعله نمیبندم- خردک شرری هست هنوز؟