یکی از دوستان درباره­ی "فریاد مورچگان" مخملباف نوشته­بود که داغ دلم را تازه کرد! با هیجان تمام خواستم بروم سراغ این فیلم هیجان­انگیز (!) و از احساس خود در موقع دیدن صحنه­هایی بیان کنم که در آنها یک زن دارد در هند دنبال مرد کامل می­گردد، شوهرش یک صندلی روی دوشش گذاشته و دنبالش می­رود و مدام د مورد نبودن خدا و سرگشتگی خود و کلی چیزهای مهم دیگر ناله­سرایی می­کند و ...! راستش کلی هم پیش خودم نوشته­بودم؛ ولی تا آمدم این مطلب را بنویسم، گفتم قبلش این کلمه­ی "فریاد مورچگان" را در گوگل به زیور "سرچ" بیرایم ... آقا جایتان خالی! دیدم دوستان کم نگذاشته­اند و هرچه بدوبیراه بوده نثار این برادر مخملباف سابقمان و همشهری مخملباف فعلی کرده­اند!

گفتم بی­خیال! آخر خودمانیم، احساس نوستالژیکم نسبت به ناصرالدین­شاه و نون­وگلدون هنوز باقی است! بگذار مورچگان فریادشان را بزنند، ما که مدتی است دیگر فیلم دست و حسابی ندیده­ایم؛ این هم رویش!