15 اسفند است: من یک غصه­ی بزرگ دارم و یک شادی بزرگ: غصه­ی بزرگم امتحانات ثلث دوم است و شادی بزرگم عید. فقط حیف که غصه­هه زودتر از راه می­رسد!

عمو حمید این­ها امشب می­رسند. عمو عبدل این­ها از چند روز قبل ان­جایند. پس کجاست این مصطفی؟ باز پیدایش نیست؛ رفته خانه­ی خاله­اش! عمو صادق امسال رفته جزایر آلباهاما! خاله گفته امسال را قصد دارند سال نو خانه­ی خودشان باشند؛ ولی شب سال نو یک دفعه زنگ می­زنند و می­بینی که آمده­آند بی­خبر! عمه شهلا هم روز دوم خودش را می­رساند ...

خانه­ی ما شلوغ است؛ خیلی. روز دوم، نهار، همه­ی فامیل پدری خانه­ی ما هستند. حدود 50 نفر!

مامان؛ خانه­ی ... که می­روی حتماً بگو من هم بیایم. عیدی می­دهد همیشه!

از دو روز قبل، شروع می­کنیم به چیدن مقدمات برای این که از مامان اجازه بگیریم که یک روز، فقط یک روز از عید، بچه­ها جمع شوند خانه­ی ما برای فوتبال. عملاً همه همیشه این­جا هستند؛ ولی نمی­دانم چه پدرکشتگی با این فوتبال وجود دارد که همه کاری می­شود کرد جز این یک کار را!

تا به حال 15 هزار تومان عیدی جمع شده! عمو حمید امسال 2000 تومان داد! عمو حسین هنوز نداده، به روی خودش هم نمی­آورد! عیدی گرفتن از عمو جواد هم که مراسم ویژه­ی خودش را دارد؛ می­خواهیم زره بپوشیم و با شمشیر و سرنیزه برویم تا ببینیم چه­قدر می­شود گرفت!

سینمای کمدی ساعت 7:45 پخش می­شود. ساعت 9 هم که نوروز ... دارد و دیدنش اجباری است!

هر روز می­شمرم ... هنوز اول فروردین است! 12 روز مانده. و روزها مثل برق می­گذرد و من روز به روز غصه­ی تمام شدن عید و بازگشت به مدرسه بیشتر روی دلم سنگینی می­کند. و 13 به در بدترین روز است. در عین آن همه ادا و اصول و گشت­وگذار، غم سنگینی توی دلم خانه می­کند. هوا انگار دل­گیر است و غصه همه­جا موج می­زند. همه رفته­اند و مدرسه از فردا شروع می­شود ...

من خواب دیده­ام. روز اول عید، کابوس دیده­ام که 14 فروردین است و مدرسه­ها باز شده. من غصه­دارم و هرقدر که فکر می­کنم، یادم نمی­آید که از اول تا 13 عید را چه­گونه گذراندم. چه­طور این قدر زود گذشت؟ و از خواب می­پرم؛ چه­قدر شادم که هنوز اول عید است ... و چه­قدر غمگینم که سرانجام 14 فروردین خواهد رسید ...

سال نو مبارک.