بلاهت
درست است که زندگی کردن در این کشور بیشتر به بلاهت شبیه است (بلانسبت دوستان٬ خودم ابله تر از همه!) آدم خیلی مواقع آن قدر غرق می شود که آن را ندیده می گیرد. اما بعضی مواقع دیگر نمی شود ندیده گرفت ... وقتی یک آدم ناتوی بی همه چیز٬ که موبایل کرایه می دهد٬ حاضر نیست ۵۰۰۰۰ تومان باقیمانده ات را پس از پایان مهلت قرارداد پرداخت کند ... و جلوی در دانشکده، محل قرارتان، با بی آبرویی تمام با تو دست به یقه می شود و یک مشت می خواباند توی شکمت تا عطای پولت را به لقایش ببخشی، تو از طرفی این دور و بر آبرو داری و از طرف دیگر نمی خواهی به این زورگو باج بدهی و می دانی اگر الان برود، باید به دنبال راهی برای دیدن پشت گوشت بدون استفاده از آینه باشی تا او را هم ببینی ... چاره ای برایت نمی ماند جز ژست تمدن، تا برای اولین بار شماره ی ۱۱۰ را بگیری که شاید حداقل طرف بترسد! طرف لبخند می زند، انگار که در صورتش عبارت «بچه سوسول از همه جا بی خبر!» را می خوانی ... ولی خوب بالاخره پلیس ... و پلیس تنها در عرض ۱۵ دقیقه پیدایش می شود و تو خوش حالی که ...
ده دقیقه یعد، ایستاده ای و مأمور محترم دارد در حضور دزد محترم نصیحتت می کند: «ببین پسرم ... امنیت به خاطر همین چیزا آسیب میبینه ... اگه الان که تو منو واسه همچین موضوع بی اهمیتی کشیدی این جا، یه جای دیگه قتل اتفاق بیفته و نیرو نباشه چی؟!»
تو با شرمندگی سرت را پایین انداخته ای و یادت می رود که برادر مآمور حتی به خود زحمت بررسی مدارک محق بودن تو را بدهد! مآمور می رود، یارو لبخند زنان سوار اتوموبیلش می شود، و تو محظوظ از امنیت، بی خیال پول دو کشیک می شوی و در خیابان به سمت خانه به راه می افتی ...
این جور وقت ها بلاهتت خودش را به رخت می کشد و فکر می کنی برای چه این جایی وقتی ۶۵ درصد هم کلاسی هایت ...