در این وانفسای غرغر و ناراستی و نادرستی که هر کس به فکر بستن بار خودش است، گاهی به کسانی برمی­خورید که حیرت­زده می­کنند آدم را. بی­ادعا و بی­مزد، به دقت و صداقت مشغول خدمتند؛ خدمت به معنای واقعی کلمه. و از شانس خوب من، یکی از این آدم­ها به طور اتفاقی چند وقت پیش سر راهم قرار گرفت و شد یکی از 5 «معبود من»؛ به آن مفهوم که قبلاً درباره­ی معبودها نوشتم؛ و با آن همه که از او یاد گرفتم، فقط از بی­عرضگی من است اگر ده برابر این از وجودش سود نبرده­ام.  

این آدم نازنین به تازگی این وبلاگ راه انداخته که لذت خواندنش واقعاً مرا به شوق می­آورد. خواستم بنویسم تا به آن سری بزنید.