اولین بار ، شازده کوچولو را در سن 14 سالگی خواندم. هیچ دلیلی نداشت و آن کتاب هیچ چیز را به یادم نمی‌آورد؛ ولی وقتی تمام شد ... برای اولین بار پس از خواندن کتابی ساعت‌ا گریه کردم. ساعت‌ها ... اشکم بند نمی‌آمد! چنان غمی بر دلم سنگینی می‌کرد که گویی همان لحظه در صحرای آفریقا، شازده کوچولویم به ستاره‌ی خود رفته‌است. پس از آن، بارها و بارها آن را خواندم. بارها و بارها. هر بار پرشورتر از بار قبل.

این اهلی شدن ویژگی دارد که هم بد است و هم خوب. اهلی می‌شوی و آن وقت شازده کوچولویت می‌رود. می رود و تو می‌مانی و توجیه آسمان و ستاره‌ها و خنده و گریه‌هایشان تا دلت را خوش کنی! نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم دلم برای اهلی شدن تنگ شده‌است. دلم برای انتظار ...  

«تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشيد روشن خواهد شد. من با صدای پايی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای ديگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای ديگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسيقی مرا از لانه بيرون خواهد کشيد. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندم‌زارها را در آن پايين می‌بينی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چيز بيفايده‌ای است. گندم‌زارها مرا به ياد هيچ چيز نمی‌اندازند و اين جای تاسف است! اما تو موهای طلايی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به ياد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزيدن باد را در گندم‌زار دوست خواهم داشت...

روباه ساکت شد و مدت زيادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:

- بي‌زحمت... مرا اهلی کن!»

حالا، بعد از 17 سال از آن نخستین بار، با خواندن شازده کوچولو بیشتر گریه‌ام می‌گیرد! بی‌زحمت، مرا هم اهلی کنید. بعدش هم ... نمی‌شود لطفاً به ستاره‌تان نروید و بگذارید یک بار هم که شده، شادی برای همیشه بماند؟ می‌دانم. می‌دانم نمی‌شود.

«شازده کوچولو گفت: اوه! من بسيار خوب فهميدم. ولی تو چرا هميشه با رمز حرف می‌زنی؟
مار گفت: من همه رمزها را می‌گشايم.

و هر دو خاموش شدند.»