بعضی حوادث، مثل یک زخم روی چهره‌ی یک ملت می‌ماند و برای همیشه آزارش می‌دهد و دلش را به درد می‌آورد.

اگر کتاب‌های میلان کوندرا را خوانده‌باشید، بهار پراگ را می‌شناسید. پس از پایان جنگ جهانی، شکست آلمان و رهایی از آلمان هیتلری، چکسلواکی کمونیست شد و به اردوی شوروی پیوست. از آن زمان حزب کمونیست چکسلواکی حکومت را در دست گرفت. ده سال بعد، در دهه‌ی 50 میلادی، کمونیست‌های چکسلواکی تغییر کردند. گروه اصلاح‌طلبی در میان کمونیست‌ها پیدا شد و کم‌کم قدرت را در دست گرفت. در سال‌های 1960، کم‌کم چهره‌ی حکومت نرم‌تر و نرم‌تر می‌شد. آزادی‌ها بیشتر می‌شد و انتقاد از حکومت آزادانه صورت می‌گرفت. کمونیست‌های چکسلواکی مدعی شدند که قصد دارند «سوسیالیسم با چهره‌ی انسانی» را به دنیا معرفی کنند ... می‌توانید امید یک را ملت را به تغییر، پیش‌رفت و سعادتمندی تصور کنید؟

و امید، ناامید شد. شوروی، که خود را صاحب تمام کشورهای کمونیست می‌دانست تحمل نکرد. در بهار سال 1968، نیروهای ارتش شوروی وارد شهر پراگ شدند و با دخالت نظامی مستقیم، گروه تمامیت‌خواه کمونیست را در آن‌جا به قدرت رساندند. صدها نفر کشته‌شدند؛ صدها نفر زندانی شدند و صدها نفر هم کشور را ترک کردند. ارتش شوروی در پراگ ماند تا دیکتاتوری را حفظ کند؛ و آن‌جا ماند تا سال 1990 که شوروی فرو پاشید و ارتش سرخ شوروی، پراگ را ترک کرد و حکومت کمونیستی پراگ هم به پایان راه رسید.

حالا، چک‌ها تمام تلاششان را می‌کنند که یادشان نرود؛ و یاد کسی نرود که چه اتفاقی در آن‌جا افتاده و چه‌گونه روزی، دخالت خارجی، به کمک دیکتاتورهای داخلی، امید یک ملت را ناامید کرد. جلوی ساختمان صد و چند ساله‌ی موزه‌ی ملی چک در میدان Wenceslas، پر است از نشانه‌های یادآوری این زخم دل‌خراش بر صورت این شهر.

 

منظره‌ی ساختمان موزه‌ی ملی پراگ. در روز حمله به پراگ، یکی از گلوله‌های تانک‌های ارتش شوروی به این ساختمان زیبا اصابت کرد. امروز، برای یادآوری، یک تانک در برابر این ساختمان در پیاده‌روی خیابان قرار دارد که لوله‌اش را به سمت ساختمان نشانه رفته‌است.

در سال 1969، در تظاهرات مردم پراگ علیه شوروی‌ها که سرکوب شد، یک دانش‌جو به نام یان پالاش، در اعتراض به حکومت کمونیستی در برابر ساختمان موزه‌ی ملی خودسوزی کرد. محل شروع حرکت اعتراضی او به هم‌راه مردم و محل خودسوزی او، با دو صلیب، یکی ایستاده و یکی خوابیده به روی زمین مشخص شده و به آن ادای احترام می‌شود. (تصویر بالا و تصویر زیر)

منظره‌ی میدان از ایوان موزه. (تصویر زیر)

در تابلوی زیر مجسمه، تساوی ستاره‌ی سرخ کمونیسم با صلیب شکسته‌ی نازی‌ها به چشم می‌خورد. پراگ زیبا، هردوی این کابوس‌های قرن بیستم را پشت سر هم تجربه کرده‌است. 

یادبود قربانیان حکومت کمونیستی بر روی ایوان موزه؛ با اسم، عکس و خلاصه‌ای از زندگی.

وقتی وارد ساختمان موزه می‌شوید، داستان تازه شروع می‌شود. کف زمین را از روزنامه‌های آن روزها پوشانده‌اند و در و دیوار، داستان غم‌انگیز بهار پراگ را با جزئیات بازگو می‌کنند.

زندگی ملت‌ها درست مثل زندگی یک آدم، لحظلت شیرین و تلخ دارد و در مجموع، همان طور که هرکس، با نگاهی به کل زندگی‌اش و تلخی‌ها و شادی‌هایش، در مجموع خود را کامیاب و موفق یا ناکام و حسرت‌زده می‌بیند. ما ایرانی‌ها از این زخم‌ها فراوان داریم؛ و اصلاً تاریخ ما تاریخ حسرت است. 28 مرداد، دردناک‌تر و سوزاننده‌تر از بهار پراگ بود. و جای خون 3 دانش‌جوی دانشکده‌ی فنی پس از کودتا در 16 آذر، درست در سالن فنی همان دانشکده‌ی فنی بود که هنوز هم هست ... ولی من یادم نمی‌آید هیچ یادبودی در هیچ جای شهرمان، 28 مرداد 32 را به یادمان بیاورد.

ملتی که گذشته‌ی خود را از یاد ببرد، محکوم به تکرار آن است.