نوستالژی ...
این نوستالژی لعنتی ...
نیمهی شب، مامان را بالای سرت میدیدی که آرام صدایت میکند: «سحر شده»! یادت میآمد دیشب چهقدر اصرار کردهبودی که بیدارت کنند تا روزه بگیری.
میروی آشپزخانه و سر میز مینشینی. «روزهداران عزیز، 30 دقیقه تا اذان صبح به وقت رشت باقیست ... اللهم انی اسئلک من جمالک به اجمله، و کل جمالک جمیل ...»
اولش باید فرنی بخوری. معصوم سر میز کاملاً خواب است! مامان دارد پلو را گرم میکند و بوی پلوی چسبیده به ته تابه تمام آشپزخانه را گرفته. محمود هم فرنی نمیخورد چون سرماست دارد!
بعد از فرنی هم، چایی که تند تند میخوری چون «تنها 3 دقیقه تا اذان صبح به وقت تهران باقیست!»
مسواکت را میزنی و میخوابی. صبح از راه میرسد. تو در تمام روز به خودت افتخار میکنی. تو روزهای! بزرگترها هم همهجا پزت را میدهند ... «بچهام روزهس ... این سومین روزهی کاملیه که امسال میگیره!»
تقریباً تمام ماه رمضان را وقت افطار میهمانی هستید. امشب ... خانهی مامانجون! سفرهی افطار با ربنای شجریان. «اذان شده؟/ نه ... این به افق تهرانه! ... نه بابا، به افق ساریه! رشتو بگیر ببینم! اه نخوریا! هنوز نشده اذان! تا آخر اذان صبر کن!» تو، با دل کوچکت، فکر میکنی چهقدر خدا دوستت دارد که امروز را روزه گرفتهای. الآن هرچه از خدا بخواهی قبول میکند. پس میخواهی که امسال در مسابقهی علمی نفر اول استان بشوی! چهطور است؟! و افطار ... اول: نان و پنیر و چایی، اولش هم به تو میدهند که کوچکی و روزه گرفتهای ... بعدش شامی و سبزی خوردن و آش و تازه شام ... کباب ترش!
نمیتوانم آن حال و هوای دلنشین را توصیف کنم. هوای روزهای متفاوت و هیجانانگیزی را که در این تهران شلوغ و بیدر و پیکر گم شده؛ چون هیچ حرمتی ندارد که همه سر وقت، سر سفرهی افطار باشند. رنگ روزهای ماه رمضان خیلی فرق داشت. رنگش گرم بود. انگار هوا به رنگ قرمز در میآمد. هیچ چیز عادی نبود. همین انتظار برای یک لحظه، یک آن که صدای الله اکبر بیاید و بعد از آن خوردن مجاز باشد، رنگ عادی و روزمره را پاک میکرد و میبرد ...