چه‌طور يك نمايشگاه كتاب كه اين‌قدر هم پشت سرش حرف‌هاي بدبد (!) شنيده‌اي مي‌تواند اين‌قدر سر ذوقت بياورد؟ هيچ چيز براي من به اندازه‌ي گشتن ميان كتاب‌ها انرژي بخش و سكرآور نيست! از اين غرفه به آن غرفه، كشف يك كتاب جديد؛ پيدا كردن (يا نكردن!) كتابي كه مدت‌ها به دنبالش گشته‌اي؛ حرص خوردن از وجود بعضي كتاب‌ها و ايضاً حرص خوردن از موجود نبودن بعضي ديگر؛ لذت خواندن يك كتاب به صورت سرپايي (!) همان‌جا كنار غرفه؛ و غرق شدن در موج اين همه آدمي كه در نمايشگاه مي‌روند و مي‌آيند ...

بارها شده وقتي كتاب خوبي را به دست مي‌گيرم؛ از دنياي اطرافم كاملاً جدا مي‌شوم و بعد از پايان آن، سرم را بالا مي‌گيرم و دور و برم را نگاه مي‌كنم كه كجايم و چه زماني است؟ نمايشگاه هم مثل خواندن يك كتاب متنوع است. وقتي وارد يك سالن مي‌شوي انگار كه مثل «باستين» در «داستان بي‌پايان»، رفته‌اي فارغ از هياهوي مدرسه به زيرشيرواني و ديگر مهم نيست كه در بقيه‌ي دنيا چه خبر است! و وقتي آن سالن تمام مي‌شود، ناگهان سرت را بالا مي‌گيري و جهان اطرافت را كشف مي‌كني!

بعد از يك روز شنا در درياي نوشته‌ها و كتاب‌ها، عجيب شادمانم امشب!

درباره‌ي كشفياتم (!) در نمايشگاه امسال خواهم نوشت!