آفتاب ...
شاملوی بزرگ، بیشک به امروز آمده، کمی در شبهای خیابانهای تهران چرخیده، دوستان احمدینژادی را دیده و سروده:
|
آنان به آفتاب شیفته بودند زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود احساس واقعیتشان بود با نور و گرمیاش مفهوم بیریای صداقت بود با تابناکیاش مفهوم بیفریب صداقت بود ... افسوس آفتاب مفهوم بیدریغ عدالت بود و آنا به عدل شیفته بودند و اکنون با آفتابگونهای آنان را اینگونه دل فریفتهبودند |
ایکاش میتوانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند. ای کاش میتوانستم یک لحظه میتوانستم ای کاش بر شانههای خود بنشانم این خلق بیشمار را تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست و باورم کنند ایکاش میتوانستم ... |
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 1:30 توسط آفتاب
|