آقای خاتمی!

یک بار دیگر خطاب به شما نوشته‌بودم در این‌جا. آن موقع اندک امیدی داشتم که جور متفاوتی بیایید. جوری که با آن رئیس جمهور دوره‌ی دومتان فرق داشته‌باشید.

آمدید. داشتم مزمزه می‌کردم آمدنتان را. هیچ نگفته بودید هنوز و هنوز بسیار سؤال داشتم از آن 8 سالتان و منتظر بودم که شاید پاسخ بدهید. حتی باز هم، مثل همیشه، به لطف دوستان کیهان‌نشین و اخبار ویژه و غیر ویژه‌شان، وسوسه‌ی نادیده گرفتن آن سؤال‌ها داشت به جانم میفتاد که ...

که اخلاق (!!!) دامنتان را گرفت! اخلاق! و در یک اقدام اخلاقی، مرا مثل خیلی‌ها پرتاب کردید به وادی حیرت و ناتوانی و بغض. آقای رئیس جمهور سابق عزیز. آقای موسوی را نمی‌شناسم. حرف‌هایشان را خواهم شنید؛ اما کوچک‌ترین بوی امیدواری از ایشان نمی‌آید. من صراحت می‌خواهم؛ شفافیت، پاسخ، گفت‌وگو، اراده، توانایی و صداقت. و اگر شما، در این زمینه از 20، 10 می‌گرفتید و سر قبولی تان بحث بود، این دوست جدیدتان تاکنون قطعاً مردود است. من متحیرم که شما چه فکر کردید وقتی انصراف دادید؟

حتی اگر موسوی به تمام معنای کلمه اصلاح طلب باشد، آیا فکر کردید این کارتان به نفع آرای اصلاح‌طلبان خواهد بود؟ شما برای روشن‌فکران حرف‌هایی زده‌بودید که این آقا نزده و نمی‌زند؛ و برای مردم عامه هم خاتمی دوست ‌داشتنی و شناخته‌شده‌ای بودید که این آقا نیست. بسیاری از آرای دسته‌ی اول به رأی ندادن خواهند پیوست و بسیاری از آرای دسته‌ی دوم به صندوق احمدی‌نژاد واریز خواهد شد که مردم پس از شما نام او را بیشتر شنیده‌اند! همین! چه فکر کردید؟!

منظورتان از اخلاق چیست؟ درباره رودرواسی صحبت می‌کنید؟! می‌دانستیم مأخوذ به حیائید؛ اما فکر می‌کردم به دلیل نگرانی از سرنوشت کشور به صحنه‌ی انتخابات آمده‌اید و این موضوع مهم‌تر از خجالت کشیدن از رقابت با رفیقتان است! نکند با آمدن آقای موسوی نگرانی‌تان برطرف شده‌است؟! شما واقعاً چه فکر می‌کنید؟!

من دلایل شما را نمی‌فهمم آقای خاتمی. حتی آن 4 دلیل را که آقای ابطحی نوشته اصلاً نمی‌فهمم! اگر این گونه بود پس برای چه آمدید؟! نکند دیدید یک نفر دیگر آمد و آخیش؟! همه را از سر خودتان باز کردید آقای خاتمی؟!

آقای خاتمی عزیز ... کاش شما همان بودید که باید باشد ... کاش این سرزمین کسی را داشت. کاش میهن این‌قدر تنها و غریب نبود. کاش.

پس‌نوشت: به امید آن‌که هرگز، هیچ کس، به جرم نوشتن و گفتن نمیرد.