برای خواننده جدید خورشیدک!
امروز به او تلفن کردم. گفت که دارد وبلاگم را میخواند. هیجانزده شدم راستش ... و خواستم بگویم؛ ولی نگفتم. اینجا مینویسم:
خواستم بگویم ممنونم که آنقدر کتاب داشتی و آنقدر، از 5 سالگی، کتاب به دستم دادی. خواستم به یاد بیاورم زمانی را که نوشتن را برایم آنقدر مهم کردی ... هی انشایم را مینوشتم و هی میگفتی نه؛ از اول! آخرش هم انشایم را خودت مینوشتی! به یاد آوردم که یادم دادی که نوشتن چهقدر «ارزش» است؛ چهقدر مهم است؛ و بزرگترینها را در ذهن من، نویسندگانی ساختی که عکسهایشان از آغاز زندگیام روی دیوارها به من لبخند میزدند؛ و یادم دادی خواندن چهقدر واجب است؛ و چهقدر شیرین؛ و کاری کردی با آن کتابخانهی بزرگت، که کتابخانه ساختن بشود عشقم؛ و کتاب دیدن، خریدن، و خواندن، بزرگترین تفریحهای زندگیام تا حالا!
و بعد، باز با آنچه نهادی در من، و در خانهای که بیشترین چیزی که در همهی اتاقها پیدا میشد قلم بود، و نامههایی که مینوشتی ... نوشتن شد لذت بزرگتر. در دست گرفتن یک قلم و کاغذ سفید ... و مزمزه کردن جملهای که میخواهی بیاوری روی کاغذ. نوشتن شد اعلام وجود. و فرهنگ شد اصل زندگی، نه فرع آن!
من خیلی خوششانس بودهام! به خورشیدک کوچک دوستداشتنی من خوش آمدی!
