آدمها ...
مثل همه (لابد) چند نفر همزمان درون من زندگی میکنند. چند نفر متناقض و متفاوت که هر گروه از اطرافیانم با یکی دو نفر از این چند نفر آشنا هستند و بقیه را نمیشناسند. این چند نفر همه جور هستند. موجوداتی روشنفکر و آدمهایی سطحی؛ آدمهایی بیخیال و آدمهایی بسیار وسواسی؛ آدمهایی الکی خوش و آدمهایی که به همهچیز گیر سهپیج میدهند؛ آدمهایی با پشتکار و بسیار پرتلاش و آدمهایی تنبل و تنپرور؛ آدمهایی بسیار دوستداشتنی و آدمهایی که گاهی افکار و عقایدشان خودم را به وحشت میاندازد؛ آدمهایی به غایت دلرحم و آدمهایی که گویی از سنگ ساختهشدهاند؛ آدمهایی که میمیرند برای رفاقت و آدمهایی که از این سوسولبازیها بیزارند؛ آدمهایی کاملاً معتقد به متافیزیک و آدمهایی کاملاً ماتریالیست. در برابر هر پیشآمد، بستگی به این دارد که آن لحظه کدام آدم رو باشد و نبض قضیه را در دست بگیرد. این است که من خودم را از همه کمتر میشناسم و غیر قابل پیشبینیتر از خودم سراغ ندارم. امشب یکی از این آدمها رو بود؛ آنکه دوست داشت قلیان بکشد؛ سنگینترین قلیان ممکن را و در رخوت تأثیر جادووار نیکوتین در نهایت بیقیدی بخواند:
کجای این جنگل شب / پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت / پر میکشی چکاوکم
چرا به من شک میکنی؟ / من که منم برای تو ...
این آدم را خیلی دوست دارم. خیلی. مخصوصاً وقتی همراه دوستداشتنی ای مثل ه باشد که به این آدم رو بدهد ...