سیر روز در شب
اولین باری که با دو نفر از دوستان رفتیم تئاتر، اسفند 77 بود. تازه بعد از دوم خرداد، تئاتر رونق مجدد گرفتهبود. ما در عین آن که میخواستیم تئاتر را امتحان کنیم، مطمئن بودیم که وقتی در سالن بنشینیم، از اول تا آخرش باید خندههایمان را مهار کنیم تا سکوت سالن به هم نریزد! بس که این اتفاق هر روز در سکوت کلاسهای درس برایمان میافتاد و به قول معروف، از دیدن ترک دیوار هم از خنده ریسه میرفتیم؛ چه برسد به ادا و اطوارهای تئاتری!
تئاتری که میرفتیم، آنتیگونه بود؛ در سالن 2 تئاتر شب. رفتیم و نشستیم و کلی هم خودمان را برای خندیدن و جلوی خندههایمان را گرفتن حاضر کردیم که تئاتر شروع شد.
2 ساعت تئاتر را، از دنیا جدا شدیم. نفهمیدم چه شد و آن 2 ساعت چهگونه گذشت. اصلاً نفهمیدم که چه کسی پهلویم نشسته و اصلاً نفهمیدم کجا هستم. آن روز یک چیز بزرگ را کشف کردم و بعد از آن همیشه گفتهام؛ که هنرها، همه، آدم را میبرند لب چشمه و تشنه برمیگردانند. یک پنجره از اتاق تاریک و خشک واقعیت رو به باغی بزرگ و سبز باز میکنند و بعد، آن را میبندند و حسرتش را در تو میکارند؛ به جز تئاتر. تئاتر آدم را میبرد لب چشمه و بی هیچ خستی سیراب سیراب میکند. تئاتر به جای پنجره، در باز میکند. تو میروی توی باغ و سیر سیر میگردی و بی هیچ حسرتی، پر پر، برمیگردی به عالم واقعیت؛ با یک خاطرهی بینظیر از نفس کشیدن در هوای ناب آفرینش و هنر. آن روز ما مبهوت تئاتر شدیم و بعد از آن، هر از چندی تئاتر دیدن، شد آیین نفسکشیدن روح من!
دیروز، 2.5 ساعت تئاتر «سیر روز در شب» را با بازی 5 نفر دیدم. از لحظهلحظهاش لذت بردم؛ بیآن که برعکس سینما، برایم مهم باشد که آخرش چه؛ و بیآنکه باز برعکس سینما، قضاوت کنم که آیا با مضمونش موافقم یا نه. لذت ناب رویارویی با آفرینش ناب هنری. هنر زندهی زنده.
گلچهره سجادیه و اکبر زنجانپور، همان بودند که باید میبودند؛ مخصوصاً نقش سجادیه که ظرافت، ناامیدی، خود را گول زدن و شکنندگیاش را در تکتک رفتارهایش میشد دید. دربارهی این تئاتر در این لینک بخوانید. جایتان خیلی خالی بود!
