برای نوشتن آن چه همه باید بخوانند! |
تلاش میکنم به دوستانی که اصلاحطلب نامیدهمیشوند، بگویم حرفی، امیدی، انتقادی از گذشته بکنید. کار جدیدی بکنید. حرف جدیدی بزنید. صدایتان را به گوش برسانید. یادم میآید که ... (این حافظهی تاریخی هم بد دردی است؛ حوادث سالها قبل از تولد را هم میگذارد توی خاطرات آدم!) یادم میآید. همهاش را؛ و دوست دارم این اصلاحطلبان دریابند که اینقدر بینقد گذشته و هرهری و بیتصمیم و سهلانگار و با نادیدهگرفتن مردم و با شفاف نبودن و با پاسخ ندادن و خوشبینی ابلهانه و بازگشتن به سراغ حریفی که بویی از انصاف و انسانیت نبردهاست و دور زدن گذشته و تحلیلهای جدا از جامعه ارائه دادن و نادیدهگرفتن مردم و نادیدهگرفتن مردم و نادیدهگرفتن مردم، نباید و نمیتوانند رأی بیاورند ...
از طرفی، عمق حماقت عدهای را میشنوم که صدایشان هزار هزار بار، این بلا را در 100 سال گذشته به سرمان آوردهاست: «انتخاب شدهس!»«به من چه؟!» و حتی «تحریم کنیم تا حکومت از مشروعیت بیفته!» و لبخند معنیدار ابلهپسندان را که سواریشان اصلاً بر اساس وجود همین آدمها بنا شده و تمام امیدشان این است که شرکت هرچه کمتر باشد تا این فضاحت، راحتتر ادامه یابد؛ و لبخندهایی را میبینم که تنها و تنها مخاطبان را احمق فرض میکنند و تلاش بیدریغ رسانهی ملی را میبینم و ادامهی بیشرمیهایی چون بستن یک روزهی یک روزنامه را ... باز میگویم که فقط بگذار ناکام شوند تا این لبخند توهینآمیز را دیگر نبینم و همیشه هم ابله فرض کردن همه و ناجوانمردانه بازی کردن نتیجه ندهد ...
چهقدر تصمیم سخت است ... سخت است ...
معاون اول رئیس جمهور آمده فولاد اصفهان برای افتتاح. (نپرسید افتتاح چی؛ خود فولادیها هم ماندهاند حیران که چه کار جدیدی کردهاند و طرف آمده چی را افتتاح کند؟! نزدیک انتخابات است دیگر!). دارد سخنرانی میکند:
معاون اول: این افتخار ماست که با توجه به بحران اقتصادی جهانی، ما از نظر تورم بعد از چین، هند و کره بهترین وضیتو در جهان داریم ...
وزیر صنایع از جای خود بلند میشود؛ کاغذی به معاون اول میدهد و سر جایش مینشیند. معاون اول نگاهی به کاغذ میاندازد و میگوید: «ببخشید؛ همین حالا به من خبر دادن که ما از هند و کره هم جلو زدیم و در حال حاضر در ردهی دوم هستیم!»
همه کف میزنند!
یاد آن وزیر تبلیغات به خیر؛ که میگفت دروغ را باید آنقدر بزرگ گفت که کسی نتواند باور نکند!
دربارهی کلیپی از تاریخ معاصر، با نواهایی خاطرهانگیز و عکسهایی به یاد ماندنی، که در مراسم انتخاباتی مهندس موسوی در برج میلاد پخش شده، در این جا و این جا خواندم و کنجکاو شدم؛ و سرانجام آن را این جا دانلود کردم و دیدم. صادقانه منتظر بودم - هم چنان که این روزها منتظرم- که صدایی، منطقی یا احساسی مرا به سوی شرکت فعال درانتخابات و تلاش برای آن ببرد؛ و فکر میکردم این کلیپ با آن تعریفها میتواند چنین چیزی باشد ... با چنین نیتی شروع کردم به دیدن. اوایلش که عالی بود؛ اشکم را در آورد و باکسر خودش را به در و دیوار میکوبید. بعدش کمی مشکلدار شد که نادیدهاش گرفتم. تا حدود دقیقهی 5، قانعکننده بود که بعد از آن، ناگهان هیجانم جای خود را به خشم داد و اثر آغازین هم کاملاً از بین رفت!
آخر آقایان عزیز؛ مگر میشود تاریخ را سانسور کرد؟ تا سال 32 را خوب آمدید؛ اگرچه همانش را هم باور نمیکردم؛ ولی دیدنش داشت تأثیر خودش را میگذاشت که ... اگر از سهم حتی اندک حزب توده در آموزش و بالابردن فرهنگ مردم به خاطر خطاهای بعدیشان بگذریم؛ قبول؛ ولی بعدش ... در سالهای 32 تا 57، کس دیگری در این کشور حرفی نزده؟ کاری نکرده؟ نوری در آن تاریکی نتابانده؟ این سر اومد زمستون را که شما کلیپش کردهاید با تصاویر میرحسین، ایشان یا همفکرانشان میخواندهاند؟! از آن مهمتر، بعد از 57، همینها بود که کلیپ نشان میداد؟! در دههی 60، به جز جنگ، هیچ اتفاقی در این مملکت نیفتاده؟ هیچ کس زندانی نشده؟ هیچ حقی پایمال نشده؟ خوانندگان اصلی آن «سر اومد زمستون» هیچ مشکلی نداشته اند؟ هیچ استاد دانشگاهی اخراج نشده؟ هیچ کس از هستی ساقط نشده؟ همهچیز گل و بلبل بوده در آن سالها؟ بازرگانی که در سال 50 تا 57 نشان میدهید، بعدش کجا رفته؟! مرده؟! روزنامهاش توقیف نشده؟! با همراهی دولت زمان، در مجلس اول و بیرون آن، به انزوا کشیده نشده؟ اولین رئیس دانشگاه تهران بعد از انقلاب چهطور؟ اولین شهردار تهران بعد از انقلاب چه؟ دومین امام جمعهی تهران چه؟ (اولی که در شهریور 58 دق کرد و مرد). در سالهای 68 تا 76 چه؟! هیچ اتفاقی برای کسی نیفتاده؟! سالهای بعد از 76 هم که همهاش اشک و آه و زاری است! البته اینیکی استثنائاً حقیقت است!
خلاصه این که دیدن این کلیپ اثر معکوس گذاشت! یک نفر پیدا شود مرا از این بالا بیاورد پایین تا توقعاتم را مطابق خط قرمزهای آقایان تنظیم کنم!
پسنوشت: لطفاً به من دربارهی در نظر گرفتن شرایط و خطوط قرمز و تواناییها و نسبیگرایی که «نمیشود گفت» و ... نگویید. یک بار تمام ای توجیهات را کردیم و نتیجه اش شد آن. تمام حرف من این است که طرف باید صداقت و شجاعت داشتهباشد. این کلیپ، اگر نشان دید میرحسین باشد، نه صداقت دارد نه شجاعت.
خیلی پیچیده است. روزها به سرعت نزدیک میشود.
بنجامین درونت ته دلت میگوید: «اوندفه چی شد که بخواد این دفه بشه؟! آروم باش و نگاه کن. با این وضع، کسی نیست که رأی تو رو به بهایی بخره.»
اما باکسر درونت، مرتب میرود توی سایتها، توی یوتیوب، هی فیلمهای موسوی را تماشا میکند و «سر اومد زمستون» را با تصاویر موسوی زمزمه میکند و هیجانزده فریاد میزند: «زنده باد ...!»
کلوور این وسط، فقط میگوید: «مهم نیست ... هرچی باشه از اون بهتره! مملکت داره به باد میره.»
منتظری شاید طرف حرفی بزند. برنامهای ... نویدی ... انتقادی از گذشته ... از آن سالهای دردناک ... حرفی ... ولی نیست. حرفها همه تکراری است و بوی نا می دهد. از سوی دیگر، صاحب مزرعه آنقدر انزجارآور است که تبلیغاتش حالت را بد میکند. پول توزیع کردنش، سیبزمینی دادنش، نامه گرفتنهایش و آن لبخند ... آنقدر آزارت میدهد که میگویی: «همه چیو ولش! این نتونه با این همه سوءاستفاده رأی بیاره من دلم خنک میشه!» جالب آن که کس دیگری نیز میگوید: «بذار اینا رأی نیارن دلت خنک شه. چرا فکر میکنن رأی مردم ارث باباشونه و بدون هیچ توضیحی از گذشته هر وقت بخوان میتونن رأی بیارن؟» این خنک شدن دل هم دلیل خیلی محکمی است!
جالبتر از همه آنکه خبر فقط در اینترنت است و در کوچه و خیابان، انگار نه انگار ... اگرچه میدانی اگر بخواهد در کوچه و خیابان خبری بشود، خودت هم باید بجنبی.
گیج شدهام. میترسم که تصمیم بگیرم. از سرخوردگی میترسم. از فروختن رأیم و تلاشم برای این که کسی حاضر نباشد ذرهای ایستادگی کند، بیزارم. اما از بیتصمیمی و انفعال در زمانی که باید تصمیم گرفت، بیشتر میترسم. قصه میگوید بنجامین اخمو و ساکت حق داشت. از کجا معلوم این بار، حق با باکسر دوستداشتنی نباشد؟ از کجا معلوم؟
قاصدک!
قاصد تجربههای همه تلخ
با دلم میگوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توأم، آی! کجا رفتی؟ آی!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی- طمع شعله نمیبندم- خردک شرری هست هنوز؟
آموزش الکتروکاردیوگرام برای پزشکان محترم! فوق العاده است!
من مردهی آن «همبستگی کشورهای اسلامی» هستم که اولین دورهی بازیهای ورزشیاش، لغو میشود؛ چون کشورهای عربی اعلام کرده اند: «در صورت استفاده از نام خلیج فارس در این بازیها، ما آن را تحریم میکنیم».
شما نیستید؟!
قطبی: شیرهای آفریقای جنوبی باید منتظر شیرهای ایران باشند.
تا چند وقت پیش، احساس دوگانگی عجیبی داشتم وقت بازیهای تیم ملی. جام جهانی خیلی مهم است و دوست داشتم حتماً تیم به جام برود؛ ولی در عین حال، دلم میخواست نتیجهی کار ابلهانهی فدراسیون و ... در انتخاب سرمربی و روش بیمعنیشان در برخورد با مردم مشخص شود ... از برد تیم چندان خوشحال نمیشدم و از باخت هم چندان ناراحت نمیشدم. ولی حالا، تکلیفم کاملاً روشن است و هیجان 90 دقیقه فوتبال، وقتی با تمام وجودت طرفدار تیم ملیات هستی، چیزی است که هیچ تجربهای در جهان نمیتواند جایش را بگیرد!
سخت بودنش چه اهمیتی دارد؟ هرچه سختتر، شیرینتر! ما به جام جهانی فوتبال میرویم؛ در آفریقای جنوبی میبینمتان!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|