برای نوشتن آن چه همه باید بخوانند! |
یکی از رؤیاییترین جاهای دنیا، بیشک خیابان انقلاب، روبهروی دانشگاه تهران است. اگر گذارتان افتاد، تقریباً روبهروی در اصلی دانشگاه، وارد پاساژ فروزنده شوید. از چند پله بروید پایین تا به طبقهی اول زیر همکف برسید. مستقیم بروید تا انتهای پاساژ. بین راهتان، در سمت چپ، به این مغازه میرسید:

مغازه، پر از شعر است. در واقع حتی روی میز وسط مغازه کتاب شعر ریخته. همهجا پر به نظر میآید. مرد دوستداشتنیای در مغازه نشسته. با حوصلهی تمام، به شما جدیدترین کتابهای شعر با پیشنهاد میکند؛ بدون هیچ عجلهای. احتمالاً چند بیتی هم برایتان میخواند. انگار احساس میکنید در این مغازهی دنج، زمان متوقف شده و از آن همه هیاهوی انقلاب خبری نیست.
چند دقیقهای آنجا حسابی لذت خواهید برد. احتمالاً دلتان هم میسوزد که چرا مکانهای جمعی فرهنگی، کافهای، جایی سراغ ندارید در این تهران که هروقت دلتان خواست، سری به آنجا بزنید، چایی بنوشید و همیشه کسی آنجا باشد تا یک صحبت دلنشین دلچسب روحتان را بنوازد.

بالِ منقل سر چُودَن، زَأکِ ماآری دَنه. نیه؟!
تاریخ امتحان جلو افتاده و من دچار استرس زایدالوصفی شدهام. تنها راه غلبه بر این استرس، این است که بنشینم و یک روز تمام، تکتک روزهای 4 ماه باقیمانده تا امتحان را برنامهریزی کنم که چهقدر و چهطور درس بخوانم. چهقدر این برنامهریزی آرامم میکند ... حتی اگر برای هر روز، 40 صفحه برنامه –چیزی فراتر از غیر ممکن!- برنامه گذاشتهباشم!
خوب ... مهم این است که برنامهی آدم آماده باشد. انشاءالله یک نفر هم پیدا میشود زنگوله را به گردن گربه بیندازد!
درود بر تو ای آتش!
ای برترین آفریدهی سزاوار ستایش اهورامزدا!
به تو ای آتش! ای پرتو اهورامزدا! خشنودی و ستایش آفریدگار و آفریدگانش برساد!
افروخته باش در این خانه!
پیوسته افروخته باش در این خانه! فروزان باش در این خانه! تا دیر زمان افزاینده باش در این خانه!
به من ارزانی ده ای آتش! ای پرتو اهورامزدا! آسایش آسان! پناه آسان! آسایش فراوان!
نیایش آتش
نیایش همیکرد و خواند آفرین
که او را فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد
بگفتا فروغی است این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
شاهنامه؛ داستان هوشنگ

در 20 کیلومتری شمال شهر باکو، آتشگاهی است که در زبان امروز ترکی مردم آنجا، همان «آتیشگاه» خواندهمیشود. این آتش، که از منابع نفت و گاز آذربایجان تغذیه میشود، قرنهاست که روشن است؛ چیزی حدود 3000 سال؛ و از آن زمان معبدی مقدس بوده است. مکتوبات 300 سال پیش نیز از حضور عابدان و زاهدان در این مکان و نیایششان حکایت میکنند. حتی امروز هم، که مردم آن سامان مسلمانانی کمونیسم از سر گذراندهاند، این مکان مورد احترام و مقدس است.
آن وقت، وقتی به شعلههای فروزان این آتش جاودان خیره میشوی و در پاسخ به نگاه کنجکاو راهنمای محلیات میگویی: «زرتشت دین قبلی ایرانیان است و ما برایش احترام قائلیم»، انتظار نداری که بگوید: «ایرانیها؟! اولین زرتشتیها که آتش را مقدس میدانستند آذربایجانیها بودند نه ایرانیها!» ولی همین را میگوید. تو محافظهکارانه پاسخ میدهی: «خوب ... آذربایجان و ایران خیلی نزدیکند ... » و اما او: «نه! زرتشت از کشور آذربایجان شروع شد و بعد به ایران رفت!»
تو چیزی نمیگویی. چه بگویی آخر؟ به کجای این میهنت بنازی که بگویی آذربایجان یک ایالت بزرگ و اصلی سرزمین ایران است؛ نه کشوری مستقل که در دورهای ایرانیها اشغالش کردهباشند!
بعدش دیگر تعجب نمیکنی وقتی در مجسمه و نقش مفاخر ملی آذربایجان در کتابخانهی ملیشان، نامهای زیر را میخوانی: نظامی گنجوی، خاقانی شروانی، صائب تبریزی، میرزا فتحعلی آخوندزاده و حتی محمد حسین شهریار. بدون کوچکترین نامی از ایران یا زبان فارسی و به جایش، نام بردن از «آذربایجان جنوبی» و تبریز، پایتخت آن!

ساختمان کتابخانه ملی
در پایتخت کشور آذربایجان، از خیابان نظامی گنجوی، به خیابان تبریز میپیچی و از تقاطع خیابان خاقانی رد میشوی و فکر میکنی آخر کی این شعلههای جاودان مفهوم ایرانزمین را به آن باز خواهند گرداند؟

میدان و مجسمه نظامی گنجوی
اگر وقتش را دارید، به اینجا و اینجا هم سر بزنید و به ویژه نظرها را بخوانید.
علی دایی برکنار شد و معلوم نیست چرا کسی را برکنار نمیکنند که یکشبه، علی دایی را سرمربی تیم ملی کرد؟ یک سرمایهی ملی، یک اسطورهی جهانی، دایی، با ندانمکاری آقایان سوخت شد و بر باد رفت و حضور در جام جهانی که به سادگی ممکن بود، دور از دسترس و رؤیا شد و دلخوشی کوچک ملت هم فنا شد، و حالا کاسهکوزهها را سر دایی میشکنند و به جایش میروند سراغ قلعهنوعی و مایلیکهن؛ که اولی را یک بار درست همین بلا را سرش آوردند (با خرد جمعی!) و دومی هم که باز تنها و تنها نتیجهی ملاحظات سیاسی و اعتقادی آقایان است و بس ...
همه، جز ما، دارند جلو میروند. چون از ابزاری یه نام مغز هم استفاده میکنند. ما فقط همهچیز را نابود میکنیم.
بیچاره ملت ایران و بیچارهتر علی دایی. که خودش هم با این پذیرفتن نابهجا از همه مقصرتر است.
همیشه ترجیح میدهم به جای نوستالژی ورزیدن (!) از آنچه دارم و مورد نوستالژیورزی دیگران است، تمام و کمال و آگاهانه لذت ببرم. چیزی بهتر از این وجود دارد که آدم لحظهی تحویل سال را در چنین جمعی بگذراند؟ در جمع آدمهای دوستداشتنی و نزدیکی که اینقدر احساس شادی و امنیت به تو میدهند؟ چهقدر قبیله داشتن خوب است! من خیلی خوشبختم که در این دوران بیقبیلگی، چنین قبیلهای دارم؛ با همهی تفاوتهای آدمهایش!

|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|