برای نوشتن آن چه همه باید بخوانند! |
شاید شما هم آن ویژهنامهی کوچک داستان کوتاه علمی-تخیلی را، در ماهنامهی دانشمند، سالها پیش (فکر میکنم حدود 17 سال قبل) یادتان بیاید و شاید خیلی از شما مثل من- که در سن 13 سالگی بودم- حسابی از آن لذت بردهباشید و در نتیجه جزئیات داستانهایش را یادتان بیاید. یکی از داستانها که فقط 2 صفحه بود و در عین حال ایدهای بسیار جذاب و پرداختی قابل قبول داشت، از یک نویسندهی ایرانی بود. با وجود این، اسامی قهرمانان داستان، مثل داستانهای دیگر در مایههای «جو» و «مایکل» و ... بود؛ حتی این توضیح هم در انتهای داستان ازطرف مجله آمده بود که علیرغم توصیهی ما که اسامی فارسی باشد، نویسنده معتقد است که اصلاً نمیتواند داستانی با اسامی فارسی بنویسد!
آن روز، در ناسیونالیسم نوجوانی، احساس میکردم چه حرف مزخرفی میزند این نویسندهی محترم. ولی حالا که گاهی میخواهم دو کلمه بنویسم، به ویژه در حوزهی تخیلی که باید فضا هم آفریدهشود، بلافاصله متوجه میشوم که داستان دارد در اروپا اتفاق میافتد و هیچ ربطی به این دور و بر ندارد. حتی رؤیاهای ما و لحظاتی که به عنوان اوج آرامش یا اوج لذت توصیف یا تجسم میکنیم، اروپایی است و در اروپا اتفاق میافتد. آنقدر خوراک فکریمان از قارهی سبز آمده و آنقدر از کودکی داستانها و رؤیاهامان از اروپا منشأ گرفته که اگرچه داریم در سرزمین آفتاب کویری زندگی میکنیم، روحمان همیشه در جنگلهای سرسبز و کافههای چوبی پرسه میزند. کمی فکر کنید ... رؤیاهای شما کجا زندگی میکند؟
کارتونها که هیچ ... دربارهاش صحبت نمیکنم! سری به کتابفروشیهای کودکان بزنید؛ میبینید که چه تفاوت عظیم کیفی وجود دارد بین مجموعههای آنطرفی، با رؤیاهایی که اینطرفیها میآفرینند. در یک قفسه هری پاتر انگلیسی، تنتن بلژیکی، فرودوی انگلیسی، دارن شان آمریکایی و ... خودنمایی میکنند و آدم را به هپروت میبرند و در سوی دیگر، چند نویسنده به زور تلاش کردهاند داستانهای شاهنامه یا کلیله و دمنه را با کمترین خلاقیت، تنها بازنویسی کنند و به خورد کودکان هموطنشان بدهند.
میدانم همهچیزمان همینجوری است؛ اما فکر میکنم «رؤیا» که از آن طرف بیاید، بدجوری نتایج ناجور به همراه میآورد. رؤیای آنجا، آنجا را میآفریند و هرگز با «اینجا» ارتباطی برقرار نمیکند. آفرینش آن رؤیا در اینجا، میشود یک کاریکاتو خندهدار بیمزه.
نمیدانم مسأله را از کجا باید حل کرد. باید رفت سراغ نویسندگان و سرمایهگذاری کرد رویشان یا باید گفت که توانایی رقابت وجود ندارد و جهان دارد یکی میشود و از این حرفها. مطمئن نیستم کدامشان درست است؛ ولی مطمئنم که دلم برای این خیلی میسوزد که هیچ رؤیایی در این سرزمین پا نمیگیرد. سرزمین بیرؤیا، با قبرستان فرقی ندارد.
«اکنون نه نان بدون آزادی میخواهيم و نه آزادی بدون نان؛ نه ديکتاتوری فردی و نه ديکتاتوری طبقهی خاص. آزادی و نان و بدون وحشت زيستن، اين است هدف انقلاب ما.»
فیدل کاسترو پس از پیروزی انقلاب کوبا.
کاری به کاسترو و برآوردهشدن یا نشدن این خواستها ندارم؛ ولی چه خواستههای آشنایی است ... نه؟!
سید محمد خاتمی رسما اعلام کاندیداتوری کرد. در چند روز اخیر، قبل از اعلام رسمی ایشان، دو مطلب در این مورد خواندم که واقعاً جالب بود. اولی را این جا بخوانید و برگردید. کوتاه است.
دیدید؟! میبینید دوستان چهقدر خوشخیال تشریف دارند؟! میگویید چرا خوشخیال. این مطلب هم از آن آقای ابطحی است؛ از نردیکان آقای خاتمی. از این جملات لذت ببرید: «سخنرانی (خاتمی) به نوعی به استراتژی آیندهی آقای خاتمی در ریاست جمهوری هم اشاراتی دارد که تذکر به واقعیتهای غیر قابل انکار آرایش سیاسی و قدرت در کشور و تنظیم سطح توقعات، جزئی از این استراتژی واقعبینانهی او است. جلساتی که در ماههای گذشته نیز برای تبیین اصلاحات گذاشت نیز در همین چارچوب برای مرزبندی شفاف با کسانی بود که یا اصلاحات را به رسمیت نمیشناسند و یا توقعات ساختار شکنانهی غیر قابل قبولی – لااقل با باور آقای خاتمی – از اصلاحات دارند. اگر در پایان 8 سالهی دوران گذشته ریاست جمهوری، کسانی به این نتیجه رسیده بودند که آقای خاتمی میبایست صریحتر و قاطعتر در برابر ساختار قدرت بایستد، و گمان میبردند امکان تغییر در ساختار کشور را دارند و به همین دلیل وی را مورد انتقاد صریح قرار میدادند، حوادث و انفاقات سیاسی و موضعگیریهای دولتی در چهارسال گذشته اثبات کرد که باید واقعبین بود. (!!!) جامعه هم در این شرایط سخت سیاسی و اقتصادی توقع نجات کشور از این بحرانهای کشور سوز را دارد و نه باز کردن فضای رویاروئیهای جدید در داخل حاکمیت را. (!) اعلام شفاف این سیاست از سوی آقای خاتمی البته بحرانآفرینانی را که قوهی مجریه و بخش بزرگی از پارلمان را در اختیار دارند بیشتر عصبانی و ناراحت میکند. (!!!!!!!!!!!!!!!) از میزان خشم و عصبانیت کسانی که حفظ قدرت خود را در خطر جدی میبینند و کارناوال تخریب و تهدید خود را خیلی زودهنگام به راه انداختهاند میشود این خشم را فهمید. (!!)»
واقعاً میبخشید؛ من خیلی از این نویسنگانی که چندین علامت تعجب را یکجا به کار میبرند بدم میآید؛ ولی هیچ جوری نتوانستم به اندازهی کافی عمق معکوس بودن سخنان آقای ابطحی را بیان کنم. ایشان عقیده دارد که اولاً، آنها که روزی اعتقاد داشتند خاتمی باید صریحتر باشد، از طلا گشتن پشیمان گشته و تقاضای مس شدن دارند! جامعه هم عاشق سینهچاک همان خاتمی است و اصلاً تمایلی به رویارویی ندارد (کیهان هم موقع انتخاب آقای احمدینژاد و نیز انتخابات مجلس هفتم عین همین حرف را دربارهی مردم میزد) و گمان میکند بدون هیچگونه رویارویی میشود مملکت را اصلاحات فرمود! از طرفی آنطرفیها با این استراتژی نه سیخ بسوزد نه کباب آقای خاتمی به دست و پا افتادهاند!
نوشتهی اولی را خواندید؟ به نظر من آن نوشته، نشانهی خوبی از نگاه روشنفکران و نسل جوان به خاتمی است. نگاهی که انتظار دارد خاتمی اگر قرار است بیاید، خاتمی نباشد که انتخابات مجلس هفتم را برگزار کرد. همانی نباشد که فقط تدارکاتچی بود و بس. همانی نباشد که از خرداد 76 تا خرداد 84، فقط و فقط عقب نشست و در هیچ هنگامی، یک گام هم به جلو نرفت؛ همانی نباشد که در زمان او مردم آنقدر ناآگاه و گیج بودند که پس از او به احمدینژاد رأی دادند. و در مقابل، بخوانید تفکر دوستان و اطرافیان آقای خاتمی را! کاش میدانستم اینها خودشان را به آن راه زدهاند یا واقعاً اینطوری فکر میکنند؟ شباهت ادبیات تحلیلهای آقای ابطحی به همانها که به قول خودش به دست و پا افتادهاند شگفتانگیز نیست؟!
خدایا! چرا کسی دلش برای ایران نمیسوزد؟ برای میلیونها جوان بیهویتی ایرانی نمیسوزد؟ برای انقلابی که قرار بود ... اصلاً ولش کن.
از لذتبخشترین کارها برای من، این است که مشغول کاری باشم در جمع خانواده؛ مثلاً در حال خواندن، یا ویرایش، یا هر کاری که البته معمولاً با کاغذ یا کامپیوتر است؛ و افراد دوروبرت مشغول صحبت با هم باشند دربارهی هرچیزی؛ از جمله مسائل خالهزنکی خانوادگی! تو کارت را انجام دهی و در کنارش بشنوی که مثلاً دیشب در میهمانی کی به کی چپچپ نگاه کرده؛ کدام پسر کدام دختر را میخواهد و خانوادهاش مخالفند؛ فلان کس را به فلان عروسی دعوت نکردهاند و ...! طبیعتاً این جور صحبتها در جمع بانوان محترمه بسیار بیشتر پیش میآید؛ تو کار خودت را میکنی و در عین حال، در یکیدو ساعت، از کلیهی مسائل اخیر کل خانواده (وقتی میگویم خانواده، منظورم واقعاً خانواده است؛ شامل حداقل دو نسل آنطرفتر؛ نه جمع کوچکی شامل پدر و مادر و خواهر و برادر!) باخبر میشوی!
نمیدانم شیرینی این قضیه در چیست؛ مخصوصاً که شاید بسیاری وقتها حتی کسانی را که دربارهشان صحبت میشود نمیشناسی؛ ولی واقعاً لحظات لذتبخشی است. من همین حالا که این مطالب را مینویسم در چنین جمعی هستم ... جایتان خالی!
باز شنیدنش اشکم را در آورد؛ حتی با این لهجهی فارسی زدهی افتضاح، توی یک سریال بدساخت تلویزیونی، که اصلاً نمیدانم برای چی روشن است. ولی انگار اصلاً فرقی نمیکند. اشکم را بدجوری درآورد:
چره زوتر نئی؟ تونتر نئی؟ تنها بنئی؛ گیلان ویرانا؛ تره گاما میرزا کوچیک خانا
خدا دانه که من، نتانم خفتن، از ترس دوشمن، می دیل آویزانا؛ تره گاما میرزا کوچیک خانا* ...
دیروز کسی نامی مربوط به سال 39 را آورد. بیاختیار گفتم: «این همان کسی نیست که ...؟» گفت: «مگه تو چند سالته؟!» گفتم: «اونجوری حساب کنی خیلی! من همهش احساس میکنم خیابونای پاریس تو انقلاب فرانسه هم جزو خاطراتمه!»
حالا همینجوری است. آن ترانه، زمزمهی زیر لب زنهای شالیکار گیلانی است. از 80 سال پیش که میرزا کوچک خانشان در غبار همیشه نحس اتحاد استعمار خارجی و استبداد داخلی گم شد و رؤیاهای مرامنامهی مترقی حکومت جنگل به تاریخ پیوست. من اگرچه 15 سال در سرزمین شالیزارها زندگی کردهام، تاکنون وسط شالیزار نبودهام که این ترانه را از زبان آن زمزمهکنندگان شنیدهباشم. اما گویی این ترانه از عمق ذهن من میجوشد.
«بگذارید ببینیم آیندگان، بر سرهای بریدهی ما خواهند خندید، یا بر پیروزی شما».
از نامهی میرزا کوچک خان به لنین در اواخر نهضت جنگل.
-------------------------------------------
*چرا زودتر نیامدی؟ چرا تندتر نیامدی؟ چرا گیلان ویران را تنها گذاشتی؟ به تو میگویم ای میرزا کوچک خان.
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی- طمع شعله نمیبندم- خردک شرری هست هنوز؟ ...
م.امید

قبلاً دربارهی برنامهی نود و عادل فردوسیپور نوشتهام؛ برنامهای که یکتنه بسیاری از استانداردهای فوتبال ما را با رویکرد انتقادیاش تغییر داده و در واقع فقط به دلیل همین برنامه، فوتبال ما تنها جایی است که هرکس هرکار دلش بخواهد نمیتواند بکند چون به سرعت زیر ذرهبین نقد قرار میگیرد. در ماه گذشته، در دو برنامهی پیاپی، عادل بدجوری به پر و پای سازمان تربیت بدنی پیچید. در یک هفته، در گفتوگو با عزیز محمدی، به کنایه از «فدراسیون منتخب آسیا شدن» فدراسیون فوتبال ما صحبت کرد و پرسید با این وضح افتضاح برنامهریزی و ...، چهطور منتخب آسیا شدهایم؟ که عزیز محمدی یک دفعه زد به خاکی که: «شما دارید دستآوردهای نظام را زیر سؤال میبرید! شما دارید رسماً به جمهوری اسلامی تیکه میپرانید!» روایت آن شب را این جا بخوانید.
هفتهی بعد، فردوسیپور به آخوندی گیر داد. کسی که هم عضو هیأت مدیرهی پرسپولیس است و هم پستی در سازمان تربیت بدنی دارد. بحث راجع به دلیل استعفای مدیر عامل پرسپولیس بود و آخوندی گفت که اصلاً نود چه حقی دارد در مورد مسائل مدیریتی نظرسنجی کند؟ بحث بسیار داغ شد و حتی به موضوع داغ پارسال و حضور صفایی فراهانی در نود هم اشاره شد. در نهایت عادل گفت: «امید ما به این مردمی است که همیشه همراه ما حضور دارند و در نهایت هم آنها تصمیم میگیرند.». طرف هم جواب داد: «اما در مسائل مدیریتی اجازه بدهید خود مدیران تصمیم بگیرند. همین مردم این دولت را انتخاب کردند آقای فردوسیپور.» متن کامل صوتی و تصویری قسمت مکالمهی فردوسیپور و آخوندی را از این جا Download کنید. در این جا هم مجموعهی لینکهای مرتبط را بخوانید.
به دنبال این برنامه، شایعاتی از برخورد با نود پخش شد و مسئولین سازمان و فدراسیون فوتبال به شدت به برنامه حمله کردند؛ اما مدیر شبکهی 3 با قاطعیت از آن حمایت کرد و به مسئولان سازمان تربیت بدنی پیشنهاد کرد تحملشان را بالا ببرند.
این بحثها باعث شد که هفتهی بعد، در برنامهی نود، در حالی که هیچ مسابقهی مهمی برگزار نشدهبود و موضوع مسابقهی برنامه هم چندان مهم نبود، به دعوت کاربران اینترنت و مردم، نهضتی برای شرکت در مسابقهی 90 و بالا بردن آمار شرکتکننگان ایجاد شود. دعوتهای متعددی مانند این. در 20 دقیقهی اول، 500 هزار نفر در مسابقه شرکت کردند و یک رکورد ثبت شد! فردوسیپور هم خیلی شفاف، بیتعارف لبخند زد و گفت که در چنین شبی این آمار خیلی معنی دارد و در پایان هم گفت که امیدوار است مسئولان تحمل خود را بالا ببرند!
نتیجه چی شد؟ ظاهراً دوستان فدراسیون فوتبال و سازمان تربیت بدنی، برنامهی 90 را تحریم کردهاند. اجازهی ورود دوربین 90 داده نشده و قلعهنوعی و پیروانی، مربیان پرسپولیس و استقلال که توسط سازمان تربیت بدنی اداره میشوند، گفتهاند که از مصاحبه با برنامهی 90 منع شدهاند. رییس فدراسیون، رئیس کمیتهی انضباطی و ... به شدت به 90 حمله کرده و مانند همیشه نقد خوب را نقد «سازنده(!)» تعریف کردهاند. این لینک ها را ببینید. دویاره دعوت به شرکت در مسابقهی 90 فردا شب شروع شده (ببینید!) و شب دیدنی هم خواهد بود؛ مگر آن که از بالا به عادل دستور برسد که پرونده را ببندد و دیگر کشش ندهد؛ که احتمالش هم کم نیست.
نتیجه آن که، فردا به عنوان یک برنامهی داغ، 90 و مخصوصاً شرکت در مسابقهی آن را از دست ندهید؛ اگرچه این احتمال را هم بدهید که با یک برنامهی کاملاً خنثی و ساکت روبهرو شوید و توی ذوقتان بخورد؛ اما به ریسکش میارزد!

بالاخره، این نظرسنجی را از دست ندهید!
------------------------------------------------------------------------------------------------
۲ ساعت مانده به آغاز برنامه. امیدوارم این خبر راست نیاشد. این دیگر نامردی است!
-----------------------------------------------------------------------------------------------
متاسفانه خبر درست بود. مثل خیلی وقتها، احساس خفگی میکنم. مسابقه پیامک برنامه نیمه کاره لغو شد و عادل برنامه را پس از تنها ۱ ساعت خاتمه داد. قیافه مایوس و نگران عادل را دیدید؟ حتی سایت ۹۰ هم امشب بسته بود. آخرین حرف عادل این بود: "اگه عمری باشه و در این برنامه بشه از حق و حقیقت دفاع کرد، انشا الله هفته بعد هم در خدمتتان خواهیم بود." ویدئوی یکی دو دقیقه آخر برنامه را اینجا نگاه کنید. کافی است صورت عادل عزیز را ببینید. به این لینکها نگاه کنید:
پرمعناترین برنامه 90 خیلی زود تمام شد
علی آبادی یادت باشه/ عادل سرورته
صالح علا، برنامه امشب دو قدم مانده به صبح را به عادل فدوسی پور تقدیم کرد
شانس آوردیم با اداره برق هماهنگی نشد!
ماجرای تمام نشدنی زبان سرخ و سر سبز
یک کاریکاتور: اس ام اس های 90 چه شد؟
و صدها لینک دیگر که مدام به تعدادش اضافه می شود.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|