برای نوشتن آن چه همه باید بخوانند! |
«دکتر ... اینجوری که باز باید بیفتم دنبال دوا و درمون این ... میبینی دکتر؟ سر پیری شدیم بچهدار. تو شصتسالگی باید با این بچه سر و کله بزنم. نوهمه. باباش معتاده. 3 ماه پیش صابخونه انداختشون بیرون از خونه. برداشتم اینو آوردم پیش خودم که نجاتش بدم از دست باباهه. ده سالشه ولی حتی خوندن و نوشتن هم بلد نبود. براش معلم خصوص گرفتم؛ گذاشتمش مدرسهی غیر انتفاعی، 300 هزار تومن دادم شهریهش. 150 هزار تومن هم برای سرویسش دادم. چهقدر جون کندم تا تازه یاد گرفته بخونه و بنویسه. ولی باز حرف گوش نمیکنه. درس نمیخونه. میگم بدبخت، من میخوام تو رو از اون بدبختی نجاتت بدم. چرا حرف گوش نمیکنی آخه؟ باز پنجشنبه که میشه از صبح دور خونه میرخه از خوشحالی که بابام میخواد بیاد منو ببره. اونم چه بابایی ... اگه الان این گوشهی خیابونم بیفته عین خیالش نیست. معتاده دیگه. هر هفته هم که میره و جمعه عصر برمیگرده، هوایی میشه.»
-مادرش ...؟
«دخترم بندهخدا داره با همون مرد تو نیم متر جا تو خونهی پدرشوهرش زندگی میکنه. یه بچهی سه سالهی دیگه هم دارن تازه. دخترا و پسرای دیگهم هی متلک بارم میکنن دکتر. میگن بچهی محمودو آوردی تو خونه که چی؟ واسه چی داری خرج اینو میدی؟ اینم پسفردا مثل باباش میشه. دیگه تاب زخم زبون این و اون ندارم دکتر. شوهرم مدام بهم سرکوفت میزنه که چرا سر پیری بچهداری داری میکنی؟ بچهی مردمو آوردی تو خونه چیکار؟ فقط این یه سالو نگهش میدارم دکتر ... دیگه تحملشو ندارم. سال دیگه میفرستمش پیش همون باباش. به من چه؟»
مجسم کنید. کودک 10 ساله بود و فقط کمی برای سنش کوچک. مادربزرگ هم کاملاً خوشپوش و امروزی به نظر میرسید. گفتن این داستان را وقتی شروع کرد که من، در نهایت سادگی، وقتی از اضطراب بچه و غذانخوردنش گفت، پیشنهاد کردم با یک متخصص اطفال مشورت کند؛ شاید نیاز به روانشناس کودک (!) داشتهباشد. چهقدر بعدش احساس حماقت کردم.
یک بچهی 3 ساله که زده آینهی قدی را روی سر خودش برگردانده! خوشبختانه تنها آسیبی که دیده کمی پارگی گوشش است که باید بخیه شود.
پدرش کنار تخت ایستاده و او، دراز کشیده روی تخت، رویش را به آن طرف کرده تا گوشش در دسترس من باشد. 3 ساله است و کمی گریه میکند؛ ولی آنقدر عاقل به نظر میرسد که بیهوشش نکنم و با بیحسی موضعی بخیه کنم. برای آنکه آرامش کنم شروع میکنم به حرف زدن دربارهی هرچیز. به محضی که دستم به گوشش میخورد فریاد میزند: «یا امام حسین!» میگویم: «اه! امام حسینو میشناسی تو؟!»
-(بغضکرده) آره.
-(اولین بخیه را میزنم) خوب ... دیگه کدوم امامارو میشناسی؟
-(کمی مکث میکند) ... ابوالفضل!
***
یک فامیل، که قدیمها معلم بود تعریف میکرد:
در تصحیح اوراق امتحانی نهایی کلاس پنجم بودیم که یکی از همکاران از دیگری پرسید: ببین ... این به جای اسم 12 امام، 13 تا نوشته! چی کار کنم؟!
-خوب چیو اضافه نوشته؟
-امام چهارمو نوشته ابوالفضل!
-ای بابا ... راستش من که جرأت ندارم ابوالفضلو خط بزنم. از اون نقی-تقیها یکیشو خط بزن بشه 12 تا نمرهی کاملو بهش بده!
***
یاد آن بزرگی به خیر که میگفت: ما ایرانیها کنار خانهی خدا هم بزرگترین و پرشورترین دعایمان زیارت عاشوراست!
پس نوشت: دوستان، به ویژه پزشکان محترم و به ویژه انترنهای عزیز حتما به این وبلاگ سر بزنید!
شهروند امروز هم توقیف شد. اینجا بخوانید. هنوز خبر قطعی نشده؛ ولی راست بودنش با توجه به نوشتهها و منابع بسیار محتمل به نظر میرسد.
متأسفم. مثل همیشه. کاش فقط همه میدانستند.
دیروز تلویزیونمان داشت در مصاحبهها، نظرسنجیها و نظر خواستن از کارشناسانش خودش را میکشت که ثابت کند با انتخاب اوباما چیزی تغییر نکرده. کارشناس مسائل آمریکا به صورت زنده ارتباط برقرار میکرد و نخستین سؤال، قبل از آن که اعلام نتایج باشد، این بود که «آیا به نظر شما تغییری در سیاستهای دولت آمریکا ایجاد میشود؟» و طرف هم میگفت نه!
همین نشان میدهد که چهقدر قضیه به نظرشان مهم بودهاست! فکر کردم چهقدر دلشان میخواست مککین رئیس جمهور میشد و حتی بوش رئیس جمهور میماند تا دوستان با داشتن دشمنی به نام آمریکا خوراک تبلیغاتیشان فراهم باشد و چهقدر حالا گیج و سردرگم شدهاند.
اخبار زیبایی از دیروز آمریکا میخوانم ... باید به خاطر این آرزو هم معذرت بخواهم؛ اما دیروز برای اولین بار در زندگی آرزو کردم که همین دیروز را آمریکایی میبودم! در اینجا سخنرانی اوباما را پس از انتخاب بخوانید.
مدتهاست عادت کردهایم که به خوبیها دل نبندیم؛ بس که در میانه ما را رها کردهاند و بس که دیدهایم آنچه منتظرش بودیم، آش دهنسوزی هم نبوده و در بر همان پاشنه میچرخد که میچرخید. اما انسان به امید زنده است. باز دل میبندیم و باز با وجود ندای ته دلمان، میگوییم: «شاید این دفعه فرق کند ... شاید این دفعه ...».
خوب؛ شاید این دفعه فرق کند. پس من، یک بار دیگر دل میبندم و با شادمانی فریاد میزنم که «باراک اوباما، رئیس جمهور ایالات متحدهی آمریکا شد».
جای ابراهام لینکلن خالی. جای همهی بردههایی که در کشتیها در سر راه آفریقا به آمریکا، مثل الوار، و نه حتی مثل حیوان، در انبارهای کشتیها روی هم چیدهمیشدند و بیش ار 70 درصدشان در راه میمردند خالی. به امید این که جهان، جای بهتری برای زیستن شود. ممنونم از مردم آمریکا!

همهی راز همین بود. من نبودم. من وجود نداشتم. از اولش هم نبودم. فقط سایهای بودم و خیالی در ذهن آنها که میخواستند باشم. آنها که به من نیاز داشتند. آنها که نداشتههایشان را، سیاهیهای هولناک زندگیشان را با بودن من جبران میکردند.
همهی راز همین بود. کاش دنبال آن راز نمیگشتم تا بودنم را از دست ندهم. آن همه حرفهای عجیب و غریب، آن میهمانی که مرا دعوت نکردهبودند. آن حرفهای زیرزیرکی و نگاههای مشکوکی که آنقدر مرا اذیت میکرد ... کاش نرفتهبودم دنبال کشف آن راز. کاش اصرار نمیکردم. زندگی چهقدر خوب بود. دنیا درخشان بود و هیچ غصهای وجود نداشت جز آن که میدانستم رازی هست که من نمیدانم. چه کار داشتم با آن راز؟ داشتیم زندگیمان را میکردیم. بین ملافههای رنگی و در حال پرواز روی دشت سبزی که آن ملافهها، با رنگهای شفافشان، توی باد تاب میخوردند و شادی میپراکندند.
لحظهی آخر، فقط یک لحظه بین بودن و نبودن حقیقت را دیدم. یک لحظه فهمیدم که وجود ندارم و هرگز نداشتهام جز در خیال آنها. همان یک لحظه دنیا بر سرم آوار شد. همان یک لحظه در صورت آنها که مرا در خیالشان ساختهبودند و نبودنم را از من پنهان میکردند و آن راز را پیش خود نگه میداشتند، واقعیتشان را دیدم و تنم لرزید از زشتیاش. خدا را شکر که فقط یک لحظه بود و وقتی فهمیدم که نیستم، دیگر هیچ چیز نبود ...
تمام لحظات را برای دانستن آن راز تلاش کردم و بعدش، وقتی راز آشکار شد، دیگر نبودم.
همه عمر بر ندارم؛ سر از این خمار مستی / که هنوز من نبودم که تو دلم نشستی
یک آدم کوچک بود. کوتاه کوتاه. طبق معیارها، «آدم خوبه» نبود؛ حتی یک جورهایی رذل بود و بدجنس! از هر فرصتی استفاده میکرد؛ حتی اگر دیگران قضیه را نامردی میدانستند! همین هم قضیه را جالب میکرد!
وقتی در جام ۸۶ با دست به انگلستان گل زد و همه دیدند جز داور، در مصاحبهی مطبوعاتی رندانه گفت که آن دست خدا بود! وقتی در روی سکو، در جام جهانی 90 گریه میکرد و حاضر نشد با دبیر کل فیفا دست بدهد، دل آدم را کباب میکرد ... وقتی در جام جهانی 94، به یونان گل زد و رو به دوربین فریاد کشید ... آنقدر دوستداشتنی بود که وقتی دو بار محروم شد به خاطر دوپینگ، در عالم نوجوانی تمام تقضیر را انداختیم گردن مافیا و فیفا و حتی بعدش هم که مطمئن شدیم معتاد است، احساسمان این بود که یک آدم دوست داشتنی توی دردسر افتاده و کاش میشد کمکش کرد! وقتی به دنبال کنار گذاشتن او، در جام جهانی 94 آرژآنتین به رومانی باخت و حذف شد، تا صبح، بغض کرده فکر میکردیم که اگر مارادونا بود ...
دیه گو آرماندو مارادونا وصل شد به موسیقی آمریکای جنوبی ... به چریکبازیهای رفیق «چه»، به کوچهپسچههای ماکوندو و به ماهیهای طلایی سرهنگ آئوریلیانو بوئندیا!
مدتهای مدید بود خبری به این شیرینی نشنیدهبودم: دیه گو، امروز مربی تیم ملی آرژانتین شد و پس از 14 سال به زمین چمن باز میگردد! به همهی راهراهپوشان آرژانتیندوست تبریک میگویم! چه هیجانی دارد جام جهانی آینده با آرژانتین!
به قول یک بزرگوار «بعضی معتقدند فوتبال مثل مرگ و زندگی است ... من با آنها موافق نیستم؛ فوتبال مهمتر از این حرفهاست!» آن هم وقتی یک آدم دوستداشتنی، مربی تیمت باشد! بیخیال هرچه منطق و علم و محاسبه در فوتبال؛ با عشق بیمنطقی مثل فوتبال، باید فقط عشقی رفتار کرد!
مطلبي ديگر در اين باره از يك عشق آرژانتين!
.jpg)
پسنوشت: در ادامهی پست قبلی، با وجود آن ترجمه که نوشتم، آب دستتان است بگذارید زمین و این کتاب را بخوانید. مخصوصاً فصل «بحران رهبری» را در تاریخ شیعه. بعضی کتابها خودشان یک کتابخانهاند. این فصل، خودش تنهایی چنین است! نترسید ... همهی ترجمهاش هم آنطوری نیست!
درباره این کتاب این جا بیشتر بخوانید.
«... چنانکه دیده شد متقدمین از علمای شیعه به چنین نقل قولهایی اهمیتی نمیداده و روشن است که حتی اگر معتقد به حصول اطمینان نوعی عرفی از اخبار آحاد بودهاند چنین نظری را در مسائلی که دواعی بر جعل، متکثر و متوفر بوده نداشته و طبعاً مانند برخی سادهاندیشان ادوار متأخرتر، قائل به حصول تواتر معنوی و اجمالی از ضم مجعولات به یکدیگر هم نبودهاند ...»
«مکتب در فرآیند تکامل، نظری بر مبانی فکری تشیع در سه قرن نخستین»، نوشتهی سید حسن مدرسی طباطبایی، ترجمهی هاشم ایزدپناه، صفحهی 105
آخر برادر من، مترجم عزیز که کتاب به این خوبی و زیبایی را ترجمه کردهای، خدا را هزار مرتبه شکر که متن اصلی کتاب به انگلیسی است. اگر از عربی ترجمه کردهبودی چهطوری مینوشتی؟! من دارد پدرم در میآید با خواندن جملاتی مثل جملات فوق در این کتاب! هی میخوانم ... هی دوباره از اول میخوانم ...! مگر این فارسی مادرمردهی بیچارهی معمولی چه اشکالی دارد که اینجوری مینویسی؟!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|