تبليغاتX
خورشیدک
 
برای نوشتن آن چه همه باید بخوانند!
 

جناب آقای رئیس جمهور سابق

سال 76 که شما رئیس جمهور شدید و ما سر از پا نمی‌شناختیم و به «ینجامین»هایی که سر تکان می‌دادند و می‌گفتند فرقی نمی‌کند، پوزخند می‌زدیم، نامه‌ای نوشتم به شما که از طریق فرزندتان به دستتان برسد. نمی‌دانم رسید یا نه و نمی‌دانم آن را خواندید یا نه. آن نامه را با «پدر عزیز و بزرگوار» شروع کردم و بعد، نوشتم و خواهش کردم که امیدها را ناامید نکنید. نوشتم کاری ندارد پشت پرده مذاکره کردن و یک کابینه‌ی بی‌خطر و ...؛ ولی ایران و مردم به شما امید بسته‌اند ... لطفاً ناامیدشان نکنید.

جناب آقای گفت‌وگوی تمدن‌ها

شما برای اجتناب از آن‌چه به آن می‌گویید خشونت، خشن‌ترین عمل را مرتکب شدید. شما برای آن که نکند خون از دماغ کسی بریزد، خون بزرگ‌ترین داشته‌ی ایران را به زمین ریختید. شما خرابش کردید. شما.

در آن زمان کلاس ما در دانشگاه 250 نفره بود. از آن افراد، 150 نفر الآن در آمریکا، کانادا، استرالیا و انگلستان هستند؛ و شاید لازم نباشد بگویم که بهترین‌هایشان.

آقای ناقهرمان

 بدترین وضعیت برای یک ملت، آشوب و تنش و داد و بی‌داد و گرسنگی و ... نیست؛ کابوس یک ملت، ناامیدی است و بی‌فردایی. شما می‌توانستید کاری کنید که دهه‌ی 80، دهه‌ی امید باشد و تلاش؛ که شد دهه‌ی یأس، دل‌زدگی، بی‌هویتی. شد دهه‌ای که هر زمان بخواهی حرفی جدی بزنی، همه چپ‌چپ نگاهت می‌کنند که نکند دیوانه شده‌ای؟! دهه‌ای که مسئولیت، تلاش برای کشور، منافع ملی و عباراتی از این قبیل، بیشتر شبیه جوک است برای اکثر جوان‌های این کشور.

آقای عزیز

 تقصیر را به گردن آن‌ها که بعد از شما آمدند نگذارید. از آن‌ها انتظاری نبوده و نیست. اما آن‌ها محصول شما هستند و محصول یأسی که شما بنیان‌گذارش بودید.

آقای جامعه‌ی مدنی

 این آدم‌های را از همه‌جای دنیا به این کشور دعوت می‌کنید و سمینار می‌گذارید که چه بشود؟ آدم بین‌المللی شده‌اید؟! چرا نقش ایوان را ول نمی‌کنید؟ پای‌بست را نمی‌بینید یا خودتان را به ندیدن می‌زنید؟ می‌دانید در سرهای جوانانی که قرار است مثلاً این مملکت را بچرخانند چه می‌گذرد؟ می‌دانید بی‌تفاوتی یعنی چه؟ پوزخند زدن به همه‌‌چیز یعنی چه؟ می‌دانید ساسی مانکن کیست؟! می‌دانید فلسفه‌ی بی‌دردی و بی‌تفاوتی و بی‌خیالی محض چیست؟! بی‌آیندگی و بی‌انگیزگی را می‌شناسید؟

هیچ دردی به کشندگی بی‌خبری و بی‌دردی نیست؛ و این درد از شماست.

می‌بخشید ... امشب حالم اصلاً خوب نیست. می‌توانم ساعت‌ها بنویسم و بنویسم. چه فایده؟ شما را نخواهیم بخشید. شما اگر هم آن نامه را خوانده‌باشید، اصلاً جدی‌اش نگرفتید.

این مطلب را از ابراهیم عباسی عزیز بخوانید ...

  نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 1:14  توسط آفتاب  | 

می‌خواستم درباره‌ی نامه‌ی مهندس بازرگان به شاه که در شماره‌ی اخیر شهروند چاپ شده بنویسم. نامه‌ای که واقعاً آدم را تکان می‌دهد از زلالی این آدم که از بد حادثه در کدرترین دوران نخست‌وزیر ایران بود. که دیدم جایی که مسعود بهنود در این زمینه بنویسد دیگر حرفی برای گفتن نمی‌ماند. می‌دانم طولانی است؛ اما بخوانید؛ هم نامه را و هم بهنود را.

عجب کاری نکرد پادشاه!

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 2:23  توسط آفتاب  | 

از این تصویر دو جور می‌شود لذت برد و آدم‌ها بر اساس سلیقه‌شان، شاید یکی از این دو جور را ترجیح بدهند. برای لذت جور اول، زیر این عکس هیچ نباید نوشت. بدون شرح؛ و برای لذت نوع دوم، زیر این تصویر باید نوشت: پراگ؛ میدان Old town. کلیسای 900 ساله‌ی  Our lady, tyn در انتهای تصویر دیده‌می‌شود. این جوری تصویر مقید می‌شود به مکان.

اما هرجور که به تصویر فوق نگاه کنی، نمی‌توانی کاری کنی که حسرت نشستن در آن رستوران سمت راست با یک کتاب زیبا و مزمزه کردن یک قهوه‌ی داغ، به دلت نماند ... 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 22:33  توسط آفتاب  | 

من بابت این پست معذرت می‌خواهم.

«آری، ما قادریم.

وقتی ما سختی‌هایی را که چاره‌ناشدنی می‌نمودند پشت سر می‌نهادیم، هنگامی که به ما می‌گفتند هنوز آماده نیستیم یا آزمودنی را نباید آزمود، یا بر آن بودند که از عهده بر نخواهیم آمد، نسل های آمریکایی به باوری ساده ایمان داشت ... ایمانی که ذهنیت این مردم را به کمال بازگو می‌کند ...

آری، ما قادریم.

این ایمان و این آیین در اسناد بنیانگذاری آمریکا به ثبت رسیده است؛ اسنادی  که سرنوشت کشوری را رقم زده اند.

آری، ما قادریم.

این آیین، زمزمه بردگان و هواداران الغای بردگی بود که در قیرگون‌ترین شب‌ها، راه تابناک آزادی را پدیدار کرد.

آری، ما قادریم.

این آیین، نغمه‌ی کوچندگانی بود که کناره‌های اقیانوس اطلس را ترک می‌گفتند؛ پیشگامانی که به رغم طبیعتی سنگ‌دل، به سوی غرب آمریکا می‌شتافتند.

آری، ما قادریم.

این آیین، فراخوان کارگرانی است که به اتحادیه‌ها می‌پیوستند؛ زنانی که برای احقاق حق رأی پیکار کرده‌اند؛ رییس جمهوری که کره‌ی ماه را سرحد تازه ما ساخت؛ و شهریاری که ما را به بلندای ستیغ کوه راه نمود و جاده‌ی سرزمین موعود را نمایاند.

آری ما به عدالت و مساوات قادریم.

آری ما به اغتنام فرصت و رفاه قادریم.

 آری ما به شفای انسان‌ها قادریم.

آری ما می‌توانیم این جهان را مرمت کنیم ...

آری، ما قادریم

مدت‌هاست که در کاغذ برنامه‌هایم نوشته‌ام که در وبلاگ درباره‌ی باراک اوباما بنویسم و این که دوستش دارم و چه احساس مثبتی در من ایجاد می‌کند این بشر؛ ولی این کار را مرتب به تعویق می‌اندازم؛ چون کس دیگری در درونم می‌گوید: «آخه اینم شد مطلب؟ چی می‌خوای بنویسی آخه راجع به انتخابات ریاست جمهوری اون سر دنیا؟! واقعاً فکر می‌کنی فرقی می‌کنه؟» ولی با خواندن متن بالا، که ترجمه‌ی یکی از سخن‌رانی‌های اوباما، حدود 10 ماه قبل، است، دیگر دلم نیامد باز هم این نوشتن را به تعویق بیندازم!

من هرگز آمریکایی‌ها را دوست نداشتم. نمی‌دانم چرا اوباما را دوست دارم و چرا خوابش را دیده‌ام! در خواب دیدم که اوباما فارسی را بسیار روان صحبت می‌کند!

من نمی‌دانم چرا از اعلام این دوست داشتن حس خوبی ندارم و انگار از آن خجالت می‌کشم! انگار حس می‌کنم این دوست داشتنم خیلی مبتذل است!

من این را هم نمی‌دانم که چرا این مطلب را نوشتم ... فقط، در این شک ندارم که سخن‌رانی فوق، زیباست؛ مخصوصاً اگر تاریخ آمریکا را خوانده‌باشید!

  

  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 23:51  توسط آفتاب  | 

قبلاً درباره‌ی تاریخی بودن پراگ نوشتم و مقایسه هم کردم با تاریخی بودن شهرهای ما و قدمت شهرهای ما. اما از دریچه‌ی دیگری هم می‌شود به قضیه نگاه کرد.

پراگ امروز، ادامه‌ی همان پراگ 1200 سال قبل است. همه‌ی ساختمان‌ها، خیابان‌ها و ... شناسنامه‌ای دارند که زنده است و به یاد مردم. کلیساهای 900 ساله‌ی شهر هنوز هم کلیسا هستند. حتی رئیس جمهور چک، امروز در همان قلعه‌ی حکومتی زندگی و حکم‌رانی می‌کند که 1200 سال قبل توسط اولین حاکمان پراگ کوچک آن روز بنا شده‌است. تا زمان حکومت کمونیستی در سال 1990، این بنا به همین دلیل به روی بازدیدکندگان بسته‌بود که پس از آن، قسمت عمده‌ی آن باز و برای بازدید آماده شده و شما موقع بازدید، بدون هیچ تدبیر امنیتی، درست از زیر پنجره‌ی مقر حکومت رئیس جمهور چک می‌گذرید! پراگ 1200 سال است که پایتخت این سرزمین است.

 

پراگ بارانی روی پل پر از مجسمه‌ی کارل چهارم. قلعه‌ی حکومتی در دوردست دیده‌می‌شود.

 

قلعه‌ی حکومتی پراگ. آن ساختمان بلند، کلیسای سنت‌وینت در وسط محوطه‌ی حکومتی است و ساختمان زیرش که پنجره‌های روشن دارد، هم‌اکنون کاخ ریاست جمهوری چک است؛ همان محلی که در سال 1348 میلادی کاخ پادشاهی کارل چهارم بود.

اما ما که ادعا می‌کنیم تاریخی  2500 ساله داریم ... دوره‌ی باشکوه هخامنشیان، ویرانه‌های امروزی است که مردم ما از روی ندانستن منشأ، آن را «تخت جمشید» نامیده‌اند. از نظر مردم ما، این ویرانه‌ها گذشتگان ما نیستند؛ بلکه آثار به جا مانده از بیگانگانی هستند که روزی در سرزمین ما زندگی می‌کرده‌اند و شاید کافر هم بوده‌اند! در زمان شاه سلیمان صفوی، او افرادی را فرستاد تا آثار شرک را در سراسر ایران از بین ببرند. هنوز صورت‌های خرد شده‌ی نقش‌های برجسته‌ی تخت جمشید که به عنوان «بت» در آن زمان تخریب شده‌اند، دل آدم را می‌سوزاند. از دوره‌ی ساسانیان، آن‌چه مانده برای عامه‌ی مردم ما ناشناس و عجیب بوده‌است. تیسفون پایتخت، امروز در کشور عربی عراق است. واقعیت این است که اروپایی‌ها تاریخ قدیم این سرزمین را – نه تاریخ ما را- برایمان کشف کرده‌اند تا ما به آن‌ها افتخار کنیم! مقر حکومتی رئیس کشور ما، تهران است؛ شهری حد اکثر با دویست سال قدمت. قدیمی‌ترین نقطه‌ی «تاریخی» کشور ما، تاریخی که به امروز متصل است و معنی دارد، شاید اصفهان است؛ با قدمتی شهری 600 ساله؛ نه بیشتر. ما از گذشته‌مان جدا شده‌ایم. حقیقت این است که ما دنباله‌ی مردمی نیستیم که 2500 سال قبل، 1600 سال قبل و حتی 1200 سال قبل بزرگ‌ترین و باشکوه‌ترین کشور دنیا را ساخته‌بودند. ما تنها و تنها آدم‌هایی هستیم که روی سرزمین آن‌ها زندگی می‌کنیم و قدمتمان فوق فوقش به 700 سال می‌رسد. حقیقت این است. ما بسیار بی‌ریشه‌ایم.

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 1:2  توسط آفتاب  | 

برای امشب فعلاً این چند عکس را ببینید ... روز آخر است؛ وقت ندارم زیاد بنویسم! بعداً کلی قصه دارم که تعریف کنم ...

 

آقای فرانتس کافکا در مقابل درب منزل مبارک! بعداً عکس‌های بیشتری از این موزه‌ی دوست‌داشتنی خواهید دید.

 

روی پل کارل چهارم؛ پلی که دو قسمت قدیمی شهر را به هم متصل می‌کند؛ ساخته‌شده در سال 1348 با چندین مجسمه که در طول این سال‌ها با فواصل منظم رویش ساخته‌شده.

 

تصویر قلعه‌ی حکومتی از روی پل کارل چهارم. کارل چهارم، یکی از امپراطورهای مقدس روم، اولین کسی بود که در سال 1348 شهر پراگ را به عنوان پایتخت انتخاب کرد و در نتیجه کلی شهر را بازسازی کرد و توسعه داد. الآن کلی چیز در پراگ به نام اوست.

 

باز هم روی پل کارل ...

 

در یک کافه با معماری قرون وسطایی و حتی خدمه‌ای با لباس‌ها و رفتار قرون وسطایی! آدم هر لحظه فکر می‌کند که الآن نماینده‌ی پاپ وارد می‌شود و برای جنگ صلیبی با مسلمان‌ها فراخوان می‌دهد!

  نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 1:46  توسط آفتاب  | 

تکه‌های مختلف تاریخ پراگ، تاریخی و اسطوره‌ای هست که برایش رپرتاژ آگهی (!) هم تهیه کرده‌ام که توی وبلاگ بگذارم؛ ولی امروز را می‌خواهم کمی در خیابان‌های پراگ امروز بچرخیم ...

یکی از کارهایی که در هر شهر جدیدی، نه تنها پراگ، باید انجام داد این است که سوار مترو شوید، در یک ایستگاه دور از مرکز شهر پیاده شوید، در خیابانی که توریست‌ها چندان به آن سر نمی‌زنند قدم بزنید و یک روز بی‌نظیر را تجربه کنید ... درست مانند امروز و تجربه‌ی امروز من. مخصوصاً که باران نسبتاً تندی هم می‌بارید و تمام ابزار یک روز فراموش‌نشدنی فراهم بود: شهر زیبایی مانند پراگ، خیابان‌های خلوت، کافه‌های کوچک، خلوت و ارزان، مردمی که اصلاً انگلیسی بلد نیستند و بارانی بی‌نهایت دوست‌داشتنی ...

 

نگاه به خیابان، از پشت شیشه‌ی کافه

 

خیابان‌های پراگ، حتی با ساختمان‌های تازه‌ساخت، معماری قدیمی را حفظ می‌کنند. بسیاری از خیابان‌های جدید هم سنگ‌فرشند. پراگ بارانی واقعاً زیباست!

 

(تصویر زیر) شهری که تمام رئیس جمهورهایش، بدون استثنا، یا زمانی زندانی بوده‌اند و یا پس از برکناری از قدرت ناچار شده‌اند از کشور فرار کنند، باید هم دیوارهایش پر از شعار باشد! این شعارها را همه‌جا و روی همه‌ی دیوارها می‌بینید ... اخیراً هم شعارهای بین‌المللی تر، مثل شعارهای علیه جهانی شدن به این‌ها اضافه شده.

 

 

نرخ رشد جمعیت در پراگ و چک، منفی است. یعنی جمعیت دارد کم می‌شود! بنابراین چنین منظره‌ای را در پراگ چندان زیاد نمی‌بینید.

 

در عوض، تا دلتان بخواهد، نمایشگاهی از انواع سگ‌ها را در حال گردش در خیابان‌های شهر می‌بینید!

 

جای گلوله‌های سربازان آلمانی روی دیواری در پراگ. این گلوله‌ها و آن لوح داستانی بسیار جذاب دارد که خواهید خواند.

 

رودخانه‌ی ولتاوا از وسط شهر می‌گذرد و پل‌های فراوانی دو سمت آن را به هم وصل می‌کند. از هرجای رودخانه هم، قصر حکومتی پراگ از دور خودنمایی می‌کند.

 

باران پراگ ...

 

باغ گیاه‌شناسی یک دانشکده‌ی زیست‌شناسی.

 

یادواره‌ی یک استاد بر دیوار ساختمان دانشکده.

 

ما را هر جا که ببرند، آخرش سر ازبیمارستان در می‌آوریم! اطاق انتظار درمانگاه یک بیمارستان. البه عکس چندان خوبی نشد؛ چون راستش ترسیدم بیایند و بگویند چرا عکس می‌گیری! این پراگی‌ها هم که محض رضای خدا یک کلمه انگلیسی نمی‌فهمند؛ من هم که چکی نمی‌فهمم؛ در نتیجه مشکل ارتباطی هم پیش می‌آید و حالا بیا و درستش کن!

 

حیاط همان بیمارستان؛ زیر باران

 

یادگار پزشکی که گویا در سال 1945 به دست آلمان‌ها کشته‌شده، بر دیوار بیمارستان. تا بخواهید همه‌جای شهر از این یادگارها می‌بینید. آن علامت دو انگشتی V که بالای تابلو می‌بینید، نشانه‌ی گروه مقاومت علیه اشغال آلمان‌هاست.

 

مجسمه‌ی دانشمند زیست‌شناسی که یکی از واضعان تئوری سلول است، در باغی روبه‌روی بیمارستان. هرچه می‌کشیم از چنین آدم‌هایی می‌کشیم!

 

این هم دو عکس درخواستی از شب‌های بارانی پراگ و چراغ‌های گازی. پراگ برعکس تصور من از شب‌های شهرهای بزرگ، از 8 شب به بعد کاملاً تعطیل است. رستوران‌ها هم حداکثر تا 10.5 شب بازند. تنها بعضی بارهای خاص، شب را تا دیروقت بازند.

  نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 14:47  توسط آفتاب  | 

 

یهودی‌ها از آغاز شهر با پراگ بوده‌اند. اسطوره می‌گوید:

در زمان دور، یک شهر آباد یهودی در محل پراگ بود. اما شهر ویران شد و مردمش پراکنده شدند. پرنسس لیبیوس(که پراگ را در حدود 730 میلادی بنا کرد)، قدرت پیش‌گویی داشت. او در بستر مرگ، پسرش، نزامیسل را فرا خواند و به او گفت: «من به زودی در همین قلعه‌ام خواهم آرمید و پیش از آن، می‌خواهم که آینده را بر تو بنمایم. زمانی که فرزند فرزند تو بر مردم ما حاکم شود، یک ملت کوچک از دورها به این‌جا خواهد آمد. آن‌ها از سرزمین خود اخراج شده‌اند و فراوان به ایشان ستم شده. آن‌ها تنها یک خدا را می‌پرستند (مردم پراگ در این زمان ارواح را می‌پرستیند. پراگ در حدود سال 870 میلادی، یعنی 140 سال بعد مسیحی شد) و در شهر و قلعه‌ی ما پناه خواهند خواست. اگر فرزند فرزندت آن‌ها را پناه دهد و بپذیرد، آن‌ها برای شهر ثروت به هم‌راه خواهند آورد.»

پرنسس می‌میرد؛ ولی ظاهراً دلش نمی‌آید به این توصیه اکتفا کند! در زمان مورد نظر، دوباره پیدایش می‌شود ... خوب، کار که از محکم‌کاری عیب نمی‌کند! اسطوره ادامه می‌دهد:

صد سال بعد، زمانی که فرزند فرزند لیبیوس، هوستیویت، بر سریر پادشاهی نشست، پرنسس در خواب بر او ظاهر شد و گفت: «زمان آن رسیده که پیش‌گویی من به حقیقت بپیوندد. ملتی کوچک و زجر کشیده خواهندآمد که تنها یک پروردگار را می‌پرستند. آن‌ها از اورنگ پادشاهی تو یاری خواهند خواست. با آن‌ها با محبت و میهمان‌نوازی روبه‌رو شو. به آن‌ها پناه بده و آن‌ها را زیر حمایتت بگیر ...

اسطوره داستان را به زیبایی روایت می‌کند و پیش می‌آید؛ یه این ملت کوچک، منطقه‌ای داده‌می‌شود که تا امروز هم به آن محله‌ی یهودی‌ها می‌گویند. داستانی که مملو است از ماجراهای اساطیری و تاریخی و پر است از زجرها و محدودیت‌هایی که باز هم این ملت کوچک، به ویژه پس از مسیحی شدن میزبانشان در این سرزمین جدید می‌کشند. بعذاً تکه‌هایی از این داستان را پس از ترجمه این‌جا می‌گذارم تا بخوانید. فعلاً با این ملت کوچک بیایید تا سال 1938 و اشغال چک توسط آلمان نازی.

قبرستان یهودی‌ها در محله‌ی یهودی‌ها. از آغاز، یهودیان تنها می‌توانستند در محدوده‌ای کوچک و ثابت مردگان خود را خاک کنند. از این رو، با توجه به کوچکی محل، ناگزیر بودند مرده‌های خود را طبقه‌طبقه روی هم دفن کنند؛ در حال حاضر تخمین می‌زنند که تا اجساد 12 طبقه در این قبرستان دفن شده‌اند؛ اگرچه تنها 12000 سنگ قبر در آن وجود دارد.

نکته‌ی جالبی است. در پراگ، فراوان درباره‌ی حکومت کمونیستی صحبت می‌کنند. موزه‌های مختلف و یادگارهای فراوان وجود دارد و ...؛ اما بسیار به ندرت، یادمان، بنا یا توضیحی درباره‌ی سال‌ای 1939 تا 1945 و حکومت نازی‌ها وجود دارد.

ساختمان بالا، اداره‌ی مرکزی گشتاپوست در دوران حکومت نازی‌ها. ساختمانی وحشت‌انگیز که هزاران چک در آن زندانی، شکنجه یا کشته‌شده‌اند و روزی لرزه بر اندام هر چکی می‌انداخته. امروز محل یک اداره‌ی دولتی است. بر دیوار آن یادبود زیر حک شده‌است. برای پیدا کردن این ساختمان 2 ساعت دور خودم گشتم ... هیچ کس از وجود آن اطلاعی نداشت! تنها، کتاب راه‌نما، اشاره‌ی مبهمی به حدود آن کرده‌بود. جالب آن که پس از یافتن این ساختمان، نیم ساعت جلوی آن ایستادم و از تک‌تک ره‌گذرها خواستم که متن را برایم ترجمه کنند ... ولی یا مثل خودم خارجی بودند یا چکی بودند و انگلیسی نمی‌دانستند! آخرش هم دو جوان روس، متن را خواندند و ادای مشت و سیلی را درآوردند که به من بفهمانند قضیه مربوط به شکنجه و این‌هاست!

 

شاید دلیل، تأخر دوره‌ی کمونیستی باشد؛ اما من احساس کردم که موضوع فراتر از این حرف‌هاست. تسلط کمونیست‌ها و خاطره‌ی آن دوره یک نقطه‌ی تاریک «ملی» است؛ ولی جنگ جهانی و اشغال کشور توسط آلمان‌ها، یک فاجعه‌ی محلی است؛ محدود به یهودی‌ها و نه دیگران.

در قسمت یهودی‌نشین شهر، یادگارها فراوانند. در زمان اشغال آلمان، حدود 150 هزار یهودی در پراگ زندگی می‌کرده. آن‌ها با تسلط نازی‌ها تلاش کرده‌اند از کشور فرار کنند؛ ولی در نهایت، در سال 1942 که آلمان‌ها «راه حل نهایی» را برای یهودی‌ها اجرا کرده‌اند، حدود 90 هزار یهودی در پراگ زندگی می‌کرده‌است.

برای ورود و دیدن هریک از کنیسه‌های تاریخی، باید طبق یک قانون یهودی سرتان پوشیده‌باشد. از این کلاه‌ها به همه می‌دهند تا به سر بگذارند و وارد شوند.

راه حل نهایی آلمان‌ها برای حل مسأله‌ی یهود از اروپا. جدا کردن تمام یهودی‌ها از بقیه‌ی مردم در اردوگاه‌ها و اعزام آن‌ها به صورت گروهی و تدریجی به آشویتس برای اعدام. به این ترتیب اگر شما یک بچه‌ی 12 ساله بودید که تا دیروز حتی خبر نداشتید که یهودی هستید و به مدرسه می‌رفتید، امروز احضاریه‌ای به دستتان می‌رسید. وسایل ضروری را جمع می‌کردید؛ خانه‌تان را تحویل می‌دادید و همسایه‌هایی که تا دیروز با هم رفت‌و‌آمد داشتید، با نفرت نگاهتان می‌کردند. شما به اردوگاه فرستاده‌می‌شدید و آن‌جا، با امکاناتی در حد زنده ماندن، با بقیه‌ی هم‌مسلکانتان از صبح تا شب کار می‌کردید. هر روز گروهی از شما را ... شاید پدر و مادرتان یا برادرتان ... را جدا می‌کردند و به جایی می‌بردند که نمی‌دانستید کجاست.

 

نمایشگاه نقاشی کودکان یهودی ساکن اردوگاه طی جنگ جهانی دوم در کنیسه‌س پینکاس قرار دارد. این تصویر را یک بچه‌ی 12 ساله از منظره‌ای در اردوگاه کشیده‌است. این کودک هم در سال 1944 کشته شده.

 

لوح نصب شده روی ساختمانی در آغاز منطقه‌ی یهودی‌ها: مدرسه‌ی ابتدایی یهود در سال‌های 1924 تا 1942 و موزه‌ی مرکزی یهود در سال‌های 1942 تا 1945. بیشتر کودکان، معلمان و پرسنل موزه طی جنگ (دوم جهانی) کشته‌شدند.

1ز آن 90 هزار یهودی، تنها 10 هزار نفر پس از پایان جنگ زنده ماندند و باز گشتند. اسامی آن 80 هزار نفر امروز روی دیوارهای کنیسه‌ی پینکاس نقش بسته‌است. (همان تصویر دیروزی). آن‌ها هم در سال‌های بعد، کم‌کم به اسرائیل مهاجرت کردند؛ چرا که حکومت کمونیستی هم جز در چند سال اول، میانه‌ی خوبی با یهودی‌ها نداشت. پس از آن، صدها مکان عمومی یا مقدس یهودی در سراسر چک در اختیار حکومت قرار گرفت. امروز، تنها 1500 نفر یهودی در پراگ زندگی می‌کنند که پس از کمونیسم، حکومت تمامی اموال رابه صورت نیمه ویران به همین جمع کوچک بازگرداند و امروز اداره‌ی تمام این اموال و مکان‌ها با همین جمع کوچک است!

تصویر اسامی 90 هزار قربانی هولوکاست بر دیوار کنیسه‌ی پینکاس.

داستان‌ها و اساطیر این «ملت کوچک و زجر کشیده‌ای که تنها یک خدا را می‌پرستند» در طول این 1200 سال واقعاً خواندنی است؛ اما دردناک‌تر از همه این است که بر در ورودی کنیسه‌ی اسپانیایی در شهر قدیمی پراگ، همان مردمی که با وجود پذیرفتن، این همه سال آن ملت کوچک را زجر داده‌اند طوری که همه‌شان شهر را امروز ترک کرده‌اند، روی تابلویی نوشته‌باشند: "Israel, you are not alone!"

 

حیف که آن اتوموبیل داشت از آن‌جا رد می‌شد؛ وگرنه می‌توانستم ادعا کنم که این تصویر در سال 1942 گرفته‌شده است!

 

کلیسای سنت نیکلاس در میدان قدیمی شهر.     

  نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 4:18  توسط آفتاب  | 

«یک روز صبح، وقتی گرگوار سامسا از خوابی آشفته بیدار شد، دید در تخت خواب خود به حشره‌ای بزرگ تبدیل شده‌است».

این جمله‌ی تکان‌دهنده را احتمالاً می‌شناسید. آغاز داستان مسخ، اثر فرانس کافکا، نویسنده‌ی اهل پراگ که در 1924، در حدود 35 سالگی درگذشت و اکثر آثارش پس از مرگش منتشر و شناخته‌شدند. مسخ را نخستین بار صادق هدایت که یک جورهایی بزرگ‌ترین داستان‌نویس معاصر به شمار می‌آید به فارسی ترجمه کرده که خود گویای اثر کافکا بر هدایت و در نتیجه بر ادبیات سرزمین ماست.

امروز خواستیم ببینیم که کافکا کجاها بوده ... در میدان قدیمی شهر پراگ (Old Town) از میدان کافکا رد شدیم؛ کافه‌ای به نام کافکا را پشت سر گذاشتیم و رفتیم به کافی‌شاپی که او هر روز در آن قهوه می‌خورده. پس از نشستن، برای اطمینان از کسی که سفارش می‌گرفت با لب‌خندی پرسیدم که آیا سوپ کافکا هم دارند یا نه؟ (سوپی که کافکا خیلی به آن علاقه داشته و ظاهراً در رستوران کوچکی در محله‌ی یهودی‌های پراگ سرو می‌شود که ما نتوانستیم آن را پیدا کنیم). طرف با تعجب پرسید: «سوپ چی؟!» گفتم سوپ کافکا. گفت: «متأسفم؛ چنین چیزی نداریم!» پیش خودم گفتم بگذار اول برادری خودمان را ثابت کنیم. پرسیدم «فرانس کافکا را می‌شناسید؟» طرف گفت: «نه!» کم آوردم. کمی برای طرف توضیح دادم که این بابا نویسنده است و برای خودش کلی مشهور است و این‌ها ... که دیدم آن‌چنان با حیرت نگاهم می‌کند که ممکن است الآن اتفاق بدی بیفتد! در نتیجه وسطش گفتم: «فراموشش کن ... کاپوچینو دارید؟!»

 

ضلع شرقی میدان قدیمی شهر پراگ. کافکا بیشتر عمرش را در همین میدان سرکرده؛ در همین جا کار می‌کرده؛ همین جا زندگی می‌کرده و همین جا داستان‌هایش را نوشته‌است.

 

رستوران Grand café praha (ساختمان خاکستری). خانه کافکا طبقه‌ی بالای همین رستوران بوده.

 

نمایی دورتر از همان ضلع شرقی میدان. با تشکر از Mode Sepia دوربینم!

میدان کافکا. ضلع شمال شرقی میدان اصلی قدیمی پراگ.

کافکا، یکی از جمعیت اقلیت یهودی ساکن پراگ بود. امروز، محله‌ی یهودی‌ها در پراگ جزو دیدنی‌ترین مناطق شهر و یکی از 5 منطقه‌ی اصلی دیدنی پراگ است. داستان یهودیان پراگ، داستانی است غم‌انگیز و طولانی که بخش‌هایی از آن را با تصاویر خواهم نوشت. فعلاً به این عکس نگاه کنید ... به نظرتان این تصویر چیست و چه معنی دارد؟

  نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 4:38  توسط آفتاب  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM