تبليغاتX
خورشیدک
 
برای نوشتن آن چه همه باید بخوانند!
 

این واقعاً عجیب است. داریم پشت سر هم در  المپیک حذف می‌شویم. در جشن جهانی تمام کشورها، هیچ سهمی به دست نیاورده‌ایم و هرکس را می‌بینم از این موضوع خوش‌حال و هیجان‌زده است و با حرص خاصی می‌گوید: «خوب شد!»

تا کی قرار است ملت و دولت ما این قدر از هم فاصله داشته‌باشند و همه‌چیز، همه‌چیز فدای این فاصله شود؟
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:57  توسط آفتاب  | 

سال 82، همین وقت­ها بود که رفته­بودیم عمره­ی دانش­جویی. در مدینه، یک روز تصمیم گرفتیم مسیر 5-6 کیلومتری مسجدالنبی تا مسجد قبا را پیاده برویم. پیامبر در هجرت به مدینه، اول به قریه­ی قبا آمد. چند روزی در آن­جا ماند تا علی هم بعد از آن شب ترسناک که به جای پسرعمو و مقتدایش خوابیده بود، از مکه فرار کند و خودش را به او برساند. علی رسید و نگرانی محمد پایان یافت. و آن وقت، محمد به هم­راه علی و مستقبلینی که تا قبا به استقبالش آمده­بودند، وارد مدینه شد و مسجدالنبی را به کمک مردم ساخت.

ما می­خواستیم این مسیر را از مسجد پیامبر تا قبا برویم و جای قدم­هایمان را در جای قدم­هایش احساس کنیم. ظهر یک روز داغ مرداد بود که آماده شدیم حرکت کنیم. هوا داغ و شرجی بود و شاید غیر قابل تحمل! به محض این که وارد صحن پیامبر شدیم که به سمت جنوب برویم، ابرها در آسمان پیدا شدند و ناگهان، باران بارید. یک باران 10 دقیقه­ای خنک و دوست­داشتنی. هوا خنک شد و زمین صحن، خیس خیس. خیلی هیجان­زده شده­بودیم ... در همان صحن، قبل از این که شرطه­ها برسند و مانع شوند، زیر آن باران دو رکعت نماز خواندیم و به قدم در مسیری گذاشتیم که سال­ها پیش، یک نفر، جدا از دنیای پیش­رفته­ی آن روز، در جایی که هیچ­کس اهمیتی به آن نمی­داد، در سخت­ترین شرایط ممکن که کسی کمی هم احتمال پیروزی­اش را نمی­داد، سفری کرد تا سرنوشت مردمش و جهان را برای همیشه عوض کند ...

جایتان خالی!

  نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 22:30  توسط آفتاب  | 
دلتان می­خواهد یک شب تعطیل را این­جا بگذرانید؟

در این کلبه­ی تمام چوبی، سقف و کف و دیوارها، دور از شهر و وسط کوه. داخلش با تمام امکانات؛ بسیار ساکت و آرام. یک شب؛ در یک جمع چهارنفره­ی صمیمی و دوست­داشتنی و بی­غل­وغش و نزدیک؛ آن­قدر که بتوانید ساعت­ها و ساعت­ها چهار نفری دور یک میز بنشینید و حرف بزنید و حرف بزنید و حرف­هایتان هرگز ته نکشد! با فراغ بال، شکم سیر و در کمال امنیت و آرامش تمام سؤالات و مسائل ملی و بشری و حتی فرابشری را به چالش بکشید و افاضات کنید و نظرات بشنوید و در حالی که چای یا نسکافه مزمزه می­کنید، سرتان را به تأیید هم تکان­تکان بدهید و نظرتان را در هر باره شرح دهید! یا یک هویج(!) بگذارید وسط و چهار نفری، با 4 دوربین، یک ساعت دورش چرخید و هنر عکاسی­تان را به رخ هم بکشید! یا می­توانید تصمیم بگیرید کمی بازی کنید؛ بعد تا پاسی از شب، صدای خنده­تان سکوت محض محوطه را حسابی بشکند!

مدت­ها آرزوی چنین جمعی را در چنین جایی داشتم ... و جایتان خالی!

  نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:19  توسط آفتاب  | 

امشب در یک اینترنت­گردی کوچک، یک شعر زیبا، مربوط به یک سرود حماسی از روزهای کودکی- روزهای دهه­ی 60 که راه قدس از کربلا می­گذشت- پیدا کردم. کاری به سیاست داخلی و خارجی و خیلی چیزهای دیگر ندارم؛ می­شود ساعت­ها در این باره صحبت کرد؛ ولی این سرود فوق­العاده است و برای من خیلی خاطره­انگیز. اگر یادتان هست، آن را با آهنگش بخوانید!

جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش / انک امام ما علم بگرفته بر دوش

تکبیر زن، لبیک­گو بنشین به رهوار / مقصد دیار قدس هم­پای جلودار

وقت است تا برگ سفر بر باره بندیم / دل بر عبور از سد خار و خاره بندیم

دریادلان راه سفر در پیش دارند / پا در رکاب راهوار خویش دارند

گاه سفر آمد برادر، ره دراز است / پروا مکن بشتاب، همت چاره­ساز است

گاه سفر شد باره بر دامن برانیم / تا بوسه­گاه وادی ایمن برانیم

وادی پر از فرعونیان و قبطیان است / موسی جلودار است و نیل اندر میان است

تنگ است ما را خانه تنگ است ای برادر / بر جای ما بیگانه ننگ است ای برادر

فرمان رسید این خانه از دشمن بگیرید / تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید

حکمِ جلودار است بر هامون بتازید / هامون اگر دریا شود از خون، بتازید

جانان من بر خیز و آهنگ سفر کن / گر تیغ بارد، گو ببارد، جان سپر کن

جانان من بر خیز بر جولان برانیم / زان جا به جولان تا خط لبنان برانیم

آن­جا که هر سو صد شهید خفته دارد / آن جا که هر کویش غمی بنهفته دارد

جانان من اندوه لبنان  کشت ما را / بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را

باید به مژگان رُفت گرد از طور سینین / باید به سینه رفت زین جا تا فلسطین

جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش / انک امام ما علم بگرفته بر دوش

تکبیر زن، لبیک­گو بنشین به رهوار / مقصد دیار قدس همپای جلودار

حمید سبزواری

بی­ربط: این لینک سر بزنید. فوق­العاده است!

  نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 1:43  توسط آفتاب  | 

دوستی دارم که در یک شرکت مهندسی در اصفهان کار می­کند. چند روز پیش به او تلفن زدم تا برنامه­ی یک سفر دو-سه روزه­ی دسته­جمعی را با او هماهنگ کنم. گفت: «من از کارم خبر ندارم. اصلاً نمی­تونم بگم که این ماه وقت دارم یا نه!»

-چرا؟! مگه چی کار داری؟

-ببین؛ برنامه­ی من به سیاست­های بنیادین نظام وابسته­س!

-چرا پرت­وپلا می­گی؟! می­گم دو روز می­تونی بیای بریم سفر یا نه. سیاست­های بنیادین نظام چیه؟ حوصله­ی شوخی رو ندارم؛ میای یا نه؟

-شوخی کدومه؟! حیف که امر فوق محرمانه­س و رابطه­ی مستقیم با حیثیت ملی و سیاست خارجی داره؛ وگرنه بهت می­گفتم!

خلاصه از ما اصرار که باید بیایی وگرنه باید دلیلت را بگویی و از ایشان انکار که نمی­شود گفت! آن­قدر گیر دادم که آخر گفت: «ای بابا ... از دست تو. بابا، کار پروژه­ی ما مربوط به این سانتریفوژهای نطنزه ... اگه ایران تعلیقو قبول کنه من بی­کارم و میام سفر؛ اگه نکنه کلی کار دارم و نمی­تونم بیام!»

خدایی، تازه فهمیدم که انرژی هسته­ای چه قدر با زندگی روزمره­ی ما ایرانی­ها وابسته است و چرا هرکس که دوربین صدا و سیما توی خیابان می­بیند، حق دارد درباره­ی آن اظهار نظر کند! (گفتم هرکس دوربین صدا و سیما می­بیند؛ شما چرا یاد مطبوعات افتادید؟! کی گفت آن­ها حق دارند درباره­ی سیاست­ها بنیادین نظام اظهار نظر کنند؟!)

  نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 1:26  توسط آفتاب  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM