تبليغاتX
خورشیدک
 
برای نوشتن آن چه همه باید بخوانند!
 

یک ساعت است که دارم فکر می­کنم چه بنویسم در وبلاگ؟ لابد می­پرسید «مگر مجبوری؟» آخر خیلی زشت است که وبلاگ آدم از 17 خرداد تا 24 خرداد به روز نشده­باشد. ولی هرچه فکر می­کنم، انگار اصلاً موضوع مهمی وجود ندارد یا اصلاً هیچ چیز ارزش نوشته­شدن ندارد! خلاصه این که این نوشته صرفاً جهت به روز کردن وبلاگ در این مکان قرار گرفته و معنا و مفهوم دیگری هم ندارد!

  نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 18:21  توسط آفتاب  | 

شماره‌ي اخير مجله‌ي خواندني شهروند امروز، پرونده‌ي ويژه‌اي دارد درباره‌ي خانواده‌ي خميني و خميني‌ها.

1-خدايي، براي آدم‌هاي وسواسي مثل من كه انگار آيه نازل شده بايد هرچيز خواندني را كامل بخوانيم و در غير اين صورت عذاب وجدان مي‌گيريم، همان بهتر در كشوري زندگي كنيم كه آزادي مطبوعاتش از حد خاصي فراتر نرود تا سرگيجه نگيريم! فكرش را بكنيد؛ اگر چهار تا نشريه‌ي ديگر مثل اين شهروند چاپ مي‌شد، چه خاكي بايد به سرمان مي‌ريختيم؟!

2-خميني آدم عجيبي است و بسيار متناقض ... واقعاً با شنيدن اين اسم احساسات متناقضي به آدم دست مي‌دهد. حتي اين احساسات متناقض در نوشتن نامش هم بروز مي كند. مي‌خواهي بدون پيش‌داوري بنويسي ... همان طور كه به راحتي مي‌نويسي «مصدق» و تا ادامه‌ي جمله را ننوشته‌اي هيچ پيش‌داوري در اين كلمه نيست. اما وقتي فقط مي‌نويسي «خميني» احساس خوبي نداري. اگر به شيوه‌ي مألوف بنويسي امام خميني هم اصلاً احساس خوبي نداري. آيت‌الله خميني هم مثل اين است كه به شيوه‌ي راديو بي‌بي‌سي در سال 57 نوشته‌باشي! لفظ آفاي خميني هم آدم را به ياد طرز صحبت كردن روشن‌فكران در سال 59 مي‌اندازد!

حست هم همين‌جوري است. مي‌تواني در آن واحد به او احترام بگذاري، شيفته‌اش باشي، از او بدت بيايد، ار او متنفر باشي، او را در آن واحد يك انسان بزرگ، روشن‌فكر، قدرتمند، خيرخواه، رئوف، آگاه از جهان، مستقل و ... (منظورم همه‌اش با هم نيست، جداجدا تصور كنيد!)، يا {...} (باز هم جداجدا!) تصور كني ... و براي هركدام هم كلي سند و مدرك داري! آن‌قدر تناقض در اين مرد جمع است و آن‌قدر جنبه‌هاي متفاوتي دارد كه آدم واقعاً گيج مي‌شود ...

3-همه‌ي اين‌ها را نوشتم تا اين جمله را بنويسم: در مصاحبه با صادق طباطبايي، از نزديكان امام، او از حاج احمد خميني يك جمله‌ي به ياد ماندني و بسيار گويا نقل مي‌كند. مي‌گويد:

«امام تا در پاريس بود امام بود؛ بعد از آن در خط امام قرار گرفت!»

4-با اين تفاصيل، براي كشورهاي جهان سوم ... (خودتان تا تهش را بخوانيد! اين جمله هم بدجور رفته توي سر ما و عمراً در نمي‌آيد! تا مطلب را شماره‌بندي مي‌كنيم، ياد اتحاد كشورهاي جهان سوم مي‌افتيم!!)

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:33  توسط آفتاب  | 
 

این انیمیشن زیبا را ببینید ... 

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:17  توسط آفتاب  | 
این هم یک هدیه بدون شرح از پارک ال گلی تبریز!

 

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 16:6  توسط آفتاب  | 

دومين روز از ماه خرداد شما مبارك!

باورتان مي‌شود كه 11 سال از آن دوم خرداد گذشته؟  نوشته‌هاي آن روزم را مرور مي‌كنم. نوشته‌هاي يك بيست ساله‌ي هيجان‌زده‌ي گيج ...

واقعاً چه انتظاري داشتيم؟ مگر مدام تجربه نكرده‌ايم؟ مگر نمي‌دانستيم نمي‌شود خيلي چيزها را تكان داد؟ واقعاً انتظار داشتيم اتفاقي كه در يك انقلاب هم به زور مي‌افتد، در يك انتخابات گل و بلبل بيفتد و صداي كسي هم در نيايد؟!

جلال آل احمد، درباره‌ي انقلاب سفيد گفته‌بود: «انقلاب بدون خون‌ريزي هم از آن حرف‌هاست! مثل اين است كه بگويي خانه را آب و جارو كردم و هيچ گرد و خاكي برنخاست!»

با اين «خون‌ريزي»‌اش خيلي مشكل دارم. لابد همه دارند. ولي خدايي، راست نمي‌گويد؟

آيا ما واقعاً در يك كوچه‌ي بن‌بست گير افتاده‌ايم يا مي‌توان ذره‌ذره، بي‌آنكه گردوخاكي بلند شود، زير اين ديوار انتهاي كوچه دري باز كرد؟ آيا ما زيادي براي تغيير دادن دوروبرمان سوسول هستيم يا اصلاً بايد همين‌جوري بود تا خودش تغير كند؟! يا اصلاً تلاش براي رهايي از شر ديوار كاري است بيهوده و بايد ماند تا گذر زمان ترتيبش را بدهد؟ يعني ما اين‌قدر هيچ كاره‌ايم؟ نمي‌دانم. شايد هم هستيم!

مدت‌هاست كه فقط سؤال دارم و از هيچ چيز جوابي مطمئن نيستم! دوم خردادتان مبارك!

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 1:38  توسط آفتاب  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM