برای نوشتن آن چه همه باید بخوانند! |
بحث انتخابات به درازا كشيد! يك مصاحبه در اين زمينه از مهندس سحابي خواندم كه بدجور به دلم نشست. بخشي از آن را در ادامهي مطلب گذاشتهام؛ حتماً بخوانيد!
سري هم این جا به بزنيد؛ مطلبي است خواندني و در قسمت نظراتش بحث جذابي جريان دارد.
من براي اولين بار، قاطعانه ميدانم كه در انتخابات شركت نخواهم كرد. من از قيافه گرفتن كه «ما بايد يك قدم به جلو برويم» و «بين بد و بدتر بايد انتخاب كنيم» و «اصلاحات تدريجي است» و ... خسته شدهام. من ديگر ميخواهم خودم باشم. ميخواهم به اندازهي سنم آرمانخواه باشم. ميخواهم همه چيز را يك جا و يك دفعه بخواهم؛ بلند پرواز و جاهطلب. ميخواهم خود خودم باشم.
آن قدر در زمانهي خنثي، بدون ارزش و پا در هوا زندگي كردهايم كه شورمان آب رفتهاست. به خدا همه چيز آنجور نيست كه در زمان ما رواج دارد. من، شور ميخواهم. من، كمال ميخواهم. من نميخواهم حداكثر اقليتي 50 نفره، آن هم از دو ستان بيبخار بيعرضهي بيهودهي پادرهواي اصلاحطلب داشته باشم. من دلم ميخواهد ادبيات آنان كه به آنها رأي ميدهم صريح باشد؛ مثل آنها كه با صراحت ميگويند از نظر آن ها طرف مقابلشان مثلاً حق زندگي ندارد. من از پوشيده حرف زدن، گام به گام رفتن، در لفافه گفتن و گوشه كنايه خستهام. من نميخواهم به خاطر آن كه فقط 50 كرسي مجلس، به دست مثلاً اصلاحطلبان بيهوده باشد، رأي بدهم. در حال حاضر رأي ندادن مرا بيشتر، خيلي بيشتر ارضا ميكند. من ميخواهم راديكال باشم و صريح؛ مثل آنها كه الگوهاي تاريخياند. مثل مدرس. مثل انقلابيون مشروطه. مثل خميني. مثل حنيف. مثل شريعتي.
من رأي نميدهم، پس هستم.
بعد از 5 روز كشيك پشت سر هم چه حالي براي آدم ميماند براي نوشتن؟ تنها چيزي كه ممكن است بتواني بنويسي اين است: لطفاً دم عيدي براي پاك كردن شيشههاي منزلتان در هنگام خانهتكاني چندان جوگير نشويد! امروز يك جوان 20 ساله، به دنيال اين كار از طبقهي سوم سقوط كرده و در حال حاضر در حال مرگ مغزي در اورژانس به سر ميبرد!
توصيههاي ايمني را جدي بگيريد!
راجع به 14 اسفند میتوان ساعتها نوشت؛ راجع به 14 اسفند 1345 و مرگ مرد بزرگی که یک اسطوره برای ایران به جا گذاشت و رفت. مردی که اگر او هم نبود، باید از وجود شرافت و کارآیی در وجود نژاد امروز ایرانی کاملاً ناامید میشدیم و میپذیرفتیم که «نمیشود».
میتوان از 14 اسفند 1357 هم نوشت. روزی که جمعیت میلیونی، به آرامگاهش رفت تا 12 سال ناتوانی در ادای احترام به او را جبران کند؛ روزی که هنوز همهی انقلابیون خود را همراه میدانستند و بهار آزادی هنوز خزان نشدهبود.
احمد آباد عزیز ... تو نشانی در خود داری که برای همیشه نشان ایرانی بودن خواهد ماند. نشانت را پاس بدار، و حفظش کن برای زمانی که نسل ایرانی، با افتخار قدم در راهش بگذارد.
من یک جورهایی از احساسی نوشتن بیزارم؛ مثل خیلی از ما در این دوره زمانه؛ ولی گاهی نمیشود. هیچ جور دیگری نمیشود.
دوستی از سرزمین اصلی بریتانیای کبیر، انگلستان تعریف میکرد. (خودمانیم؛ این اعتماد به نفس انگلیسیها که به خودشان میگویند Great Britain مرا کشته!) میگفت در دروس ابتدایی آن سرزمین، درسی دارند به نام Social siences، با موضوعاتی مانند ادبیات، تاریخ و خلاصه علوم انسانی. معلمان در سراسر کشور دانشآموزانی را که در این درس از خود استعداد نشان میدهند به سازمانهای مرکزی معرفی میکنند. دولت این دانشآموزان را تحت حمایت میگیرد و تحت آموزشهای خاصی قرار میدهد؛ و در نهایت این افراد، متخصصین آموزش، سیاست و اقتصاد و ادارهکنندگان بریتانیای کبیر و شاید جهان میشوند.
او میگفت که انگلیسیها عقیده دارند که نیازی به گشتن به دنبال استعدادها و حمایت خاص در زمینهی علوم تجربی، پزشکی و مهندسی وجود ندارد؛ چرا که اگر سیاست و اقصاد درست اداره شود، بهترین پزشکان و مهندسان از همه جای دنیا خودشان به انگلستان میآیند!
کمی مقایسه کنید با ما، و نظام آموزشیمان، و رشتههای رنگارنگ علمیمان، و دانشآموزان المپیادیمان، و دانشگاههای ما، که پذیرندگان و پرورشدهندگان استعدادها هستند برای آن که این استعدادها دستچین شوند برای رفتن به آن طرف دنیا!
ما هم برای خودمان مدلی هستیم مخلوط. شاید هم من اینطوری هستم و این قضیه چندان ربطی به «ما» ندارد. در فرهنگ عمومی، مناسک جمعی وجود دارند که از ابتدای زندگی در هرکس نهادینه میشوند و نسل به نسل منتقل. حالا این مناسک در من و امثال من انگار به صورت ناقصالخلقه نهادینه شده و صورت عجیب و خندهداری به خودش گرفتهاست!
مثلاً، شب قدر، قرآن به سر کردن و مراسم احیا که یک مراسم عبادی جمعی است. به دلیل مسائل سیاسی و تسخیر مساجد توسط بعضیها در سالهای کودکی من، مسجد از زندگی مذهبی خانواده حذف شد؛ اگرچه خود مذهب با تمام قدرت ادامه یافت؛ و در نتیجه از کودکی من این مراسم را در خانه به همراه مادرم انجام دادهام! بعد هم که از شهر کوچکمان، به دلیل دانشگاه بیرون رفتم و قدم به این وادی بیدروپیکر تهران گذاشتم، با وجود چند بار حضور در جمع، این احساس باز هم از حالت اولیهی خودش خارج نشد! الآن شب قدر، برای من یک مناسک خانگی است. این شب، شبی است متفاوت، با مناسک خاص، ولی این مناسک همان چیزی نیست که سالها اجرا میشده و در فرهنگ ما وجود دارد! نمیدانم دیگرانی هم شبیه من هستند؟ آیا این تغییر شکل این مراسم است یا تحلیل رفتن آن؟ لعنت به این دوران گذار!
مراسم محرم هم همینطور است. در یک شهر کوچک، مراسم محرم تمام شهر را در بر میگیرد و عملاً یک کارناوال کوچک شهری است. اما در تهران، من و بسیاری شبیه من در این روز از خانه بیرون نمیآیند. عاشورا یک روز تعطیل است که TV برنامهای هم ندارد! همین! ولی برای من، از نظر حس درونی این گونه نیست. من احساس میکنم باید در این روز مناسکی داشتهباشم؛ ولی وقتی در تهران هستم، فقط دور خودم میچرخم به جای اجرای مناسک. نتیجه این میشود که غروب تاسوعا دلم پرپر میزند؛ ولی نمیدانم چه کنم. مینویسم. توی وب میگردم. نوار «بوی سیب» برای خودم میگذارم و در آخر، تا ساعت 5.5 صبح، مینشینم سریال شب دهم را از اول تا آخر تماشا میکنم. و این میشود مناسک مندرآوردی خانگی شب عاشورا!
امروز هم اربعین است. حسین بن علی و عاشورا یک فرهنگ است. یک پدیدهی جاندار و قابل استفاده. اما میان من و دوستانم، نزدیکان امروزم، هم آبشخورهای فرهنگیام، امروز هیچ مناسکی ندارد. هیچ. من حیرانم. میان آن چه به من رسیده و دنیای فردا. میان قرنها فرهنگ و دین و ... و زوال شدید و تغییر شکلشان. حیرانم و سوگوار. «نیازی» که در من مانده و الآن پاسخی ندارد. خوشبخت تر نبودند مردم 100 سال پیش که تکلیفشان روشن بود؟
بیست روز به عید.
فرقی نمیکند سنات چهقدر باشد. مدرسه بروی یا نه. کار کنی یا دانشجو باشی. عید، عید است؛ فقط یک شرط دارد: دیگرانی هم باشند که در عید ببینیشان. در شبهای عید دور هم بنشینید. همه را بینی و گپ بزنی و آزاد آزاد باشی! بیچاره آنها که در جاهایی زندگی میکنند که دیگران عید نوروز ندارند!
این روزها که هوا به سوی گرم شدن میرود بوی عید میدهد. هوایی شدهام! خدا را شکر که این یک جشن را تاریخ هنوز نتوانسته از ما بگیرد!
بعضي وقتها آدم «نيست». هر كار ميكند كه باشد فايدهاي ندارد. هرچه تلاش ميكند انرژياش را جمع كند و كاري را شروع كند، انگار نه انگار. هي ميرود اين طرف و آن طرف اين ذهن لامصب (!) بيصاحب. هي تمركز ميكني و باز چند لحظه بعد فقط ميبيني كه فقط نگاه ميكردهاي به آن چه جلويت قرار دارد و اصلاً اين دور و برها هم نبودهاي ...
بدترين چيز اين جور وقتها آن است كه مجبور باشي جايي باشي و كاري بكني. مجبور باشي سر كار باشي. مجبور باشي درس بدهي. مجبور باشي مريض ببيني. وقتي تنها كاري كه از تو بر ميآيد آن است كه يك گوشه كز كني و يك چيز خواندني بگيري دستت يا چشمانت را بدوزي به سقف و مجبور نباشي به هيچ چيز، مطلقاً هيچ چيز فكر كني.
کتابی خواندم به نام «نشت نشا»، نوشتهی رضا امیرخانی دربارهی فرار مغزها. کتاب جالبی بود؛ اگرچه مطالبش چندان جدید نبود؛ بارها این حرفها را زده و شنیدهایم و در همچنان بر همان پاشنه میچرخد. راه حل ارائه شده در پایان کتاب نیز برعکس ادعایش کاملاً شعاری بود. ولی یک فصلش بدجور توجهم را جلب کرد؛ راستش غرق رؤیا شدم! در یکی از فصلهای کتاب، نویسنده دانشگاه هاروارد را توصیف میکند. راه میافتد به طرف محلهی هاروارد که دانشگاه را پیدا کند ... «با هیچ تابلو و نرده و نگهبانی روبهرو نشدم؛ ولی کافههایی دیدم به اسم هاروارد، بوتیکهایی به اسم هاروارد، ساختمانهایی با معماری فوقالعاده قدیمی. ساعت از 10 شب گذشته بود؛ اما خیابانها مملو از جوان بود. جوانهایی که دور میزهای کافههای خیابانی نشته بودند و گپ میزدند. دانشجوهایی که کف پیادهرو ولو شدهبودند و زیر نور لامپ خیابان تکالیفشان را مینوشتند. پسرکی گیتارش را به دست گرفتهبود و در ایوان خانهاش که مشرف به خیابان بود ساز میزد و آواز میخواند ...». هاروارد همان جا بود. طبقهی بالای کافه، کلاس فلسفهی پروفسور فلان. کنار سالن بیلیارد دفتر دانشکدهی منطق. و محل زندگی اساتید و دانشجویان، توأمان. مشهورترین اساتید جهان!
چه بگویم؟ دانشگاههای ما ... خیابانهای ما در ساعت 10 شب ... شور علمی و جوانی و دانشجویی ... اساتیدمان ... و کافههای شبانهی خیابانی ...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|