تبليغاتX
خورشیدک
 
برای نوشتن آن چه همه باید بخوانند!
 
 

بحث انتخابات به درازا كشيد! يك مصاحبه در اين زمينه از مهندس سحابي خواندم كه بدجور به دلم نشست. بخشي از آن را در ادامه‌ي مطلب گذاشته‌ام؛ حتماً بخوانيد!

 

سري هم این جا به بزنيد؛ مطلبي است خواندني و در قسمت نظراتش بحث جذابي جريان دارد.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 15:19  توسط آفتاب  | 

من براي اولين بار، قاطعانه مي‌دانم كه در انتخابات شركت نخواهم كرد. من از قيافه گرفتن كه «ما بايد يك قدم به جلو برويم» و «بين بد و بدتر بايد انتخاب كنيم» و «اصلاحات تدريجي است» و ... خسته شده‌ام. من ديگر مي‌خواهم خودم باشم. مي‌خواهم به اندازه‌ي سنم آرمان‌خواه باشم. مي‌خواهم همه چيز را يك جا و يك دفعه بخواهم؛ بلند پرواز و جاه‌طلب. مي‌خواهم خود خودم باشم.

آن قدر در زمانه‌ي خنثي، بدون ارزش و پا در هوا زندگي كرده‌ايم كه شورمان آب رفته‌است. به خدا همه چيز آن‌جور نيست كه در زمان ما رواج دارد. من، شور مي‌خواهم. من، كمال مي‌خواهم. من نمي‌خواهم حداكثر اقليتي 50 نفره، آن هم از دو ستان بي‌بخار بي‌عرضه‌ي بيهوده‌ي پادرهواي اصلاح‌طلب داشته باشم. من دلم مي‌خواهد ادبيات آنان كه به آن‌ها رأي مي‌دهم صريح باشد؛ مثل آن‌ها كه با صراحت مي‌گويند از نظر آن ها طرف مقابلشان مثلاً حق زندگي ندارد. من از پوشيده حرف زدن، گام به گام رفتن، در لفافه گفتن و گوشه كنايه خسته‌ام. من نمي‌خواهم به خاطر آن كه فقط 50 كرسي مجلس، به دست مثلاً اصلاح‌طلبان بيهوده باشد، رأي بدهم. در حال حاضر رأي ندادن مرا بيشتر، خيلي بيشتر ارضا مي‌كند. من مي‌خواهم راديكال باشم و صريح؛ مثل آن‌ها كه الگوهاي تاريخي‌اند. مثل مدرس. مثل انقلابيون مشروطه. مثل خميني. مثل حنيف. مثل شريعتي.

من رأي نمي‌دهم، پس هستم.

  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:29  توسط آفتاب  | 

بعد از 5 روز كشيك پشت سر هم چه حالي براي آدم مي‌ماند براي نوشتن؟ تنها چيزي كه ممكن است بتواني بنويسي اين است: لطفاً دم عيدي براي پاك كردن شيشه‌هاي منزلتان در هنگام خانه‌تكاني چندان جوگير نشويد! امروز يك جوان 20 ساله، به دنيال اين كار از طبقه‌ي سوم سقوط كرده و در حال حاضر در حال مرگ مغزي در اورژانس به سر مي‌برد!

توصيه‌هاي ايمني را جدي بگيريد!

  نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 8:33  توسط آفتاب  | 

راجع به 14 اسفند می­توان ساعت­ها نوشت؛ راجع به 14 اسفند 1345 و مرگ مرد بزرگی که یک اسطوره برای ایران به جا گذاشت و رفت. مردی که اگر او هم نبود، باید از وجود شرافت و کارآیی در وجود نژاد امروز ایرانی کاملاً ناامید می­شدیم و می­پذیرفتیم که «نمی­شود».

می­توان از 14 اسفند 1357 هم نوشت. روزی که جمعیت میلیونی، به آرامگاهش رفت تا 12 سال ناتوانی در ادای احترام به او را جبران کند؛ روزی که هنوز همه­ی انقلابیون خود را هم­راه می­دانستند و بهار آزادی هنوز خزان نشده­بود.

احمد آباد عزیز ... تو نشانی در خود داری که برای همیشه نشان ایرانی بودن خواهد ماند. نشانت را پاس بدار، و حفظش کن برای زمانی که نسل ایرانی، با افتخار قدم در راهش بگذارد.

من یک جورهایی از احساسی نوشتن بیزارم؛ مثل خیلی از ما در این دوره زمانه؛ ولی گاهی نمی­شود. هیچ جور دیگری نمی­شود.  

 

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:1  توسط آفتاب  | 

دوستی از سرزمین اصلی بریتانیای کبیر، انگلستان تعریف می­کرد. (خودمانیم؛ این اعتماد به نفس انگلیسی­ها که به خودشان می­گویند Great Britain مرا کشته!) می­گفت در دروس ابتدایی آن سرزمین، درسی دارند به نام Social siences، با موضوعاتی مانند ادبیات، تاریخ و خلاصه علوم انسانی. معلمان در سراسر کشور دانش­آموزانی را که در این درس از خود استعداد نشان می­دهند به سازمان­های مرکزی معرفی می­کنند. دولت این دانش­آموزان را تحت حمایت می­گیرد و تحت آموزش­های خاصی قرار می­دهد؛ و در نهایت این افراد، متخصصین آموزش، سیاست و اقتصاد و اداره­کنندگان بریتانیای کبیر و شاید جهان می­شوند.

او می­گفت که انگلیسی­ها عقیده دارند که نیازی به گشتن به دنبال استعدادها و حمایت خاص در زمینه­ی علوم تجربی، پزشکی و مهندسی وجود ندارد؛ چرا که اگر سیاست و اقصاد درست اداره شود، بهترین پزشکان و مهندسان از همه جای دنیا خودشان به انگلستان می­آیند!

کمی مقایسه کنید با ما، و نظام آموزشی­مان، و رشته­های رنگارنگ علمی­مان، و دانش­آموزان المپیادی­مان، و دانشگاه­های ما، که پذیرندگان و پرورش­دهندگان استعدادها هستند برای آن که این استعدادها دست­چین شوند برای رفتن به آن طرف دنیا!

ما چه باید بکنیم؟ آیا پایه­ی همه­ی مشکلات، نظام آموزشی ناکارآمد ما نیست؟  
  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 17:28  توسط آفتاب  | 

ما هم برای خودمان مدلی هستیم مخلوط. شاید هم من این­طوری هستم و این قضیه چندان ربطی به «ما» ندارد. در فرهنگ عمومی، مناسک جمعی وجود دارند که از ابتدای زندگی در هرکس نهادینه می­شوند و نسل به نسل منتقل. حالا این مناسک در من و امثال من انگار به صورت ناقص­الخلقه نهادینه شده و صورت عجیب و خنده­داری به خودش گرفته­است!

مثلاً، شب قدر، قرآن به سر کردن و مراسم احیا که یک مراسم عبادی جمعی است. به دلیل مسائل سیاسی و تسخیر مساجد توسط بعضی­ها در سال­های کودکی من، مسجد از زندگی مذهبی خانواده حذف شد؛ اگرچه خود مذهب با تمام قدرت ادامه یافت؛ و در نتیجه از کودکی من این مراسم را در خانه به هم­راه مادرم انجام داده­ام! بعد هم که از شهر کوچکمان، به دلیل دانشگاه بیرون رفتم و قدم به این وادی بی­دروپیکر تهران گذاشتم، با وجود چند بار حضور در جمع، این احساس باز هم از حالت اولیه­ی خودش خارج نشد! الآن شب قدر، برای من یک مناسک خانگی است. این شب، شبی است متفاوت، با مناسک خاص، ولی این مناسک همان چیزی نیست که سال­ها اجرا می­شده و در فرهنگ ما وجود دارد! نمی­دانم دیگرانی هم شبیه من هستند؟ آیا این تغییر شکل این مراسم است یا تحلیل رفتن آن؟ لعنت به این دوران گذار!

مراسم محرم هم همین­طور است. در یک شهر کوچک، مراسم محرم تمام شهر را در بر می­گیرد و عملاً یک کارناوال کوچک شهری است. اما در تهران، من و بسیاری شبیه من در این روز از خانه بیرون نمی­آیند. عاشورا یک روز تعطیل است که TV برنامه­ای هم ندارد! همین! ولی برای من، از نظر حس درونی این گونه نیست. من احساس می­کنم باید در این روز مناسکی داشته­باشم؛ ولی وقتی در تهران هستم، فقط دور خودم می­چرخم به جای اجرای مناسک. نتیجه این می­شود که غروب تاسوعا دلم پرپر می­زند؛ ولی نمی­دانم چه کنم. می­نویسم. توی وب می­گردم. نوار «بوی سیب» برای خودم می­گذارم و در آخر، تا ساعت 5.5 صبح، می­نشینم سریال شب دهم را از اول تا آخر تماشا می­کنم. و این می­شود مناسک من­درآوردی خانگی شب عاشورا!

امروز هم اربعین است. حسین بن علی و عاشورا یک فرهنگ است. یک پدیده­ی جان­دار و قابل استفاده. اما میان من و دوستانم، نزدیکان امروزم، هم آبشخورهای فرهنگی­ام، امروز هیچ مناسکی ندارد. هیچ. من حیرانم. میان آن چه به من رسیده و دنیای فردا. میان قرن­ها فرهنگ و دین و ... و زوال شدید و تغییر شکلشان. حیرانم و سوگوار. «نیازی» که در من مانده و الآن پاسخی ندارد. خوش­بخت تر نبودند مردم 100 سال پیش که تکلیفشان روشن بود؟  

  نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 19:24  توسط آفتاب  | 

بیست روز به عید.

فرقی نمی­کند سن­ات چه­قدر باشد. مدرسه بروی یا نه. کار کنی یا دانش­جو باشی. عید، عید است؛ فقط یک شرط دارد: دیگرانی هم باشند که در عید ببینی­شان. در شب­های عید دور هم بنشینید. همه را بینی و گپ بزنی و آزاد آزاد باشی! بی­چاره آن­ها که در جاهایی زندگی می­کنند که دیگران عید نوروز ندارند!

این روزها که هوا به سوی گرم شدن می­رود بوی عید می­دهد. هوایی شده­ام! خدا را شکر که این یک جشن را تاریخ هنوز نتوانسته از ما بگیرد!

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:14  توسط آفتاب  | 

بعضي وقت‌ها آدم «نيست». هر كار مي‌كند كه باشد فايده‌اي ندارد. هرچه تلاش مي‌كند انرژي‌اش را جمع كند و كاري را شروع كند، انگار نه انگار. هي مي‌رود اين طرف و آن طرف اين ذهن لامصب (!) بي‌صاحب. هي تمركز مي‌كني و باز چند لحظه بعد فقط مي‌بيني كه فقط نگاه مي‌كرده‌اي به آن چه جلويت قرار دارد و اصلاً اين دور و برها هم نبوده‌اي ...

بدترين چيز اين جور وقت‌ها آن است كه مجبور باشي جايي باشي و كاري بكني. مجبور باشي سر كار باشي. مجبور باشي درس بدهي. مجبور باشي مريض ببيني. وقتي تنها كاري كه از تو بر مي‌آيد آن است كه يك گوشه كز كني و يك چيز خواندني بگيري دستت يا چشمانت را بدوزي به سقف و مجبور نباشي به هيچ چيز، مطلقاً هيچ چيز فكر كني.

  نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 16:9  توسط آفتاب  | 

کتابی خواندم به نام «نشت نشا»، نوشته­ی رضا امیرخانی درباره­ی فرار مغزها. کتاب جالبی بود؛ اگرچه مطالبش چندان جدید نبود؛ بارها این حرف­ها را زده و شنیده­ایم و در هم­چنان بر همان پاشنه می­چرخد. راه حل ارائه شده در پایان کتاب نیز برعکس ادعایش کاملاً شعاری بود. ولی یک فصلش بدجور توجهم را جلب کرد؛ راستش غرق رؤیا شدم! در یکی از فصل­های کتاب، نویسنده دانشگاه هاروارد را توصیف می­کند. راه می­افتد به طرف محله­ی هاروارد که دانشگاه را پیدا کند ... «با هیچ تابلو و نرده و نگهبانی روبه­رو نشدم؛ ولی کافه­هایی دیدم به اسم هاروارد، بوتیک­هایی به اسم هاروارد، ساختمان­هایی با معماری فوق­العاده قدیمی. ساعت از 10 شب گذشته بود؛ اما خیابان­ها مملو از جوان بود. جوان­هایی که دور میزهای کافه­های خیابانی نشته بودند و گپ می­زدند. دانش­جوهایی که کف پیاده­رو ولو شده­بودند و زیر نور لامپ خیابان تکالیفشان را می­نوشتند. پسرکی گیتارش را به دست گرفته­بود و در ایوان خانه­اش که مشرف به خیابان بود ساز می­زد و آواز می­خواند ...». هاروارد همان جا بود. طبقه­ی بالای کافه، کلاس فلسفه­ی پروفسور فلان. کنار سالن بیلیارد دفتر دانشکده­ی منطق. و محل زندگی اساتید و دانش­جویان، توأمان. مشهورترین اساتید جهان!

چه بگویم؟ دانشگاه­های ما ... خیابان­های ما در ساعت 10 شب ... شور علمی و جوانی و دانش­جویی ... اساتیدمان ... و کافه­های شبانه­ی خیابانی ...

این جا را هم بخوانید ...

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 21:31  توسط آفتاب  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM