تبليغاتX
خورشیدک
 
برای نوشتن آن چه همه باید بخوانند!
 

داشت می­گفت و من یک پارچه گوش بودم و هپروت:

"الآن اون­جام. همون­جا که موبایلشو بهم داد ... «یه لحظه اینو نگه می­دارین من بند کفشمو ببندم؟» ولی من شمارشو نگرفته­م ... نفهمیدم چی می­گه! داغش به دلم مونده. همه جوره پایه بودا ... الکی می­گفت نه! گفت: «من باید فکر کنم بهتون خبر می­دم!» الکی می­گفت. اگه منتظر نمونده­بودم و دو روز بعد خودم رفته­بودم سراغش OK بود. نرفتم. بچه بودم. فکر کردم واقعاً داره راس می­گه ... خدایا ... چه­قدر بچه بودم. چرا نفهمیدم؟ داغش به دلم مونده انگار.

یاد اون روز افتادم که اولین بار باهاش در این باره حرف زدم! تا صبح خوابم نبرد! یه چیزی تو دلم تکون می­خورد؛ یه شادی پر سروصدا که باعث می­شد فقط پهلو به پهلو بشم؛ چشامو ببندمو لب­خند بزنم الکی!

روز آخر، دم در کلاس واستاده بود. تنها. الکی. هیچ کاری نداشت. مطمئنم منتظر بود که یه چیزی ... با امیر از در می­رفتیم بیرون. امیر با آرنج به پهلوم زد و بهم نشونش داد. به! مگه می­شد ندیده­باشمش؟ هیچی نگفتم. امیر زیر لب گفت برو. منتظرته. من نرفتم. فکر کردم قرار بود اون به من خبر بده! اگه من برم جلو ممکنه مزاحمش باشم یا خودمو کوچیک کردم! نمی­دونم ... شایدم اصلاً هیچ فکری نکردم ... خدایا ... چه­قدر احمق بودم ..."

 

دوست داشتم ساعت­ها گوش دهم. او باز هم بگوید و من هم. دوست داشتم ضبط ماشین بخواند: «اگه نرفته­بودی/جاده پر از ترانه/کوچه پر از غزل بود/به سوی تو روانه ...» دوست داشتم در آن "داغ" غوطه­ور شوم.

سریال شب دهم را یادتان هست؟ صحنه­ای هست در قسمت نهم، که فخرالزمان، نگران از حال حیدر، برای اولین بار می­رود خانه­اش. حیدر زخمی است. بهت­زده است. باور نمی­کند. برای اولین بار به فخرالزمان می­گوید "شازده خانوم". و دو نفری، بیش از آن که حرفی بزنند، فقط می­گریند.

شب به خیر!

  نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 2:19  توسط آفتاب  | 

قبلاً درباره­ی معبودها نوشتم. آن­ها که آدم دوست دارد نامشان را ببرد؛ بهشان احترام بگذارد و افتخار کند که از آن­ها چیزی یاد گرفته­است. جالب است که این آدم­ها لزوماً آن­ها نیستند که آدم دوستشان دارد یا احساس ویژه­ای نسبت بهشان دارد؛ بلکه مستقیماً با احساس معلم و شاگردی در ارتباط است!

امروز دوست دارم از دو نفر یاد کنم که جهان را به من شناساندند. آدم­هایی که احتمالاً هرگز نمی­دانستند که چگونه بر فردی که سال­ها بعد از آن­ها خواهد زیست، در آن سوی جهان تأثیر می­گذارند! من با این دو نفر به قاره­های جهان سفر کردم؛ جهان را از اول کشف کردم؛ کشورها را شناخته­م و تاریخ و جغرافیا جوری در من نهادینه شد که پس از آن هر چه آموختم، تنها در قفسه­ی مربوط به خودش در ذهنم قرار گرفت و ساختار، تغییری نکرد!

این دو تن، دو نام آشنایند: ژول ورن و آیزاک آسیموف! من بین سن 7 تا 15 سالگی هرچه این دو نفر نوشته­اند و به فارسی موجود بود را خواندم؛ گویی تمام این سال­ها را در سراسر دنیا سفر کردم! با سفر به مرکز زمین، سفینه­ی مهیب، تونل زیردریایی، جزیره­ی اسرارآمیز، پنج هفته پرواز با بالون، ناخدای پانزده­ساله، دو سال در تعطیلات و ...؛ و از آن طرف با جنوبگان، اعداد، نیروی هسته­ای و ...  

ما در آن زمان نه اینترنت داشتیم؛ نه بازی کامپیوتری، نه ... ، این کتاب­ها بود و شهرستانی که در آن هیچ چیز دیگری نبود که وقت خودمان را بگذرانیم!  

***

داستان انتخابات ما برای خودش جوکی است! همان­طور که قبلاً درباره­اش این­جا نوشته­بودیم، صاحبان جدید انقلاب ما همه را رد صلاحیت کرده­اند، آن وقت خودشان دو دسته شده­اند، لاریجانی و قالیباف و ... یک طرف، رئیس جمهوری­ها یک طرف؛ و به این می­گویند انتخابات تمام رقابتی! صورت مسأله این­طوری عوض می­شود!

 

آن­ها که امروز این را می­گویند، به یاد دارند که این اتفاق یک بار دیگر هم افتاده؟ پس از انقلاب، دوستان حزب جمهوری اسلامی و اعوان و انصارشان، به بهانه­های متفاوت همه­ی هم­راهانشان در انقلاب را کنار زدند. از کمونیست­ها گرفته، تا مسلمان­ها؛ از تندروها گرفته، تا میانه­روها و آن­ها که حتی آزارشان نمی­توانست به هیچ کس برسد. اولین نخست­وزیر انقلاب و تمام کابینه­اش، اولین رئیس جمهور انقلاب، اولین رئیس صدا و سیمای انقلاب، اولین رئیس دانشگاه تهران و ...؛ همه­ی این «اولین­» های انقلاب شدند غیر خودی و خائن و خوش­شانس بودند اگر سر از جوخه­ی اعدام در نیاوردند!

بعدش ... آقایان که بیش از نصف انقلاب را بیرون کرده­بودند، خودشان دو دسته شدند و انتخابات آزاد را به جهانیان نشان دادند! کم­کم هم اختلافاتشان بالا گرفت تا انتخابات مجلس چهارم که رسماً جدا شدند.

تاریخ ما بدجوری تکراری است. این یعنی انتخابات آزاد!

  نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 21:47  توسط آفتاب  | 

پس از شنیدن مکالمه­ی زیر، رسماً از نوشتن مطلب «پسر شجاع» در چند روز پیش اعلام پشیمانی و انزجار می­کنم! آقا ما بیهوده از سر جوانی، نادانی و تحت تأثیر امپراطوری بریتانیا، لژهای فراماسونری و حتی موساد آن مطلب را نوشتیم؛ شما از سر تقصیرات ما بگذرید! بخوانید:

 

ساعت 10 صبح، در Station یک بخش بیمارستانی. دو خانم دکتر متخصص گفت­وگو می­کنند:

-این سریال پدرخوانده رو می­دیدی؟!

-آره، خیلی جالب بود! چه­قدر شبیه خودشون گریم کرده­بودن!

-آره، خیلی! فقط قد فرح یه خرده کوتاه بود؛ بلندتر بوده!

-من از اولش ندیدم. فوزیه رو هم نشون داد؟

-منم از وسطاش دیده­م ... از ثریا!

...!

من، مات و متحیر از این مکالمه، دخالت می­کنم. حقیقت دردناک تحریف تاریخ معاصر را ندیده می­گیرم؛ چون بحث امکان ندارد! تنها می­گویم: «ولی خانم دکتر، دیالوگاش وحشتناک بود!»

-شاید! ولی می­دونی چیش جالب بود؟ نقش انگلیسو خیلی خوب نشون داد! بالاخره یه نفر باید جرأت می­کرد بگه اینا همه­ش کار انگلیس بوده!!

دیگری با اطمینان سر تکان می­دهد و به وسط حرف می­پرد: «هنوزم هست!»

-آره؛ معلومه ...

 

خدایا! ما لایق آن­چه هستیم که به سرمان می­آورند!

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 16:28  توسط آفتاب  | 

هرگز دلم نمي‌خواهد تلخ بنويسم. دوست ندارم غر بزنم. دوست ندارم ناله كنم. دوست دارم اميدوار باشم و سازنده. اما احساس خفگي مي‌كنم از آن‌چه در انتصابات مجلس دارد اتفاق مي‌افتد. بغضي گلويم را گرفته و رهايم نمي‌كند. مگر مي‌شود انقلابي كه شعار اولش آزادي بود، كه مردمش بزرگ‌ترين محل تجمعشان را ميدان آزادي نام نهادند، به اين زودي ...؟ دوست دارم به همه بگويم. دوست دارم با مردم شهر، با مردم كشور حرف بزنم. كاش مي‌شد. آيا نمي‌دانند؟ يا مي‌دانند و باز منتظرند تا آن‌ها را كه فكر مي‌كنند سر مردم شيره ماليده‌اند غافل‌گير كنند؟

هميشه وقتي نام سياه‌ترين روز تاريخ ايران، 28 مرداد مي‌آيد، ناخودآگاه بر مردمي خرده مي‌گيرم كه آن روز بودند و نظاره كردند؛ و حالا به خودم مي‌گويم مگر خود من امروز چه مي‌كنم؟ چه مي‌توانم  بكنم؟ اصلاً چه بايد بكنم؟ دارم خفه مي‌شوم. خفه.

در ادامه‌ي مطلب، نوشته‌ي ابراهيم نبوي درباره‌ي رد صلاحيت‌ها را گذاشته‌ام تا خواندنش كمي از تلخي‌ام كم كند ...


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 0:48  توسط آفتاب  | 

نوشته­ی ما در باب مرحوم مغفور گاندی و جوجه­کباب با استقبال مواجه نشد؛ چون دوستان یک نظر بیشتر نگذاشتند و کل یوم (!) حال ما را گرفتند. حالا دو حالت دارد: یا برادران و خواهران ما با دیدن آن منظره، هوش از سرشان ربوده­شده و تاب نوشتنشان نمانده، یا آن که آن مطلب و آن عکس آن قدر بیهوده بوده که دوستان پوزخندی زده و از آن گذشته­اند! از آن­جا که ما در مطالب قبلی ثابت کرده­ایم که اعتماد به نفس بالایی داریم، نخستین دلیل را صحیح می­دانیم و بر خود می­بالیم از تأثیرات شگرف نوشته­هایمان بر خلق­الله! از همین رو در این مکان مقدس تصویر دیگری عرضه می­کنیم؛ با این توضیح که ما لب به این خوردنی نزدیم؛ چون هم­چنان که قبلاً متذکر شدیم، در رژیم غذایی هستیم!

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 0:9  توسط آفتاب  | 

تاریخ ما بدجوری تکراری است.

رضاخان قلدر که شد نخست وزیر مشروطه، دیگر کاملاً زیرآب مشروطه و سمبل آن، مجلس، زده­شد. قرار بود مجلس جایی باشد که نماینگان ملت آزادانه حرفشان را بزنند و قانون بگذارند؛ رضاخان، ۲۰ سال پس از انقلاب مشروطه، کاری کرد که مجلس بشود عروسکی دست شاه، برای آن که قوانینی که خودش دلش می­خواست از آن بگذرد! رضاخان مثل محمدعلی­شاه با مجلس مبارزه نکرد؛ بلکه آن را استحاله کرد. کالبدش را گرفت و همان سلطنت مطلقه را گذاشت تویش. رضاخان و بعدها پسرش، نمایندگان مجلس را شخصاً انتخاب می­کردند. رضاشاه خودش به مجلس می­گفت: «طویله!»

انتخابات مجلس هشتم جمهوری اسلامی ایران،۳۰ سال پس از انقلاب اسلامی، در تاریخ 24 اسفند، تصادفاً روز تولد رضاشاه، برگزار می­شود!  

  نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 0:0  توسط آفتاب  | 

آدم هر کار می­کند نمی­شود! بعضی اقدامات آن­قدر آدم را تحت تأثیر قرار می­دهند که به ناچار باید نوشت. این صحنه را بخوانید:

محمدرضاشاه و فرح رو­به­روی هم سر میز غذا نشسته­اند. فرح بی­مقدمه می­گوید: «من تصمیم گرفته­م بیشتر مسائل مربوط به زنان رو پی­گیری کنم. زنان ما خیلی محرومن. چرا باید زنان مجبور بدن خودشونو بپوشونن؟ رضاشاه کبیر کشف حجاب رو خوب شروع کرد؛ اما بعد از اون کم­رنگ شد!»

شاه تأیید می­کند و می­گوید: «از این نظراتت خیلی خوشم میاد!»

صحنه تمام می­شود!

 

صحنه­ی بعد:

شاه با عده­ای از کارگزاران رژیم در کاخ نشسته. رو به اسدالله علم می­گوید: «اسدالله، لایحه­ی انجمن­های ایالتی و ولایتی رو فرستادی مجلس؟»

علم می­گوید: «بله اعلی­حضرت؛ خیالتون راحت؛ شرط سوگند به قرآن حذف شده!»

شاه لبخند می­زند و خطاب به شاپور ریپورتر می­گوید: «لطفاً به کاخ سفید هم اطلاع بدین که در جریان باشن!»

 

این سریالی که ساعت 10 شب از شبکه­ی 1 پخش می­شود، مثلاً قصد دارد تاریخ انقلاب را برایمان بگوید، اما بیشتر شبیه کارتون پسر شجاع و شیپورچی است! آدم بدها و آدم خوب­ها! واقعاً دلم می­خواهد بدانم در آن سازمان عریض و طویل چه می­گذرد که چنین ساخته­هایی پخش می­شود ...

 

پ.ن: خدا را شکر که حتی کامران، نوه­ی امام، منتجب­نیا، موسوی تبریزی و ... را هم رد صلاحیت کرده­اند؛ خیال ما بابت بحث با دوستان سر شرکت یا عدم شرکت در انتخابات راحت شد! از قول کسی شنیدم که تاج­زاده گفته این­ها دارند به راه محمدرضا پهلوی می­روند. کاش همه کمی تاریخ می­خواندیم. کاش.

  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 23:43  توسط آفتاب  | 

تصویری که می­بینید، نشان­دهنده­ی چیز بسیار مهمی است. خوب به تصویر دقت کنید. این تصویر شام پریشب من است! باز هم دقت کنید ... گرفتید؟

 

نمی­دانم گرفتید یا نه؛ ولی معنی این تصویر این است که در رژیم غذایی من، 10 روز است که برنج و نان وجود ندارد!

ما به این همه اراده، به این همه توانایی، به این همه رژیم غذایی افتخار می­کنیم! گاندی، آسوده بخواب که ما بیداریم!

پ.ن: از دوستاني كه در انتظار اين تصوير بودند، بابت تأخير صميمانه پوزش خواسته،‌قول مي‌دهيم از اين پس تلاش ويژه‌اي براي عرضه‌ي تصاوير غذاهاي گوناگون در اين مكان مقدس بنماييم!

  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 23:37  توسط آفتاب  | 

... و این بند بندگی

و این دام فقر و جهل

به سرتاسر جهان (نخواستیم؛ همان ایران!)

به هر صورتی که هست

نگون و گسسته باد ...

 

یاد روزهای شور و امید، گرامی.

  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 2:30  توسط آفتاب  | 

مجسم کنید: شهری به نام «گولن» در رکود و ورشکستگی به سر می­برد؛ طوری که حتی قطارها در آن توقف نمی­کنند. شهر مخروبه است. مردم شهر می­شنوند که قرار است بانوی سالخورده­ای که متولد این شهر است، سال­ها پیش از آن رفته و هم اکنون جزو ثروتمندترین و قدرتمندترین افراد جهان است، به شهر جوانی­هایش بیاید. کلی هیجان­زده می­شوند که اگر این بانو به شهرش کمک کند چه می­شود! و دست به دامان دوست جوانی­های بانو، مردی که سال­ها پیش دوست بانو بوده، اما با کس دیگری ازدواج کرده و در شهر مانده­می­شوند.

بانو می­آید و اعلام می­کند چرا به شهر آمده. در جوانی، دوستش، همان مردی که مردم شهر به او امید بسته­اند، برای آن که می­خواسته با کس دیگری ازدواج کند، با رشوه و دروغ به دختر خیانت کرده و او را طرد کرده­است. در نتیجه، مردم شهر نیز دختر را بدکاره دانسته و از شهر بیرون کرده­اند. حالا بانو با یک پیش­نهاد برگشته: او انتقام میخواهد. «صد میلیارد» به شهر کمک می­کند؛ به شرطی که مردم شهر، آن دوست جوانی­هایش را بکشند ...

 و در این­جا یک چالش بی­نظیر شکل می­گیرد ... چالشی بر سر معنای انسانیت. بین هیولای فقر و فاجعه­ی قتل یک هم­شهری؛ و مردمی که ...

اگر آب دستتان است، بگذارید زمین و بروید تئاتر «ملاقات با بانوی سال­خورده» را در تئاتر شهر ببینید!

بانوی سال­خورده، دیر یا زود به ملاقات تک­تک ما می­آید ...

 

پ.ن: این موضوع هیچ ارتباطی به 12 بهمن و ملاقات مردم «ایران­شهر» با یک مرد سال­خورده در چند سال پیش ندارد. لطفاً جوگیر نشوید!

  نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 1:30  توسط آفتاب  | 

... دوباره مرگ گل سرخ

دوباره­ها، دوباره­ها ...

 

مارتین لوترکینگ، رهبر شهید سیاه­پوستان آمریکا، سخن­رانی مشهوری دارد که با این جمله آغاز می­شود: «من یک رؤیا دارم ...» بعدش هم تصویری تأثیرگذار از کنار هم بودن و یکسان بودن سیاه­پوستان و سفیدپوستان ارائه می­دهد. به تازگی داشتم دراین باره می­خواندم؛ پیش خودم فکر کردم اگر من بخواهم برای دیگران بگویم که «من یک رؤیا دارم ...» چه خواهم گفت؟ چه تصویری را ارائه خواهم کرد؟ رؤیای من چه تصویری دارد؟

 

قصه­های مادربزرگ

آیینه­ی خود منه

طلسم جادوگر باید

با دستای تو بشکنه

 

در دوران دبستان، حدود سال 67، مثل بچه­های الآن خوشمان می­آمد همه­چیز را اغراق شده و پرهیجان تعریف کنیم. انگار این­جوری احساس می­کردیم بچه­ها احترام بیشتری به آدم می­گذارند! مثلاً ممکن بود یکی از بچه­ها درباره­ی عمویش بگوید: «نمی­دونی چه­قد تند رانندگی می­کنه! چند روز پیش داشت می­­رفت تهران، وسط راه یه ماشین پلیس می­خواست نگهش داره، با سرعت زد ماشینو انداخت تو رودخونه و رفت!» یا «یه ترانه داریوش خونده ... نمی­دونی چه حرفایی توش زده! هرکی رو بگیرن که نوارشو داره بلافاصله اعدامش می­کنن!».

 

... حریق سبز جنگلا

به دست کبریت جنون ...

 

نمی­دانم. شاید در آن سال­ها بلافاصله اعدام کردن چندان هم اغراق نبود. به هر حال، قانون نانوشته این بود که از شنیدن تعریفات دیگران هم، متعجب و حیرت­زده شویم و به او احترام بگذاریم! با هیجان پرسیدم: «چیه ترانه­ش مگه؟» شروع کرد با زبان کودکانه و آهنگ کودکانه خواندن: «... نون و پنیر و سبزی/ تو بیش از این می­ارزی ...  »

 

غافل از این که راهشو

جادوگره دزدیده بود

تو صورت خورشید خانوم

خط سیاه کشیده بود

 

من یک رؤیا دارم. این اولین رؤیای تصویری است که به ذهنم رسید. رؤیای من این است که ابی و داریوش، در استادیوم 100هزار نفری آزادی تهران، بخوانند و من با صدهزار نفر، بی­محابا هم­راهشان بخوانم:

 

حیفه که شهر آینه

سیاه بشه، حروم بشه

قصه­ی تو، قصه­ی من

این­جوری ناتموم بشه

 

رؤیای من آزادی است. همه­جور آزادی، در آزادی و در همه­ جای ایران. رؤیای من آزادی و امنیتی است که «آن­ها»، همه برگردند! 

 

نوری که حرف آخره

به قصه­مون پا می­ذاره ...

 

تصویر رؤیای شما چیست؟

  نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:59  توسط آفتاب  | 
­

از بس که مقالاتی می­خوانیم که با مطلع «ما ایرانی­ها ...» آغاز می­شود، این عبارت جوری کلیشه­ای شده که آدم را اذیت می­کند. ولی باز هر کار که می­کنی، همین کلیشه دامنت را می­گیرد؛ بس که «ما ایرانی­ها» با مزه­ایم!

تازگی مدام به یک ویژگی برمی­خورم که از تکرار آن حیرت­زده میشوم: جوگیر می­شویم؛ در آن جو، که معمولاً صرفاً عکس­العملی است به ناکامی قبلی­مان، یک عقیده پیدا می­کنیم؛ در آن عقیده جزمی می­شویم و کل سایر عقیده­ها و راه­ها را، چه تاریخی و چه هم­زمان، زیر سؤال می­بریم!

زمانی اعتقاد داشتیم که جنبش مسلحانه تنها راه رهایی است! خوب تصادفاً دنیا هم در آن وقت همین عقیده را داشت! نتیجه آن بود که اگر بنده خدایی مثلاً حتی پیر بود و نمی­توانست اسلحه در دست بگیرد، در نتیجه برای همان مبارزه می­نوشت یا سخن­رانی می­کرد، به او می­گفتیم مرتجع فلان­فلان­شده­ی تاریخ گذشته! در زندان بایکوتش می­کردیم و در خیابان-اگر کتکش نمی­زدیم- محلش نمی­گذاشتیم. این بود که انقلاب که شد، افتادیم دنبال مردم که هرکه با شاه چایی خورده را بگیریم و پدرش را در بیاوریم!

بعد چند سال گذشت؛ یک کم کتاب­های جدیدتر خواندیم؛ دنیا هم عوض شد؛ یک دفعه متوجه شدیم که اسلحه کل یوم* اخ است! به همین دلیل کاربرد زور و اسلحه را نه تنها برای زمان خودمان، بلکه برای گذشته هم نفی کردیم و اصلاً زدیم زیرش! مدارا آقاجان؛ مدارا! تسامح؛ حتی با آن که تمام راه­ها را به رویت بسته؛ هی می­زند تو سرت و به صدای بلند می­خندد! به راحتی به مبل تکیه دادیم و اظهار نظر کردیم که "یک عده حوان احساسی بودند که خوششان می­آمد معروف شوند و هیچ اثری هم بر هیچ جایی نگذاشتند!" اصلاً یادمان رفت که این جوانان احساسی، چه تأثیر مثبتی در سیاه­ترین روزهای حکومت شاه، سال­های 50 تا 55 گذاشته­اند! حتی فارغ از این که توانایی واقعی­شان چه قدر بود، صرف بودنشان و گه­گاه اعلام وجودشان چه­طور مثل یک نور در تاریکی مانع می­شد که امید بمیرد؛ و این که همین جوانان احساسی بی­خود و بی­جهت، چه طور از آن همه امکانات زندگی مادی که در آن زمان داشتند، گذشتند؛ چه طور واقعاً خودسازی کردند؛ و چه طور دیگران را به خود ترجیح دادند. چرا این­ها ارزش نیست؟ آیا در زمان خودمان چنین آدم­هایی سراغ دارید؟ چرا به جای استفاده­ی بهینه از ظرفیت یک شخص تاریخی، فداکاری­اش و شخصیتش، او را لگدکوب می­کنیم؟

زمانی معتقد می­شویم به یک قهرمان. تقدیسش می­کنیم؛ شب­ها چهره­اش را در ماه می­بینیم؛  به هر کلمه­اش آن چنان قدرتی می­بخشیم که خودش هم آن قدر به آن اعتقاد ندارد! واله و شیدایش می­شویم و عملاً کاری می­کنیم که بنده­خدا بدون این که بفهمد می­شود دیکتاتور؛ حتی با وجود حسن نیت و صداقتش.

بعد تصمیم می­گیریم که نه ... فلان نویسنده گفته خوشا به حال ملتی که به قهرمان نیاز ندارد! نتیجه چه می­شود؟ رئیس جمهور انتخاب می­کنیم و زمان او 100 نشریه را می­بندند و انتخابات مجلس را نمایشی می­کنند؛ می­گوییم آقا جان؛ برادر رئیس جمهور! چه می­کنی؟ می­گوید متأسفم! ولی من قهرمان نیستم و ملت نباید به دنبال قهرمان باشد!! آقا! قهرمان نیستی؛ رئیس جمهور که هستی! انگار نه انگار! قهرمان کدام است؟ ملت شما را انتخاب کرده­اند که فکری، استراتژی، راهی، خلاصه کاری ...! باز می­فرماید ملت خودش باید ... من نمی­خواهم قهرمان باشم!! آخر ملت خودش دقیقاً باید چه کار کند؟! یادمان می­رود که تمام پیش­رفت­های صد سال اخیرمان چهره­هایی قهرمانی داشته که سر بزنگاه­های تاریخی سرنوشت را به دست گرفته­اند. آیا نهضت ملی بدون مصدق و انقلاب بدون خمینی متصور است؟ جالب آن­که مطابق معمول آن­ها را هم زیر سؤال می­بریم!

همین طور خیلی مسائل دیگر ... گاهی راه اصلاح را فقط در سرنگونی حکومت می­بینیم و گاهی حتی اگر کسی بخواهد برود نماینده­ی مجلس شود به قصدی؛ می­توپیم که نه آقا جان! به حکومت چه کار داری؟! کار پایه­ای بکن! معتقد به تحریم انتخابات می­شویم و سر بزنگاه تاریخی، فریاد کور "تحریم" سرمی­دهیم و در نتیجه انتخاباتی را که می­توانستیم در آن اثرگذار باشیم از دست می­دهیم؛ از طرفی معتقد می­شویم که «همیشه رأی دادن از رأی ندادن بهتر است!» آن وقت در شرایطی که رأی دادن، انتخاب بین بریده شدن سر با اره­ی تیز یا کند است، ژست دموکراسی می­گیریم و لبخندزنان می­رویم پای صندوق تا خودمان را ضایع کنیم! یک زمانی تصمیم می­گیریم از فرط ضدیت با شاه اسم شاهرود را عوض کنیم؛ چند سال بعد در خانه­هایمان برایش خدابیامرزی می­فرستیم و اصلاً یادمان می­رود که زمان انقلاب، دیوانه نبوده­ایم و لابد شرایطی وجود داشته که 5 میلیون نفر در عاشورای 57 فریاد زده­اند مرگ بر شاه!

به خدا اسلحه گاهی خوب است و گاهی بد. قهرمان داشتن گاهی بد است و گاهی کاملاً ضروری. رأی دادن گاهی خوب است و گاهی نباید رأی داد. اصلاح از طریق تغییر حکومت اگرچه کافی نیست؛ ولی حتماً لازم است.

کم­کاری­ها، بی­سوادی­ها، جوگیرشدن­ها، تعصب، خودپرستی و ثابت کردن خودمان خودمان را گردن دانش می­اندازیم و سر تاریخ خراب می­کنیم ...


*خدا حفظ کند این برادر ژنرال قلعه­نوعی را! این "کل یوم" را ایشان به ما آموخت! مطلب قبلی را که یادتان هست؟ «هرکس کلمه­ای به من بیاموزد ...»! دستش درد نکند!

  نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 12:48  توسط آفتاب  | 

دکتر شریعتی در کتاب کویر، فصلی دارد به نام «معبودهای من». با الهام از حدیث امام علی، که «هرکس به من کلمه­ای بیاموزد مرا بنده­ی (عبد) خود ساخت­است»، بعضی استادانش را معبود خود می­نامد و احساسش را به آن­ها بیان می­کند. مطمئناً همه­­ی آن­ها که چیزی به آدم یاد داده­اند، شایسته­ی صفت «معبود» نیستند؛ اما بعضی هستند که یادآوری آن­ها، حسی آمیخته به شور، احترام، دوست­داشتن و شوق دیدار برمی­انگیزد. احتمالاً همه چنین افرادی در زندگی داشته­اند که لزومی هم ندارد معلم، استاد دانشگاه یا ... بوده­باشند. آدم جنس رابطه­ی این «بعضی» و عشقشان به خود و عشقشان به یاد دادن را خوب می­فهمد و آرزو می­کند کاش خودش هم معبود هرچه بیشتر آدم شود. قبلاً در مورد کیومرث صابری نوشتم؛ و دوست دارم باز هم از این آموختن­های شورانگیز و انسان­های دریادلی که برق چشمانشان در یادگیری من بوده، بنویسم!

 

پس­نوشت: خدایی، حال کردید تعداد بازدیدکنندگان را؟ روایت بی­حوصلگی ما در دو روز گذشته 58 بازدید کننده داشته! آدم مهمی هستیم دیگر ... چه می­شود کرد؟ شرمنده؛ وقت امضا دادن هم اصلاً نداریم؛ سرمان شلوغ است!

  نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:43  توسط آفتاب  | 

آمده­اید این­جا چه بخوانید؟ نه آقا جان، بروید خدا روزی­تان را جای دیگر حواله کند. بروید کنار باد بیاید. ما امروز اصلاً نوشتنمان نمی­آید. حوصله نداریم. جان؟ پس این­ها را چرا نوشته­ایم؟ محض بلانسبت، شناختن فضول! عجب گیری افتادیم ها! اصلا از بس که ملت گیر دادند که بنویس! (اعتماد به نفس را حال کردید؟!)

همین! تمام شد! گفتيم که حوصله نداریم!

  نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 1:55  توسط آفتاب  | 

حتماً اين داستان را شنيده‌ايد: «خرسي در آب افتاده‌بود و داشت غرق مي‌شد؛ مردي ديد و گمان كرد پوستين است. به آب پريد تا آن را براي خودش بردارد. خرس، هراسان به او آويخت تا نجات پيدا كند؛ مرد ديد خودش هم دارد غرق مي‌شود؛ شروع به داد و فرياد كرد! شخصي كه كنار رودخانه بود، صداي داد و فرياد را شنيد و با فرياد به مرد گفت: "پوستين را ول كن و جان خودت را نجات بده!" مرد، در حال غرق شدن، فرياد زد: "من پوستين را ول كرده‌ام، پوستين مرا ول نمي‌كند!"

خرس گنده‌ي آويزان كشور ما نيز، بي‌شك سياست است. هركار كه مي‌كنيم، مي‌پرد و آويزان آدم مي‌شود. انتخابات دارد نزديك مي‌شود؛ امروز كسي مي‌گفت: «انتخابات رياست جمهوري را كه تحريم كرديم آن‌جوري شد؛ در اين انتخابات مجلس ديگر بايد رأي داد!»

دلم برايش سوخت! بيچاره خبر ندارد كه دوستان دارند چه آش خوبي براي انتخابات مي‌پزند.

اين نخستين بار است كه از رأي دادن كاملاً نا اميدم؛ به وي‍ژه كه حتي اگر دايره‌ي تنگ نظارت استصوابي گشاد شود، با نبود رسانه و نبود امكان ارتباط با مردم، همان مي‌شود كه در سه انتخابات گذشته شد و اين معناي بسيار بدي دارد. خدا به دادمان برسد!

  نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 12:14  توسط آفتاب  | 

چرا همه­اش غر بزنیم؟ درستش این نیست که آدم مثبت­ها را هم ببیند؟! آیا باید همه­اش بنشینیم و هی نق بزنیم که چرا این مملکت این جوری است و فلان است و بهمان نیست؟ نه؛ عزیزان! ما کلی نکته­ی مثبت داریم! یکی گهواره­ی افتخارات تاریخی، که تا کسی حرفی پشت سر مملکتمان زد، می­توانیم آن را – از منشور حقوق بشر کورش بگیرید، برسید به رازی و ابن سینا، بیایید تا حافظ و مولوی و حتی بیایید تا نخستین انقلاب پست­مدرن جهان!- بله، می­توانیم همه­ی این­ها را مجموعاً بر فرق طرف خرد کنیم! اگر پس از کوبیدن ستون­های تخت جمشید، دیوان اشعار کل شعرا و انبوه مدارک دال بر نام «خلیج فارس» طرف هنوز زنده باشد و حرف مفت بزند، این آخری، همان انقلابه (!)، دیگر قطعاً کارش را می­سازد!

باری ... از بحث اصلی دور افتادیم! سوای از افتخارات تاریخی، دور و برمان هم که پیش­رفت­های محیرالعقول کم نداریم! یکی­اش ... نه، انرژی هسته­ای را که دیگر سه-چهار ساله­ها هم تولید می­کنند؛ دیگر برای یک دخترخانم 16 ساله عجیب نیست؛ خوب برای خودش خانمی شده­است دیگر! بنزین؟! نه ... گاز؟! آموزش ... ای بابا، بگذارید حرفم را بزنم! منظورم دم دست­تر از این حرف­هاست؛ همین هواشناسی! نمی­بینید چه­قدر خوب پیش­بینی می­کنند؟ توی این سرما، نمی­بینید دقیقاً به شما می­گویند هوا قرار است چه جوری بشود؟ بی­انصافید اگر تصدیق نکنید! نمونه­اش همین کارشناس جدیدی که جدیداً کلی سروصدا به پا کرده! انگار از غیب خبر دارد این با مرام! دقیقاً ارزیابی می­کند که مثلاً امروز، ساعت چند، باد از کدام طرف به کدام طرف می­وزد! اسمش؟ آقا حجت­الاسلام شیخ کروبی!

فقط، مشکلش این است که این دفعه دیگر باد ایشان را با خودش نخواهد برد؛ حتی اگر جهت آن را درست تشخیص داده­باشد!

  نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 1:5  توسط آفتاب  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM