برای نوشتن آن چه همه باید بخوانند! |
داشت میگفت و من یک پارچه گوش بودم و هپروت:
"الآن اونجام. همونجا که موبایلشو بهم داد ... «یه لحظه اینو نگه میدارین من بند کفشمو ببندم؟» ولی من شمارشو نگرفتهم ... نفهمیدم چی میگه! داغش به دلم مونده. همه جوره پایه بودا ... الکی میگفت نه! گفت: «من باید فکر کنم بهتون خبر میدم!» الکی میگفت. اگه منتظر نموندهبودم و دو روز بعد خودم رفتهبودم سراغش OK بود. نرفتم. بچه بودم. فکر کردم واقعاً داره راس میگه ... خدایا ... چهقدر بچه بودم. چرا نفهمیدم؟ داغش به دلم مونده انگار.
یاد اون روز افتادم که اولین بار باهاش در این باره حرف زدم! تا صبح خوابم نبرد! یه چیزی تو دلم تکون میخورد؛ یه شادی پر سروصدا که باعث میشد فقط پهلو به پهلو بشم؛ چشامو ببندمو لبخند بزنم الکی!
روز آخر، دم در کلاس واستاده بود. تنها. الکی. هیچ کاری نداشت. مطمئنم منتظر بود که یه چیزی ... با امیر از در میرفتیم بیرون. امیر با آرنج به پهلوم زد و بهم نشونش داد. به! مگه میشد ندیدهباشمش؟ هیچی نگفتم. امیر زیر لب گفت برو. منتظرته. من نرفتم. فکر کردم قرار بود اون به من خبر بده! اگه من برم جلو ممکنه مزاحمش باشم یا خودمو کوچیک کردم! نمیدونم ... شایدم اصلاً هیچ فکری نکردم ... خدایا ... چهقدر احمق بودم ..."
دوست داشتم ساعتها گوش دهم. او باز هم بگوید و من هم. دوست داشتم ضبط ماشین بخواند: «اگه نرفتهبودی/جاده پر از ترانه/کوچه پر از غزل بود/به سوی تو روانه ...» دوست داشتم در آن "داغ" غوطهور شوم.
سریال شب دهم را یادتان هست؟ صحنهای هست در قسمت نهم، که فخرالزمان، نگران از حال حیدر، برای اولین بار میرود خانهاش. حیدر زخمی است. بهتزده است. باور نمیکند. برای اولین بار به فخرالزمان میگوید "شازده خانوم". و دو نفری، بیش از آن که حرفی بزنند، فقط میگریند.
شب به خیر!
قبلاً دربارهی معبودها نوشتم. آنها که آدم دوست دارد نامشان را ببرد؛ بهشان احترام بگذارد و افتخار کند که از آنها چیزی یاد گرفتهاست. جالب است که این آدمها لزوماً آنها نیستند که آدم دوستشان دارد یا احساس ویژهای نسبت بهشان دارد؛ بلکه مستقیماً با احساس معلم و شاگردی در ارتباط است!
امروز دوست دارم از دو نفر یاد کنم که جهان را به من شناساندند. آدمهایی که احتمالاً هرگز نمیدانستند که چگونه بر فردی که سالها بعد از آنها خواهد زیست، در آن سوی جهان تأثیر میگذارند! من با این دو نفر به قارههای جهان سفر کردم؛ جهان را از اول کشف کردم؛ کشورها را شناختهم و تاریخ و جغرافیا جوری در من نهادینه شد که پس از آن هر چه آموختم، تنها در قفسهی مربوط به خودش در ذهنم قرار گرفت و ساختار، تغییری نکرد!
این دو تن، دو نام آشنایند: ژول ورن و آیزاک آسیموف! من بین سن 7 تا 15 سالگی هرچه این دو نفر نوشتهاند و به فارسی موجود بود را خواندم؛ گویی تمام این سالها را در سراسر دنیا سفر کردم! با سفر به مرکز زمین، سفینهی مهیب، تونل زیردریایی، جزیرهی اسرارآمیز، پنج هفته پرواز با بالون، ناخدای پانزدهساله، دو سال در تعطیلات و ...؛ و از آن طرف با جنوبگان، اعداد، نیروی هستهای و ...
ما در آن زمان نه اینترنت داشتیم؛ نه بازی کامپیوتری، نه ... ، این کتابها بود و شهرستانی که در آن هیچ چیز دیگری نبود که وقت خودمان را بگذرانیم!
***
داستان انتخابات ما برای خودش جوکی است! همانطور که قبلاً دربارهاش اینجا نوشتهبودیم، صاحبان جدید انقلاب ما همه را رد صلاحیت کردهاند، آن وقت خودشان دو دسته شدهاند، لاریجانی و قالیباف و ... یک طرف، رئیس جمهوریها یک طرف؛ و به این میگویند انتخابات تمام رقابتی! صورت مسأله اینطوری عوض میشود!
آنها که امروز این را میگویند، به یاد دارند که این اتفاق یک بار دیگر هم افتاده؟ پس از انقلاب، دوستان حزب جمهوری اسلامی و اعوان و انصارشان، به بهانههای متفاوت همهی همراهانشان در انقلاب را کنار زدند. از کمونیستها گرفته، تا مسلمانها؛ از تندروها گرفته، تا میانهروها و آنها که حتی آزارشان نمیتوانست به هیچ کس برسد. اولین نخستوزیر انقلاب و تمام کابینهاش، اولین رئیس جمهور انقلاب، اولین رئیس صدا و سیمای انقلاب، اولین رئیس دانشگاه تهران و ...؛ همهی این «اولین» های انقلاب شدند غیر خودی و خائن و خوششانس بودند اگر سر از جوخهی اعدام در نیاوردند!
بعدش ... آقایان که بیش از نصف انقلاب را بیرون کردهبودند، خودشان دو دسته شدند و انتخابات آزاد را به جهانیان نشان دادند! کمکم هم اختلافاتشان بالا گرفت تا انتخابات مجلس چهارم که رسماً جدا شدند.
تاریخ ما بدجوری تکراری است. این یعنی انتخابات آزاد!
پس از شنیدن مکالمهی زیر، رسماً از نوشتن مطلب «پسر شجاع» در چند روز پیش اعلام پشیمانی و انزجار میکنم! آقا ما بیهوده از سر جوانی، نادانی و تحت تأثیر امپراطوری بریتانیا، لژهای فراماسونری و حتی موساد آن مطلب را نوشتیم؛ شما از سر تقصیرات ما بگذرید! بخوانید:
ساعت 10 صبح، در Station یک بخش بیمارستانی. دو خانم دکتر متخصص گفتوگو میکنند:
-این سریال پدرخوانده رو میدیدی؟!
-آره، خیلی جالب بود! چهقدر شبیه خودشون گریم کردهبودن!
-آره، خیلی! فقط قد فرح یه خرده کوتاه بود؛ بلندتر بوده!
-من از اولش ندیدم. فوزیه رو هم نشون داد؟
-منم از وسطاش دیدهم ... از ثریا!
...!
من، مات و متحیر از این مکالمه، دخالت میکنم. حقیقت دردناک تحریف تاریخ معاصر را ندیده میگیرم؛ چون بحث امکان ندارد! تنها میگویم: «ولی خانم دکتر، دیالوگاش وحشتناک بود!»
-شاید! ولی میدونی چیش جالب بود؟ نقش انگلیسو خیلی خوب نشون داد! بالاخره یه نفر باید جرأت میکرد بگه اینا همهش کار انگلیس بوده!!
دیگری با اطمینان سر تکان میدهد و به وسط حرف میپرد: «هنوزم هست!»
-آره؛ معلومه ...
خدایا! ما لایق آنچه هستیم که به سرمان میآورند!
هرگز دلم نميخواهد تلخ بنويسم. دوست ندارم غر بزنم. دوست ندارم ناله كنم. دوست دارم اميدوار باشم و سازنده. اما احساس خفگي ميكنم از آنچه در انتصابات مجلس دارد اتفاق ميافتد. بغضي گلويم را گرفته و رهايم نميكند. مگر ميشود انقلابي كه شعار اولش آزادي بود، كه مردمش بزرگترين محل تجمعشان را ميدان آزادي نام نهادند، به اين زودي ...؟ دوست دارم به همه بگويم. دوست دارم با مردم شهر، با مردم كشور حرف بزنم. كاش ميشد. آيا نميدانند؟ يا ميدانند و باز منتظرند تا آنها را كه فكر ميكنند سر مردم شيره ماليدهاند غافلگير كنند؟
هميشه وقتي نام سياهترين روز تاريخ ايران، 28 مرداد ميآيد، ناخودآگاه بر مردمي خرده ميگيرم كه آن روز بودند و نظاره كردند؛ و حالا به خودم ميگويم مگر خود من امروز چه ميكنم؟ چه ميتوانم بكنم؟ اصلاً چه بايد بكنم؟ دارم خفه ميشوم. خفه.
در ادامهي مطلب، نوشتهي ابراهيم نبوي دربارهي رد صلاحيتها را گذاشتهام تا خواندنش كمي از تلخيام كم كند ...
نوشتهی ما در باب مرحوم مغفور گاندی و جوجهکباب با استقبال مواجه نشد؛ چون دوستان یک نظر بیشتر نگذاشتند و کل یوم (!) حال ما را گرفتند. حالا دو حالت دارد: یا برادران و خواهران ما با دیدن آن منظره، هوش از سرشان ربودهشده و تاب نوشتنشان نمانده، یا آن که آن مطلب و آن عکس آن قدر بیهوده بوده که دوستان پوزخندی زده و از آن گذشتهاند! از آنجا که ما در مطالب قبلی ثابت کردهایم که اعتماد به نفس بالایی داریم، نخستین دلیل را صحیح میدانیم و بر خود میبالیم از تأثیرات شگرف نوشتههایمان بر خلقالله! از همین رو در این مکان مقدس تصویر دیگری عرضه میکنیم؛ با این توضیح که ما لب به این خوردنی نزدیم؛ چون همچنان که قبلاً متذکر شدیم، در رژیم غذایی هستیم!

تاریخ ما بدجوری تکراری است.
رضاخان قلدر که شد نخست وزیر مشروطه، دیگر کاملاً زیرآب مشروطه و سمبل آن، مجلس، زدهشد. قرار بود مجلس جایی باشد که نماینگان ملت آزادانه حرفشان را بزنند و قانون بگذارند؛ رضاخان، ۲۰ سال پس از انقلاب مشروطه، کاری کرد که مجلس بشود عروسکی دست شاه، برای آن که قوانینی که خودش دلش میخواست از آن بگذرد! رضاخان مثل محمدعلیشاه با مجلس مبارزه نکرد؛ بلکه آن را استحاله کرد. کالبدش را گرفت و همان سلطنت مطلقه را گذاشت تویش. رضاخان و بعدها پسرش، نمایندگان مجلس را شخصاً انتخاب میکردند. رضاشاه خودش به مجلس میگفت: «طویله!»
انتخابات مجلس هشتم جمهوری اسلامی ایران،۳۰ سال پس از انقلاب اسلامی، در تاریخ 24 اسفند، تصادفاً روز تولد رضاشاه، برگزار میشود!
آدم هر کار میکند نمیشود! بعضی اقدامات آنقدر آدم را تحت تأثیر قرار میدهند که به ناچار باید نوشت. این صحنه را بخوانید:
محمدرضاشاه و فرح روبهروی هم سر میز غذا نشستهاند. فرح بیمقدمه میگوید: «من تصمیم گرفتهم بیشتر مسائل مربوط به زنان رو پیگیری کنم. زنان ما خیلی محرومن. چرا باید زنان مجبور بدن خودشونو بپوشونن؟ رضاشاه کبیر کشف حجاب رو خوب شروع کرد؛ اما بعد از اون کمرنگ شد!»
شاه تأیید میکند و میگوید: «از این نظراتت خیلی خوشم میاد!»
صحنه تمام میشود!
صحنهی بعد:
شاه با عدهای از کارگزاران رژیم در کاخ نشسته. رو به اسدالله علم میگوید: «اسدالله، لایحهی انجمنهای ایالتی و ولایتی رو فرستادی مجلس؟»
علم میگوید: «بله اعلیحضرت؛ خیالتون راحت؛ شرط سوگند به قرآن حذف شده!»
شاه لبخند میزند و خطاب به شاپور ریپورتر میگوید: «لطفاً به کاخ سفید هم اطلاع بدین که در جریان باشن!»
این سریالی که ساعت 10 شب از شبکهی 1 پخش میشود، مثلاً قصد دارد تاریخ انقلاب را برایمان بگوید، اما بیشتر شبیه کارتون پسر شجاع و شیپورچی است! آدم بدها و آدم خوبها! واقعاً دلم میخواهد بدانم در آن سازمان عریض و طویل چه میگذرد که چنین ساختههایی پخش میشود ...
پ.ن: خدا را شکر که حتی کامران، نوهی امام، منتجبنیا، موسوی تبریزی و ... را هم رد صلاحیت کردهاند؛ خیال ما بابت بحث با دوستان سر شرکت یا عدم شرکت در انتخابات راحت شد! از قول کسی شنیدم که تاجزاده گفته اینها دارند به راه محمدرضا پهلوی میروند. کاش همه کمی تاریخ میخواندیم. کاش.
تصویری که میبینید، نشاندهندهی چیز بسیار مهمی است. خوب به تصویر دقت کنید. این تصویر شام پریشب من است! باز هم دقت کنید ... گرفتید؟

نمیدانم گرفتید یا نه؛ ولی معنی این تصویر این است که در رژیم غذایی من، 10 روز است که برنج و نان وجود ندارد!
ما به این همه اراده، به این همه توانایی، به این همه رژیم غذایی افتخار میکنیم! گاندی، آسوده بخواب که ما بیداریم!
پ.ن: از دوستاني كه در انتظار اين تصوير بودند، بابت تأخير صميمانه پوزش خواسته،قول ميدهيم از اين پس تلاش ويژهاي براي عرضهي تصاوير غذاهاي گوناگون در اين مكان مقدس بنماييم!
... و این بند بندگی
و این دام فقر و جهل
به سرتاسر جهان (نخواستیم؛ همان ایران!)
به هر صورتی که هست
نگون و گسسته باد ...
یاد روزهای شور و امید، گرامی.
مجسم کنید: شهری به نام «گولن» در رکود و ورشکستگی به سر میبرد؛ طوری که حتی قطارها در آن توقف نمیکنند. شهر مخروبه است. مردم شهر میشنوند که قرار است بانوی سالخوردهای که متولد این شهر است، سالها پیش از آن رفته و هم اکنون جزو ثروتمندترین و قدرتمندترین افراد جهان است، به شهر جوانیهایش بیاید. کلی هیجانزده میشوند که اگر این بانو به شهرش کمک کند چه میشود! و دست به دامان دوست جوانیهای بانو، مردی که سالها پیش دوست بانو بوده، اما با کس دیگری ازدواج کرده و در شهر ماندهمیشوند.
بانو میآید و اعلام میکند چرا به شهر آمده. در جوانی، دوستش، همان مردی که مردم شهر به او امید بستهاند، برای آن که میخواسته با کس دیگری ازدواج کند، با رشوه و دروغ به دختر خیانت کرده و او را طرد کردهاست. در نتیجه، مردم شهر نیز دختر را بدکاره دانسته و از شهر بیرون کردهاند. حالا بانو با یک پیشنهاد برگشته: او انتقام میخواهد. «صد میلیارد» به شهر کمک میکند؛ به شرطی که مردم شهر، آن دوست جوانیهایش را بکشند ...
و در اینجا یک چالش بینظیر شکل میگیرد ... چالشی بر سر معنای انسانیت. بین هیولای فقر و فاجعهی قتل یک همشهری؛ و مردمی که ...
اگر آب دستتان است، بگذارید زمین و بروید تئاتر «ملاقات با بانوی سالخورده» را در تئاتر شهر ببینید!
بانوی سالخورده، دیر یا زود به ملاقات تکتک ما میآید ...
پ.ن: این موضوع هیچ ارتباطی به 12 بهمن و ملاقات مردم «ایرانشهر» با یک مرد سالخورده در چند سال پیش ندارد. لطفاً جوگیر نشوید!
... دوباره مرگ گل سرخ
دوبارهها، دوبارهها ...
مارتین لوترکینگ، رهبر شهید سیاهپوستان آمریکا، سخنرانی مشهوری دارد که با این جمله آغاز میشود: «من یک رؤیا دارم ...» بعدش هم تصویری تأثیرگذار از کنار هم بودن و یکسان بودن سیاهپوستان و سفیدپوستان ارائه میدهد. به تازگی داشتم دراین باره میخواندم؛ پیش خودم فکر کردم اگر من بخواهم برای دیگران بگویم که «من یک رؤیا دارم ...» چه خواهم گفت؟ چه تصویری را ارائه خواهم کرد؟ رؤیای من چه تصویری دارد؟
قصههای مادربزرگ
آیینهی خود منه
طلسم جادوگر باید
با دستای تو بشکنه
در دوران دبستان، حدود سال 67، مثل بچههای الآن خوشمان میآمد همهچیز را اغراق شده و پرهیجان تعریف کنیم. انگار اینجوری احساس میکردیم بچهها احترام بیشتری به آدم میگذارند! مثلاً ممکن بود یکی از بچهها دربارهی عمویش بگوید: «نمیدونی چهقد تند رانندگی میکنه! چند روز پیش داشت میرفت تهران، وسط راه یه ماشین پلیس میخواست نگهش داره، با سرعت زد ماشینو انداخت تو رودخونه و رفت!» یا «یه ترانه داریوش خونده ... نمیدونی چه حرفایی توش زده! هرکی رو بگیرن که نوارشو داره بلافاصله اعدامش میکنن!».
... حریق سبز جنگلا
به دست کبریت جنون ...
نمیدانم. شاید در آن سالها بلافاصله اعدام کردن چندان هم اغراق نبود. به هر حال، قانون نانوشته این بود که از شنیدن تعریفات دیگران هم، متعجب و حیرتزده شویم و به او احترام بگذاریم! با هیجان پرسیدم: «چیه ترانهش مگه؟» شروع کرد با زبان کودکانه و آهنگ کودکانه خواندن: «... نون و پنیر و سبزی/ تو بیش از این میارزی ... »
غافل از این که راهشو
جادوگره دزدیده بود
تو صورت خورشید خانوم
خط سیاه کشیده بود
من یک رؤیا دارم. این اولین رؤیای تصویری است که به ذهنم رسید. رؤیای من این است که ابی و داریوش، در استادیوم 100هزار نفری آزادی تهران، بخوانند و من با صدهزار نفر، بیمحابا همراهشان بخوانم:
حیفه که شهر آینه
سیاه بشه، حروم بشه
قصهی تو، قصهی من
اینجوری ناتموم بشه
رؤیای من آزادی است. همهجور آزادی، در آزادی و در همه جای ایران. رؤیای من آزادی و امنیتی است که «آنها»، همه برگردند!
نوری که حرف آخره
به قصهمون پا میذاره ...
تصویر رؤیای شما چیست؟
از بس که مقالاتی میخوانیم که با مطلع «ما ایرانیها ...» آغاز میشود، این عبارت جوری کلیشهای شده که آدم را اذیت میکند. ولی باز هر کار که میکنی، همین کلیشه دامنت را میگیرد؛ بس که «ما ایرانیها» با مزهایم!
تازگی مدام به یک ویژگی برمیخورم که از تکرار آن حیرتزده میشوم: جوگیر میشویم؛ در آن جو، که معمولاً صرفاً عکسالعملی است به ناکامی قبلیمان، یک عقیده پیدا میکنیم؛ در آن عقیده جزمی میشویم و کل سایر عقیدهها و راهها را، چه تاریخی و چه همزمان، زیر سؤال میبریم!
زمانی اعتقاد داشتیم که جنبش مسلحانه تنها راه رهایی است! خوب تصادفاً دنیا هم در آن وقت همین عقیده را داشت! نتیجه آن بود که اگر بنده خدایی مثلاً حتی پیر بود و نمیتوانست اسلحه در دست بگیرد، در نتیجه برای همان مبارزه مینوشت یا سخنرانی میکرد، به او میگفتیم مرتجع فلانفلانشدهی تاریخ گذشته! در زندان بایکوتش میکردیم و در خیابان-اگر کتکش نمیزدیم- محلش نمیگذاشتیم. این بود که انقلاب که شد، افتادیم دنبال مردم که هرکه با شاه چایی خورده را بگیریم و پدرش را در بیاوریم!
بعد چند سال گذشت؛ یک کم کتابهای جدیدتر خواندیم؛ دنیا هم عوض شد؛ یک دفعه متوجه شدیم که اسلحه کل یوم* اخ است! به همین دلیل کاربرد زور و اسلحه را نه تنها برای زمان خودمان، بلکه برای گذشته هم نفی کردیم و اصلاً زدیم زیرش! مدارا آقاجان؛ مدارا! تسامح؛ حتی با آن که تمام راهها را به رویت بسته؛ هی میزند تو سرت و به صدای بلند میخندد! به راحتی به مبل تکیه دادیم و اظهار نظر کردیم که "یک عده حوان احساسی بودند که خوششان میآمد معروف شوند و هیچ اثری هم بر هیچ جایی نگذاشتند!" اصلاً یادمان رفت که این جوانان احساسی، چه تأثیر مثبتی در سیاهترین روزهای حکومت شاه، سالهای 50 تا 55 گذاشتهاند! حتی فارغ از این که توانایی واقعیشان چه قدر بود، صرف بودنشان و گهگاه اعلام وجودشان چهطور مثل یک نور در تاریکی مانع میشد که امید بمیرد؛ و این که همین جوانان احساسی بیخود و بیجهت، چه طور از آن همه امکانات زندگی مادی که در آن زمان داشتند، گذشتند؛ چه طور واقعاً خودسازی کردند؛ و چه طور دیگران را به خود ترجیح دادند. چرا اینها ارزش نیست؟ آیا در زمان خودمان چنین آدمهایی سراغ دارید؟ چرا به جای استفادهی بهینه از ظرفیت یک شخص تاریخی، فداکاریاش و شخصیتش، او را لگدکوب میکنیم؟
زمانی معتقد میشویم به یک قهرمان. تقدیسش میکنیم؛ شبها چهرهاش را در ماه میبینیم؛ به هر کلمهاش آن چنان قدرتی میبخشیم که خودش هم آن قدر به آن اعتقاد ندارد! واله و شیدایش میشویم و عملاً کاری میکنیم که بندهخدا بدون این که بفهمد میشود دیکتاتور؛ حتی با وجود حسن نیت و صداقتش.
بعد تصمیم میگیریم که نه ... فلان نویسنده گفته خوشا به حال ملتی که به قهرمان نیاز ندارد! نتیجه چه میشود؟ رئیس جمهور انتخاب میکنیم و زمان او 100 نشریه را میبندند و انتخابات مجلس را نمایشی میکنند؛ میگوییم آقا جان؛ برادر رئیس جمهور! چه میکنی؟ میگوید متأسفم! ولی من قهرمان نیستم و ملت نباید به دنبال قهرمان باشد!! آقا! قهرمان نیستی؛ رئیس جمهور که هستی! انگار نه انگار! قهرمان کدام است؟ ملت شما را انتخاب کردهاند که فکری، استراتژی، راهی، خلاصه کاری ...! باز میفرماید ملت خودش باید ... من نمیخواهم قهرمان باشم!! آخر ملت خودش دقیقاً باید چه کار کند؟! یادمان میرود که تمام پیشرفتهای صد سال اخیرمان چهرههایی قهرمانی داشته که سر بزنگاههای تاریخی سرنوشت را به دست گرفتهاند. آیا نهضت ملی بدون مصدق و انقلاب بدون خمینی متصور است؟ جالب آنکه مطابق معمول آنها را هم زیر سؤال میبریم!
همین طور خیلی مسائل دیگر ... گاهی راه اصلاح را فقط در سرنگونی حکومت میبینیم و گاهی حتی اگر کسی بخواهد برود نمایندهی مجلس شود به قصدی؛ میتوپیم که نه آقا جان! به حکومت چه کار داری؟! کار پایهای بکن! معتقد به تحریم انتخابات میشویم و سر بزنگاه تاریخی، فریاد کور "تحریم" سرمیدهیم و در نتیجه انتخاباتی را که میتوانستیم در آن اثرگذار باشیم از دست میدهیم؛ از طرفی معتقد میشویم که «همیشه رأی دادن از رأی ندادن بهتر است!» آن وقت در شرایطی که رأی دادن، انتخاب بین بریده شدن سر با ارهی تیز یا کند است، ژست دموکراسی میگیریم و لبخندزنان میرویم پای صندوق تا خودمان را ضایع کنیم! یک زمانی تصمیم میگیریم از فرط ضدیت با شاه اسم شاهرود را عوض کنیم؛ چند سال بعد در خانههایمان برایش خدابیامرزی میفرستیم و اصلاً یادمان میرود که زمان انقلاب، دیوانه نبودهایم و لابد شرایطی وجود داشته که 5 میلیون نفر در عاشورای 57 فریاد زدهاند مرگ بر شاه!
به خدا اسلحه گاهی خوب است و گاهی بد. قهرمان داشتن گاهی بد است و گاهی کاملاً ضروری. رأی دادن گاهی خوب است و گاهی نباید رأی داد. اصلاح از طریق تغییر حکومت اگرچه کافی نیست؛ ولی حتماً لازم است.
کمکاریها، بیسوادیها، جوگیرشدنها، تعصب، خودپرستی و ثابت کردن خودمان خودمان را گردن دانش میاندازیم و سر تاریخ خراب میکنیم ...
*خدا حفظ کند این برادر ژنرال قلعهنوعی را! این "کل یوم" را ایشان به ما آموخت! مطلب قبلی را که یادتان هست؟ «هرکس کلمهای به من بیاموزد ...»! دستش درد نکند!
دکتر شریعتی در کتاب کویر، فصلی دارد به نام «معبودهای من». با الهام از حدیث امام علی، که «هرکس به من کلمهای بیاموزد مرا بندهی (عبد) خود ساختاست»، بعضی استادانش را معبود خود مینامد و احساسش را به آنها بیان میکند. مطمئناً همهی آنها که چیزی به آدم یاد دادهاند، شایستهی صفت «معبود» نیستند؛ اما بعضی هستند که یادآوری آنها، حسی آمیخته به شور، احترام، دوستداشتن و شوق دیدار برمیانگیزد. احتمالاً همه چنین افرادی در زندگی داشتهاند که لزومی هم ندارد معلم، استاد دانشگاه یا ... بودهباشند. آدم جنس رابطهی این «بعضی» و عشقشان به خود و عشقشان به یاد دادن را خوب میفهمد و آرزو میکند کاش خودش هم معبود هرچه بیشتر آدم شود. قبلاً در مورد کیومرث صابری نوشتم؛ و دوست دارم باز هم از این آموختنهای شورانگیز و انسانهای دریادلی که برق چشمانشان در یادگیری من بوده، بنویسم!
پسنوشت: خدایی، حال کردید تعداد بازدیدکنندگان را؟ روایت بیحوصلگی ما در دو روز گذشته 58 بازدید کننده داشته! آدم مهمی هستیم دیگر ... چه میشود کرد؟ شرمنده؛ وقت امضا دادن هم اصلاً نداریم؛ سرمان شلوغ است!
آمدهاید اینجا چه بخوانید؟ نه آقا جان، بروید خدا روزیتان را جای دیگر حواله کند. بروید کنار باد بیاید. ما امروز اصلاً نوشتنمان نمیآید. حوصله نداریم. جان؟ پس اینها را چرا نوشتهایم؟ محض بلانسبت، شناختن فضول! عجب گیری افتادیم ها! اصلا از بس که ملت گیر دادند که بنویس! (اعتماد به نفس را حال کردید؟!)
همین! تمام شد! گفتيم که حوصله نداریم!
حتماً اين داستان را شنيدهايد: «خرسي در آب افتادهبود و داشت غرق ميشد؛ مردي ديد و گمان كرد پوستين است. به آب پريد تا آن را براي خودش بردارد. خرس، هراسان به او آويخت تا نجات پيدا كند؛ مرد ديد خودش هم دارد غرق ميشود؛ شروع به داد و فرياد كرد! شخصي كه كنار رودخانه بود، صداي داد و فرياد را شنيد و با فرياد به مرد گفت: "پوستين را ول كن و جان خودت را نجات بده!" مرد، در حال غرق شدن، فرياد زد: "من پوستين را ول كردهام، پوستين مرا ول نميكند!"
خرس گندهي آويزان كشور ما نيز، بيشك سياست است. هركار كه ميكنيم، ميپرد و آويزان آدم ميشود. انتخابات دارد نزديك ميشود؛ امروز كسي ميگفت: «انتخابات رياست جمهوري را كه تحريم كرديم آنجوري شد؛ در اين انتخابات مجلس ديگر بايد رأي داد!»
دلم برايش سوخت! بيچاره خبر ندارد كه دوستان دارند چه آش خوبي براي انتخابات ميپزند.
اين نخستين بار است كه از رأي دادن كاملاً نا اميدم؛ به ويژه كه حتي اگر دايرهي تنگ نظارت استصوابي گشاد شود، با نبود رسانه و نبود امكان ارتباط با مردم، همان ميشود كه در سه انتخابات گذشته شد و اين معناي بسيار بدي دارد. خدا به دادمان برسد!
چرا همهاش غر بزنیم؟ درستش این نیست که آدم مثبتها را هم ببیند؟! آیا باید همهاش بنشینیم و هی نق بزنیم که چرا این مملکت این جوری است و فلان است و بهمان نیست؟ نه؛ عزیزان! ما کلی نکتهی مثبت داریم! یکی گهوارهی افتخارات تاریخی، که تا کسی حرفی پشت سر مملکتمان زد، میتوانیم آن را – از منشور حقوق بشر کورش بگیرید، برسید به رازی و ابن سینا، بیایید تا حافظ و مولوی و حتی بیایید تا نخستین انقلاب پستمدرن جهان!- بله، میتوانیم همهی اینها را مجموعاً بر فرق طرف خرد کنیم! اگر پس از کوبیدن ستونهای تخت جمشید، دیوان اشعار کل شعرا و انبوه مدارک دال بر نام «خلیج فارس» طرف هنوز زنده باشد و حرف مفت بزند، این آخری، همان انقلابه (!)، دیگر قطعاً کارش را میسازد!
باری ... از بحث اصلی دور افتادیم! سوای از افتخارات تاریخی، دور و برمان هم که پیشرفتهای محیرالعقول کم نداریم! یکیاش ... نه، انرژی هستهای را که دیگر سه-چهار سالهها هم تولید میکنند؛ دیگر برای یک دخترخانم 16 ساله عجیب نیست؛ خوب برای خودش خانمی شدهاست دیگر! بنزین؟! نه ... گاز؟! آموزش ... ای بابا، بگذارید حرفم را بزنم! منظورم دم دستتر از این حرفهاست؛ همین هواشناسی! نمیبینید چهقدر خوب پیشبینی میکنند؟ توی این سرما، نمیبینید دقیقاً به شما میگویند هوا قرار است چه جوری بشود؟ بیانصافید اگر تصدیق نکنید! نمونهاش همین کارشناس جدیدی که جدیداً کلی سروصدا به پا کرده! انگار از غیب خبر دارد این با مرام! دقیقاً ارزیابی میکند که مثلاً امروز، ساعت چند، باد از کدام طرف به کدام طرف میوزد! اسمش؟ آقا حجتالاسلام شیخ کروبی!
فقط، مشکلش این است که این دفعه دیگر باد ایشان را با خودش نخواهد برد؛ حتی اگر جهت آن را درست تشخیص دادهباشد!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|