برای نوشتن آن چه همه باید بخوانند! |

این هم یک تصویر دوستداشتنی! میبخشید که کیفیتش خوب نیست؛ عکس گرفتن با موبایل و عجله بهتر از این نمیشود. عوضش به جان شما کمیتش حرف نداشت؛ هرچه خوردیم باز هم بود!
پسنوشت1: نانش هم داغ داغ بود؛ در عکس قابل مشاهده نیست!
پسنوشت2: توصیه میکنم حتماً قبل از هر بحث مهم سیاسی، اجتماعی و غیره (!) و به ویژه قبل از نوشتن در وبلاگتان، چنین تصویری برای خودتان فراهم کنید؛ نتیجهی تراوشات ذهن خلاق شما بینهایت متعالیتر خواهد بود!
مطلب را به بالاترین بفرستید:
"و وقتی سام این را شنید، از ته دل به صدای بلند خندید؛ و سپس از جا برخاست و فریاد زد: «زهی شکوه و افتخار! همهی آمال و آرزوهای من راست درآمده است!» و سپس گریست.
و همهی سپاهیان خندیدند و آنگاه گریستند ..."
شاید بتوانید تصور کنید خندیدن و آنگاه گریستن یعنی چه؛ اما تنها کسانی با خواندن جملهی بالا خندیده و گریستهاند که "ارباب حلقهها" را خواندهباشند!
۱-هشتم آذر 76 بود.
بعد از هيجانهاي اوليه، حدود ساعت 8 شب سوار تاكسي بودم و توي ترافيك شادي. (جان
من نگوييد مگر چه خبر بود در آن روز! بازي ايران-استراليا ديگر!) راننده تاكسي كلي
هيجانزده بود و كسي هم عين خيالش نبود كه ترافيك است! راننده تاكسي به ذوق آمده
بود: «آقا من فقط دو بار ديگه مردمو اينجوري ديدهم! يكيش آزادي خرمشهر بود؛
يكيشم روزي كه شاه رفت!»
ديروز 26 ديماه بود.
سالگرد يكي از اين سه روز؛ روزي كه شاه رفت!
۲-در هر 3 روزش
اينجانب از افتخار «بودن» بهرهمند بودهام؛ مثل همهي كسان ديگري كه سي سال و
ببيشتر دارند! سومي را كه هيچ؛ اما در دومي، در سن 5 سالگي، در وضعيتي بودم كه
جزئيات شادماني مردم و روشن بون چراغ ماشينها را به ياد دارم. اگرچه به دلايلي
ننوشتني، احساس ميكردم كه اين شادماني ربطي به من ندارد! در غرور روز سوم خرداد،
سالها بعد شريك شدم.
۳-روز ۲۶ دی ۵۷ را که به علت كمبود سن (!) يادم نيست؛ اما در دوران بچگي و مدرسه، 26 دي براي ما طليعهي دههي فجر بود كه هم به خاطر سرودهاي دوستداشتني و تغيير حال و هواي تلويزيون و هم وضعيت مدرسه خيلي منتظرش بوديم.
۴-در فضای دههی ۶۰، شاه یک جورهایی به معنی فحش بود. خشم و نفرت مردم حقیقی بود و تحمیلی نبود. الآن نمیدانم عملکرد جمهوری اسلامی چه بر سر آن احساس آورده؛ از طرفی حافظهی تاریخی ملت ما هم که کلاْ تعطیل است! به همین دلیل نمیدانم هنوز بچههاي مدرسه اين شعار را به كار ميبرند يا نه؛ ولي ما در دوران دبستان وقتي يك بازي را از تيم ديگري ميبرديم؛ دستهجمعي ميخوانديم: «ما برديم؛ ما برديم؛ كلهي شاهو به شما سپرديم!»
۵-هربار که این جمله را از قول خمینی میخوانم، حیرتزده میشوم و بر هوش تاریخیاش آفرین میگویم؛ وقتی در سال ۴۲ بالای منبر گفت: «ای جناب شاه! من به تو نصیحت میکنم ... من نمیخواهم وقتی تو میروی مردم شکرگزاری کنند. من نمیخواهم تو مثل پدرت شوی!»
۶-هر بار هم که اسم محمدرضا پهلوی میآید، یاد این جملهی تاریخی مهندس بازرگان میافتم که در شرایط بحرانی انقلاب ۵۷ در یک مصاحبه گفت: «رهبر اول انقلاب ایران، شخص اعلیحضرت است!»
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بيماري آمده با تورم ران پاي راست. يك آقاي 40 ساله كه همسرش هم همراهش است. معاينهاش ميكنم؛ به نظر ميرسد كه طرف معتاد تزريقي باشد و مشكل، از عوارض تزريق. از همسرش آهسته ميپرسم: «ايشون تزريق ميكنه؟» همانطور آهسته و خيلي جدي جواب ميدهد: «نه؛ فقط نماز ميخونه!»
شما بوديد چه ميگفتيد؟!
نتیجهگیری منطقی: انسان در 2 حال دچار ورم اندام تحتانی میشود: 1-معتاد تزریقی باشد 2-نماز بخواند!
مسعود بهنود در مطلب
اخیرش به مناسبت 19 دی، متن مقالهای را که با عنوان «ایران و
استعمار سرخ و سیاه» در سال 56 جرقهی انقلاب ایران را زد منتشر کرده. یادم
آمد که سالها، از زمانی که در کتاب تاریخ راهنمایی دربارهی
این مقاله خواندیم، دلم میخواست متن آن را بدانم و هیچجا نبود؛
بزرگترها هم چیزهای کلی دربارهی آن میگفتند که البته من فکر
میکردم چیزی را پنهان میکنند و موضوع باید مهمتر از اینها
باشد.
تا دوسال قبل، که در
یک کتابفروشی چشمم خورد به کتاب تاریخ انقلاب اسلامی اثر عمادالدین باقی، و
متن آن مقالهی کذایی را تویش پیدا کردم! به همراه یک کشف دیگر: یک علت که
باعث شد آن کتاب را بخرم نام «باقی» بود؛ اما بعد که شروع به خواندن کردم با تعجب
احساس کردم زبان کتاب بیشتر شبیه تاریخ به روایت جمهوری اسلامی است که انگار چندان
با باقی و شناختی که از او دارم نمیخواند! مثلاً فکرش را بکنید: در کتابی که
انقلاب اسلامی را روایت میکند، نام مهندس بازرگان، نخستین نخستوزیر
انقلاب، اصلاً نیامدهاست! نگاهی کردم و دیدم تاریخ انتشار کتاب 1370 است!
متوجه شدم که تصویر ما از خیلیها مربوط به همین چند سال اخیر است و اشتباه
بزرگی است اگر آن را به آن قبلاًها (!) تعمیم دهم!
پسنوشت 1: این
متن صرفاً یک خاطره است که یادم آمد و نوشتم؛ نه قصد یادآوری داشتم و نه
میخواستم کسی را زیر سؤال ببرم؛ به خصوص که باقی با وضعیتی که الآن دارد و با
پیگیری و پرداخت هزینه از سلامت و زندگیاش، صداقت و نیکاندیشی خود
را ثابت کرده. خدا حفظش کند. کاش همهی «آنها» مثل او
بودند.
پسنوشت 2: در مصاحبهی شهروند امروز با فرشته بازرگان، او از پاسخ به این پرسش طفره میرود که آیا حملهکنندگان به پدرش در سالهای دههی 60 را اگر اظهار پشیمانی کنند میبخشد یا نه؛ مادرم –که یادآوری آن سالها یکی از بزرگترین دردهایش است- پس از خواندن این مصاحبه، به من گفت در اینجا بنویسم که شاید خانم بازرگان بخواند؛ که «حتی اگر شما ببخشید، ما نمیبخشیم».
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مدرسه که نمیروم؛ کارم در بیمارستان هم که به هیچ وجه تعطیل نمیشود؛ بقیهی کارهایم هم که ربطی به قضیه ندارد؛ کوچه هم که یخ بسته و نمیشود ماشین را تکان داد؛ جادهها هم که بستهشدهاند؛ کمبود گاز هم که وجود دارد؛ بعضیها هم که یخ زدهاند؛ وقت برفبازی و ... هم که ندارم؛ خودم هم ماندهام چرا اینقدر دوست دارم برف بیشتر ببارد و روی هم تلنبار شود؛ و چرا وقتی بارش قطع میشود، اینقدر حالم گرفتهمیشود! عذاب وجدان گرفتم به خاطر این علاقه!
آدم كيف ميكند به خدا! يك جور عجيبي آدم احساس آب شدن قند را در دلش تجربه ميكند كه هيچ بنيبشري در ولايت اينجوري ذوب نميشود! اخبار تلويزيون، شبكهي خبر، دارد دربارهي كمبود گاز و سرماي هوا ميگويد؛ آدم ميشنود: «بينندگان عزيز، ميدونين كه اين روزها موج سرما حتي كشورهاي اروپايي و آمريكايي رو هم گرفته (يعني اين يكي ديگر به خدا تقصير جمهوري اسلامي نيستها! به جان مادرم اين فرنگيهاي بينماز و بيولايت هم دارند تيكتيك ميلرزند!) اما فرهنگ غني ايراني-اسلامي ما منجر ميشه كه مردم با صرفهجويي در مصرف گاز، كاري كنن كه هموطنانمون دچار كمبود گاز نشن!» (يعني: آن فرنگيهاي بيخاصيت فاقد فرهنگ (!) نه كه اصلاً صرفهجويي بلد نيستند، فلذا (!) دارد از سرما جانشان بلانسبت بالا ميآيد!)
* به جان خودش، اين هالهي نوراني هيچ ربطي به آن هالهي نوراني كه شما فكر ميكنيد ندارد! اگر داشت ميگفتيم ديگر؛ مرض كه نداريم دروغ بگوييم!
تاريخ مشروطه ميخواندم. به جملهاي رسيدم از كسروي كه كلي لذت بردم! ميگويد وقتي محمدعليشاه مجلس را به توپ بست، مشروطه تعطيل شد. تنها «از ايران آذربايجان ماند و از آذربايجان تبريز و از تبريز يك محله و از محله يك كوي و از كوي يك كوچه و در آن كوچه ستار مقاومت ميكرد؛ و آنگاه آن كوچه كوي شد و آن كوي محله شد و آن محله، تبريز و تبريز آذربايجان و آذربايجان ايران شد.»
ياد آن معلم سبيل كلفت جوان به خير؛ اگرچه الآن خودم هم نميدانم اين جملهاش را چهقدر باور دارم: «كرم شبتاب گفت رفيق خرگوش؛ نور هر قدر هم كم باشد، باز روشنايي است.»
فكر ميكنيد اتفاقي است كه آن معلم سبيل كلفت هم ترك بود؟
خيلي سعادت ميخواهد چنين اثري داشتهباشي.
پنجم دبستان بودم و عاشق خواندن. در شهر كوچكمان امكان ارتباطي با هيچ محفل فرهنگي نبود. هرچيزي كه دستم ميرسيد ميخواندم؛ معتاد بودم به دنبال كردن حروف!
از مجلهها، كيهان بچهها و كيهان علمي را منظم ميگرفتم؛ جمع ميكردم و ميخواندم. خودم كشفشان كرده بودم!
كلاس پنجم بودم كه يك مجلهي جديد كشف كردم ... نميدانم؛ «كيومرث صابري فومني» خودش ميدانست دارد چه ميكند؟ شدم گلآقاخوان! آنهم با چه وسواسي! هر هفته، از الف تا ي! هرگز نميتوانيد تصور كنيد وقتي كتاب «دو كلمه حرف حساب»ش با پست به دستم رسيد و تويش با رنگ سبز آن را به من تقديم كردهبود، چه حالي داشتم!
گلآقا به من دور افتاده در شهر كوچكمان نوشتن ياد داد؛ طنز ياد داد؛ فارسي ياد داد؛ انصاف ياد داد؛ سياست ياد داد؛ لبخند ياد داد و غيره(!) ياد داد ...
هنوز وقتي مينويسم، بعد از اين همه سال و دبيرستان و دانشگاه و ...، خودم بوي لحنش را از لابهلاي جملاتم احساس ميكنم! نميدانم آنها كه ساختههاي اين مرد را ميشمرند، من و امثال من را هم به حساب ميآورند؟
كاش خيلي گلآقا داشتيم! روحش شاد!
من مشكل دارم!
مشكلم نه فلسفي است، نه سياسي.
ربطي هم به ايران ندارد.
دربارهي وضعيت مسلمانان جهان هم نيست.
به تاريخ معاصر، بيانصافيها و حماقتها هم ربطي ندارد.
ربطي به تعطيلي روزنامهها يا بيهوده بودن فيلم آخر مخملباف هم ندارد!
هيچ دوايي هم برايش پيدا نميشود.
حتي به فوتبال و عليآبادي هم ارتباطي ندارد.
بدجوري درگيرم كرده؛ جوري كه دست و دلم به هيچ كاري نميرود.
مشكل من اين است: چاق شدهام، مثلاً 3 روز است رژیم غذايي دارم و الآن تمام وجودم نياز به يك پرس چلوكباب برگ مخصوص با گوجه اضافه را فرياد ميزند! كمكم كنيد!
«ما در این 30 سال معنی انتخابات آزاد را به دنیا نشان دادهایم؛ در انتخابات مجلس هم یک بار دیگر نشان میدهیم!»
از سخنرانی یکی از آقایان، همین تازگی!
جملهی بالا نیازی به توضیحات ندارد؛ اما یک نگرانی را دامن میزند. رئیس جمهور و کابینهاش شدهاند سیبل. آنقدر سوتی دادهاند که جای دفاع از آنها نمانده! و البته، آنقدر خرابکاری هم کردهاند که جمع کردنش گاو نر میخواهد و مرد کهن. نتیجهاش این شده که همه و همه، از اصلاحطلبان تا فاشیستنماهای دیروز شدهاند اپوزوسیون و علیه دولت حرف میزنند و مردم حال میکنند! ائتلافی شکل گرفته که در آن خاتمی و ناطق، کروبی و هاشمی، لاریجانی و تاجزاده، توکلی و بهزاد نبوی همه در یک جناح قرار دارند! اگرچه ممکن است در انتخابات مجلس و ریاست جمهوری فهرستهای جداگانه بدهند، احتمالاً همه به مخالفین دولت شناختهخواهند شد.
یک بار در 2 خرداد از اینجا خوردیم. آنها که هیچ اعتقادی به رأی مردم و پذیرفتن اشتباهات گذشته نداشتند، تنها به خاطر بیرون ماندن از حاکمیت، شدند پرچمدار مردمسالاری و در نتیجه هیچ اتفاقی نیفتاد. حالا هم همانطور؛ میتوانیم یک انتخابات «آزاد» نمایش دهیم و در آن دولتیهای الکی خوش شکست بخورند، آنوقت جار هم بزنیم که دموکراسی داریم و باز هیچ اتفاقی نیفتد؛ و باز درجا بزنیم؛ و باز دور خودمان بچرخیم!
میگویید نه؟ ببینید!
مشکل جای دیگر و راه حل هم–اگر باشد- جای دیگر است.
چند دقيقه پيش يك مريض را معاينه كردم. يك مرد 35 ساله؛ مراجعه به علت تب.
2 ماه است كه گوشهي خانه افتاده و كسي سراغش نميرود. زنش گذاشته رفته و مادر پيرش گهگاه به او غذا ميرسانده. معتاد تزريقي است. با يك جاي تزريق عفوني در كشالهي ران و يك زخم بزرگ متعفن روي كمر؛ به خاطر بيحركتي طولاني.
از زماني كه بستري شده و درمان شروع شده فقط و فقط ناله ميكند و دست به دامان هركس ميشود كه «دكتر ... دستم به دامنت ... يه مسكن (!) به من بزن ... درد دارم.» يوي عفونتش تمام اورژانس را پر كرده.
حداقل روزي 2-3 نفر با همين مشخصات فقط به بيمارستان ما مراجعه ميكنند يا آورده ميشوند.
1-به كي بگوييم كه اهميت بدهد؟
2-بزنيم توي سرش و بگوييم «خاك بر سرت بيارادهي معتاد!»؟
3-چهطور است يك بار ديگر سريال آينهي عبرت را از نو پخش كنيم؟
4-راه ديگرش هم اين است كه سر چهار راهها چادر به پا كنيم و معتادها را بگيريم!
5-يقهي كي را بگيريم؟ يقهي كي را بگيريم؟ يقهي كي را بگيريم؟ يقهي كي را بگيريم؟
1-دلم نمیخواهد دیگر دربارهی عادل و نود بنویسم؛ میترسم این دلخوشی هفتگی را هم از ما بگیرند. چنین مباد. کاش میشد کاری کرد ...
2- «نام بعضی نفرات، رزق روحم شدهاست». یاد مهندس مهدی بازرگان در صدمین سال تولدش گرامی. مردی که هرگز، هرگز و هرگز «جوگیر» نشد و ثابت کرد، برای آنکه بمانی، نباید برای ماندن بجنگی و همه چیز را فدا کنی.
بعد از 24 ساعت بیداری مداوم و یک کشیک طولانی در اورژانس، کلنجار رفتن همزمان با چندین بیمار بدحال و یکی دو تا تلفات، وقتی شیفتت در ساعت 8 صبح تمام میشود، هیچچیز جای این را نمیگیرد که بروی استخر؛ چند دقیقهای با شناور شدن، پاهایت را از زجر تحمل وزنت خلاص کنی و بعدش بروی خانه، روز مبل دراز بکشی و جلوی تلویزیون روشن خوایت ببرد!
(پیش خودمان بماند؛ قسمت 1.5 ساعت فوتبال قبل از استخر را سانسور کردم! گفتم میگویید «دیوانه است! چه وقت فوتبال بازی کردن بود؟!». شما که محرمید؛ اما لطفاً صدایش را جایی در نیاورید!)
ما یک ملتیم که در ایران زندگی میکنیم. اما این فقط ظاهر قضیه است. ما یک ملت نیستیم؛ بلکه دو قومیم که بیخبر از وجود یکدیگر و بیخبر از تفاوتی که با هم داریم، در کنار هم زندگی میکنیم. این دو قوم هیچ ارتباطی با هم ندارند. به ندرت بعضی وقایع هر دو قوم را تحت تأثیر قرار میدهد، اما این همراهی هم تنها ظاهر قضیه است. شاید در بعضی از مشاغل، اندک ارتباطی-صرفاً کاری- بین این دو قوم برقرار باشد؛ مثلاً با صرف نظر از بعضی استثناها، در یک بیمارستان دولتی بیماران از یک قومند و کادر درمانی از قومی دیگر. یک انترن بیمارستانی در مرکز شهر تهران، قوم دیگر را در زندگی روزمرهی خود فقط و فقط به صورت بیماران مراجعهکننده به بیمارستان میبیند و لاغیر. پزشکانی که در این بیمارستانها کشیک دادهاند، معنای این تفاوت را خوب میفهمند. اما در بسیاری شغلها، فرد حتی همین قدر هم با آن «دیگران» رابطه ندارد و از وجودشان بیخبر است؛ هرچند هر روز در خیابان از کنارشان رد شود.
ما، در این دنیای مجازی، هرقدر هم دور خودمان بچرخیم و در وبلاگهایمان مطالب مهم بنویسیم و برای همدیگر mail فوروارد کنیم، با قوم خودمان - در حد یک دهم جمعیت اثرگذار کشور- ارتباط برقرار کردهایم که بالکل ارتباطشان با آن نهدهم بقیه قطع است.
بار دیگر تأکید میکنم: ما دو قومیم بدون «هیچ» ارتباط اندیشه و سخن با هم؛ که اساساً زبان همدیگر را درست نمیفهمیم. گویی از دو کرهای جداگانه آمدهایم و دست اتفاق، ما را در سرزمینی به نام ایران کنار هم قرار دادهاست. ما اگر هم از وجود هم باخبر باشیم، یکدیگر را نادیده میگیریم چرا که به ندرت حتی در حوزههای گوناگون اجتماعی با هم برخورد داریم. از همین روست که در زمانهایی مانند انتخابات، هر از چندی یکی از این دو قوم دیگری را متحیر میکند!
برای برداشتن هر قدمی در این کشور، این کار نخستین قدم است: راهی برای ارتباط با «آنطرفیها» پیدا کنیم.
آقایان، دوستان دولتی صاحب مسؤولیت در فوتبال، دیشب دعوت برنامهی نود را رد کردند و نیامدند که در برابر صفایی فراهانی (نمایندهی فیفا در برابر دولتیان) بنشینند و گفتوگو کنند؛ تا مثل همیشه همهچیز در یک هالهی مبهم، کلی و ناپدید بگذرد و برود پی کارش؛ اما خیلی جالب شد؛ وسط برنامه دوستان دولتی «ناچار» شدند بیایند و پاسخ بدهند. «مجبور» شدند تلفن کنند تا چند دقیقه بتوانند صحبت کنند، وگرنه دیدند یک برنامهی آزاد، یک رسانهی آزاد کاری میکند که ذرهای ناراستی و نادرستی فاش شود و گندش جلوی مردم در بیاید! آدم خوب میفهمد چرا در این کشور باید حدود 100 نشریه بستهشوند تا امکان فتح شوراها، مجلس و ریاست جمهوری فراهم شود! کاش فقط یک ربع در هفته، برنامههای سیاسی تلویزیون آزاد بود!
و اما ...
دیروز که از عادل فردوسیپور نوشتم، اصلاً نمیدانستم قرار است امشب یکی از آزادترین برنامههای 20 سال اخیر تلویزیون را ببرد روی آنتن! این مرد قابل تقدیس است! به قول دوستی، کاش تلویزیون همیشه «عادل» بود!
در کشور ما، نادرترین چیز این است که کسی درست سرجای خودش باشد و در نتیجه منشأ خیر و برکت و پیشرفت شود. و این استثنا وقتی استثناتر (!) میشود که این اتفاق در امپراطوری صدا و سیما بیفتد. این نادرترترین (!) عادل فردوسیپور است؛ خدا حفظش کند که باعث میشود دوشنبه شبهای ما با هر شب فرق کند!
این تصویر کیست؟
دیروز رفتهبودم حسینیهی ارشاد. برای کلاس تاریخ معاصر هدی صابر. کمی دیر رسیدم؛ و وقتی رسیدم، دیدم این پیرمرد، تنها، با عصا و کیفش دارد پلهها را یکی یکی پایین میرود تا خودش را به سالن سخنرانی برساند. کنجکاو شدم که ببینم کیست.

تحصیلکردهی قدیمی دانشگاه تهران. مبارز قدیمی و جوان نهضت مقاومت ملی علیه کودتای 28 مرداد. زندانی چندین و چند سالهی زندان شاه. عضو اولیهی شورای انقلاب. نمایندهی اولین دورهی مجلس شورای اسلامی.
بسیاری کسان، هریک از عنوانهای فوق را جداگانه داشتند و بر اسب مراد سوار شدند و همهچیز را از یاد بردند. او که در بطن انقلاب بود، توسط آنها که بعد از انقلاب تازه انقلابی شدهبودند، نه تنها غریبه دانستهشد، به نظراتش توجهی نشد و بیرون از حاکمیت گذاشتهشد، بلکه ناسزا شنید، به زندان جمهوری اسلامی هم رفت، به هرچیز که فکر کنید متهم شد والبته هرگز هم از ایران نرفت. و آنها که انقلاب را مصادره کردند، کشور هم ارث پدریشان شد و ما را بردند به اینجا که میدانید!
صحبت بر سر یک فرد نیست؛ بلکه بر سر یک جریان فکری است. بر سر جریانی که ...
به سرعت از پلهها پایین رفتم تا ببینم کیست. مهندس عزتالله سحابی بود.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|