تبليغاتX
خورشیدک
 
برای نوشتن آن چه همه باید بخوانند!
 

دیروز، اتفاقی از رادیو پیام بخشی از منظومه­ی خسرو و شیرین نظامی را شنیدم. قطعه­ای بود در توصیف عشق فرهاد به شیرین. آن­قدر مجذوب شدم که امروز می­خواهم بروم خمسه­ی نظامی را پیدا کنم و بخرم برای کتاب­خانه­ام.

ما از چه­قدر چیز، درست بغل گوشمان بی­خبریم.

 

  نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 12:26  توسط آفتاب  | 

دیگران می­گویند من آدم خوش­بینی هستم. با این همه، من در مورد کشورمان و شرایط آن، در زمینه­های متفاوت این­طور فکر می­کنم:

اوضاع اصلاً خوب نیست.

اقتصاد کشورما کاملاً ناکارآمد است. ما داریم دسته جمعی پول نفت می­خوریم بدون آن­که تولیدی داشته­باشیم. سرمایه­ها را فراری می­دهیم و روزبه­روز وابسته­تر می­شویم. بی­کاری در اوج است و روزبه­روز بدتر می­شود. وصعیت معیشتی اکثر مردم روزبه­روز بدتر می­شود. پرسودترین تجارت شده خرید و فروش و واسطه­گری.

کشاورزی عملاً فلج است. ما غذای خودمان را وارد می­کنیم. سرمایه و خلاقیتی صرف کشاورزی- که زمانی مهم­ترین منبع تولید ما بود، نمی­شود.

آموزش عمومی ناکارآمد است. ما چیزهایی به بچه­هایمان یاد می­دهیم که به درد هیچ­کس نمی­خورد و چیزهایی را که لازم دارند به آن­ها نمی­دهیم. آموزش عمومی به جای آن­که ایرانیانی بسازد آمده­ی زندگی، می­خواهد ماشین­هایی بسازد آماده­ی کنکور.

آموزش عالی بیهوده است. اکثریت فارغ­التحصیلان در تخصص خود مشغول نیستند. دانشگاه­های ما دبیرستان­های بزرگی­اند خالی از شور، تولید و سازندگی.

اکثریت استعدادهای ما کشور را ترک می­کنند. 90% آن­ها که به دلایل متفاوت استعدادهای درخشان نامیده­می­شوند، در ایران نمی­مانند.

دستگاه اداری ما ناکارآمد و بیهوده است. دولت بر همه چیز سایه انداخته و تولید و خلاقیت را از بین برده­است.

نشانی از تمایل به اصلاح در حکومت نیست. اگر هم باشد، قصد آن است که تمام راه­های امتحان شده دوباه و سه­باره امتحان شوند و درنهایت جز مرهم گذاشتن و پوشاندن مشکلات کاری نمی­شود. حکومت بیش از اصلاح، سرگرم حفط خود، خفه کردن هر صدای مخالف و نمایش برای مردم است؛ نمونه­اش انرژی هسته­ای!

فرهنگ و هنر معطل است. تولید فرهنگی ما بسیار ناچیز و استقبال از آن از آن هم ناچیزتر است.

اپوزوسیون حکومت ما نیز ناکارآمد و بدون برنامه است. نه می­داند چه می­خواهد؛ نه می­داند چه­طور می­خواهد به آن برسد؛ نه می­خواهد هزینه­ای پرداخت کند.

بی­برنامگی و ناراستی و نادرستی در همه­ی زمینه­ها بیداد می­کند. نمونه­اش همین فوتبال مملکت!

فرهنگ جوانان ما فرهنگ بی­هویتی است و بی­عقیدگی. مواد مخدر بیداد می­کند و اعتیاد یک معضل بزرگ اجتماعی است که روزبه­روز به دامنه­ی آن افزوده­می­شود. بنیان­های اجتماعی ما در حال فروپاشی است بدون این که چیزی جای­گزین آن شود.

مردم ما ناآگاهند. آن­ها در بی­خبری زندگی می­کنند و هرکس بلندتر داد بزند و صدایش را به گوش برساند، مثل خرگوشی به دنبالش می­روند و صدایشان هم در نمی­آید. بلندتر از همه هم، با داشتن TV، حکومتمان داد می­زند.

روشن­فکران ما حرفی برای گفتن ندارند. نه حرفی هست، نه مخاطبی، نه راهی برای گفتن و رساندن صدا.

خلاصه آن که بد فتنه­بازاری است.

این­ها را فقط به صورت خلاصه گفتم. می­توانیم بنشینیم و راجع به هرکدامشان بحث کنیم و در صورت لزوم برویم دنبال مدرک. وقتی این­ها را به کسی می­گویی، سه جواب می­دهد:

1-این­ها نادرست است و اوضاع به این بدی نیست.

2-ممکن است این­ها درست باشد، ولی بدبنیانه است. هرکس در زمان خود فکر می­کند همه چیز بدتر از همیشه است.

3-بله؛ اوضاع همین­طوری است و باید فکری کرد.

اولی و دومی را مطلقا ًقبول ندارم. خود گول زدن است. اما فکر ...؟

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 14:16  توسط آفتاب  | 

 

بعضی دوستان با بقیه فرق دارند. نمی­دانم، دوستان قدیمی و آن­ها که روزهای بچگی را با آن­ها گذرانده­ای چنیند یا در 30 سالگی هم آدم می­تواند از نو برای خودش چنین دوستی پیدا کند. مهم­ترین ویژگی چنین رفقایی این است که اگر بعد از  سال ببینی­شان، انگار که همین دیروز با آن­ها خداحافظی کرده­ای! یعنی آن­قدر نزدیک، صمیمی و با خودت احساس می­کنی­شان که بعد مسافت و زمان و ... هیچ غلطی نمی­تواند بکند! (بلانسبت؛ عین آمریکا!)این موضوع حتی مطلقاً ربطی به به اصطلاح معرفت یا بی­معرفتی طرف ندارد؛ ممکن است او سال به سال هم از آدم خبر نگیرد؛ ولی وقتی می­بینی­اش، یخی بینتان وجود ندارد که لازم باشد کمی زمان بگذرد و  آب شود. اگر بعد از 4 سال به چنین آدم­هایی تلفن کنی، انگار همین دیروز کلی با هم صحبت کرده­اید! هیچ نیازی به تعارف تکه پاره کردن، احوال­پرسی آن­چنانی و ... هم نیست. می­توانی یک دفعه بگویی: «سلام رفیق! چه­طوری داداش؟ امشب میام خونه­تون!».

خیلی حال می­دهد از این جور رفقا داشتن! من دارم؛ پس خوش به حالم!

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 12:6  توسط آفتاب  | 

این خانم را می­شناسید؟

از 12 سال قبل که انقلابی شده­ام (انقلابی: کسی که زیاد دور و بر میدان انقلاب می­چرخد؛ استعاره از دانش­جوی دانشگاه تهران؛ لطفاً فکرهای بدبد نکنید!) بله، از 12 سال قبل که انقلابی شده­ام، این بانوی محترم را می­بینم که در خیابان کارگر، نزدیک ادوارد براون در ایستگاه اتوبوس می­نشیند و روزنامه می­فروشد. اگر بایستی و روزنامه­ها را نگاه کنی و چیزی نخری، بدجوری از او فحش می­خوری! آن چنان بد اخلاقی می­کند که مدتی آن طرف­ها پیدایت نمی­شود! و اگر از او چیزی بخری و از در دوستی در آیی، کلی دعایت می­کند!

امروز از در دوستی در آمدم. حیف که وقت نداشتم؛ وگرنه می­شد یک مصاحبه­ی مفصل از این بانو در آورد! فقط یک سؤال کردم و گفت که 27 سال است هر روز همین جا می­نشیند و روزنامه می­فروشد! 27 سال! خدایی، چند نفر را می­شناسید که چنین سابقه­ی فرهنگی داشته­باشند؟!

خدا حفظش کند و به کسب و کارش برکت دهد!

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 2:0  توسط آفتاب  | 

آخر هفته می­روم شمال! از فکرش هم دلم به شوق می­آید؛ از فکر کشیدن هوای مرطوب و بوی یک باران همیشگی توی ریه­هایم!

بچه که بودیم، در دوران دبستان، زمان هم انگار کندتر می­گذشت. برای همین در پاییز و زمستان آن­قدر خورشید را نمی­دیدیم که وقتی بهار می­آمد، تصویر خورشید را یادمان رفته­بود! آن­چنان با حیرت به خورشید نگاه می­کردیم که انگار اولین بارمان است یک موجود زرد گرم در آسمان می­بینیم!

جای همه­ی دوستان خالی.

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 12:24  توسط آفتاب  | 

«هر بار که پاییز بیاید، باد یاد روزهای دانش­جویی­ات را با خود خواهد آورد. روزت مبارک»

این جمله دیروز طی یک SMS برایم فرستاده­شد! حیرت­زده شدم از این که زمانه چه به سر معنای یک روز می­آورد. انگار که تبریک روز مادر است! مثل این است که بخواهی روز ملی شدن صنعت نفت را به یک نفر این طوری تبریک بگویی: «وقتی رنگ مشکی­اش را می­بینم، و بوی دل­انگیزش را استشمام می­کنم، تو در برابرم می­آیی! روزهایت به شادابی فوران نفت از چا­ه­های تازه کشف شده باد! روز ملی شدن صنعت نفتت مبارک!!»

آخر هرچیزی مناسبتی دارد، معنایی دارد، دلیلی دارد! در روزی که به نام دانش­جو نامیده­شده خونی ریخته­شده؛ مطالبه­ای وجود داشته؛ اعتراضی سازمان یافته!

روز دانش­جو یادگار ایستادگی قوم جوان دانشگاهی در برابر کودتاست. نمی­خواهم نوستالژیک باشم و اصلاً هم غرغر را دوست ندارم. ولی واقعاً دلم می­خواهد بدانم واقعاً دانش­جویان این دوره و زمانه با آن وقت فرق کرده­اند یا تنها شرایط فرق کرده و در شرایط یکسان، این­ها هم مثل آن­ها می­شوند؟

می­دانم چند دانش­جو در زندان هستند، می­دانم چه بر سر دانشگاه می­آورند و ...؛ اما تعارف که نداریم؛ کمی در دانشگاه قدم بزنید؛ چند درصد دانش­جویان اصلاً از این چیزها خبر دارند و چند درصدشان ممکن است قدمی-هر قدمی- برای تغییر چیزی در جامعه­شان بردارند؟

نمی­دانم چرا همیشه احساس می­کنم به ویژه در زمان ما همه چیز جوری است که نباید باشد! لابد اشکال از من است!

یاد روز دانش­جو گرامی و شعله­ی سوزان دانشگاه همیشه پرفروز باد.

 

  نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 12:6  توسط آفتاب  | 

 1-یکی از بزرگ­ترین رؤیاهای کودکی ما این بود که تلویزیون مرحمت کند و کارتون رابین هود را برای هزارمین بار نشانمان بدهد! امروز رؤیای کودکی­ام را به قیمت هزار تومان از میان انبوه کارتون­های رنگ­ووارنگ از میدان انقلاب خریدم و واقعاً لذت بردم از هر لحظه­اش؛ فوق­العاده بود؛ پیش­نهاد می­کنم امتحان کنید!

2-یازدهم آذرماه، سال­گشت شهادت میرزا کوچک خان جنگلی است. میرزا برای ایرانیان یادآور میهن­دوستی، تلاش برای کشور، انصاف، صداقت و لیاقت است؛ اما برای ما گیلانی­ها چیزی فراتر از این­هاست. میرزا کوچک­خان برای ما مرد ریشویی است که عکسش را از وقتی چشم باز کرده­ایم بر دیوار خانه­ی پدربزرگمان دیده­ایم و لالایی­های کودکی­مان پر از نام او بوده­است.

دارم سعی می­کنم وقتی تاریخ معاصر می­خوانم، به جای حسرت خوردن چیزی یاد بگیرم و تحلیلی استخراج کنم که امروز به کاری بیاید و مایه­ی حسرت فردای دیگران نشوم ... ولی این تاریخ معاصر لعنتی ما آن­قدر حسرت تویش دارد که وسطش باز یادم می­رود و به جای تحلیل، اشکم سرازیر می­شود. کاش به جای کاشتن مجسمه­اش در میدان شهرداری رشت، اندکی از اندیشه­اش در این سرزمین جاری بود.

  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 19:27  توسط آفتاب  | 

باید اعتراف کنم بدجوری حسودی­ام می­شود به آقای ابطحی که وب­نوشتش هر روز به­روز می­شود. خدایی­اش شوخی نیست! آدم هزار جور اتفاق برایش می­افتد در روز ... از سر اینترنت نرفتن تا بی­سوژگی و بی­حوصلگی. دستش درد نکند!

این هم آخر اعتماد به نفس است که مای تازه از راه رسیده که از شروع به کار وبلاگمان به زور 2 هفته می­گذرد، برداریم در این مکان کار ایشان را تأیید بنماییم! ولی از مزایای فضای مجازی هم این است که اعتماد به نفس آدم را بالا می­برد ... در نتیجه تأیید می­نماییم و آفرین می­گوییم و حسودی هم البته می­کنیم!

به امید روزی که اسم ایشان و هم­فکران اصلاح­طلبشان، آدم را به جای سرنوشت اصلاحات یاد چیز دیگری بیندازد!

 

  نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:26  توسط آفتاب  | 

بودن یا نبودن؟

بحث این نیست

وسوسه این است ...

شاملو

  نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 3:7  توسط آفتاب  | 

ده سال پیش، امروز صبح حالم اصلا خوب نبود. دل توی دلم نبود. فردایش امتحان داشتم ولی اصلا خطوط جزوه­هایی را که می­خواندم نمی­فهمیدم. یعنی در واقغ اصلا نمی­خواندم ... حالتی بود از وجود اندکی امید وسط یک ناامیدی بزرگ ... درست مثل چند ماه قبلترش، دوم خرداد همان سال! چه­قدر آن دو روز شبیه هم بودند و چه­قدر احساسم پس از پایان آن دو روز شبیه به هم بود! عجب سالی بود آن سال ۷۶!

بازی ایران-استرالیا هم مثل انتخاب خاتمی یک معجزه بود! معجزه­ای مبتنی بر یک خواست ملی، بر هم­راهی اکثریت ایرانیان پس از سال­ها ... و شادی پس از هردو هم چه­قدر شبیه بود. شادی پیروزی. شادی این که آینده چه­قدر امیدبخش می­نماید و شادمانی این­که دیگر دوران حسرت و افسوس و تماشای پیش رفتن و پیروزی دیگران تمام شده و نوبت ماست!

و در آخر، احساس امروزم نسبت به آن روز چه­قدر در هردو زمینه شبیه است ... هنوز نوستالژی آن دو روز شیرین است، ولی یکی که به برکناری مربی خوب خارجی در همان جام جهانی با توطئه کشید و به "ژنرال" ختم شده تا به حال و در هنوز بر همان پاشنه­ی انتظار معجزه میچرخد و دیگری هم که به دولتی رسید که تاریخ ایران در برابرش مانده حیران. هردو پیروزی با ندانم­کاری، گیج خوردن، فشار آن­ها که منافعشان به خطر می­افتاد و ... به هرز کشیده­شد و معجزه ماند. تا ۱۰ سال بعد، باز آرزویمان معجزه باشد! چه­قدر شبیه بودند آن دو روز.

یاد ۸ آذر ۷۶ گرامی.

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 10:8  توسط آفتاب  | 

یکی از دوستان درباره­ی "فریاد مورچگان" مخملباف نوشته­بود که داغ دلم را تازه کرد! با هیجان تمام خواستم بروم سراغ این فیلم هیجان­انگیز (!) و از احساس خود در موقع دیدن صحنه­هایی بیان کنم که در آنها یک زن دارد در هند دنبال مرد کامل می­گردد، شوهرش یک صندلی روی دوشش گذاشته و دنبالش می­رود و مدام د مورد نبودن خدا و سرگشتگی خود و کلی چیزهای مهم دیگر ناله­سرایی می­کند و ...! راستش کلی هم پیش خودم نوشته­بودم؛ ولی تا آمدم این مطلب را بنویسم، گفتم قبلش این کلمه­ی "فریاد مورچگان" را در گوگل به زیور "سرچ" بیرایم ... آقا جایتان خالی! دیدم دوستان کم نگذاشته­اند و هرچه بدوبیراه بوده نثار این برادر مخملباف سابقمان و همشهری مخملباف فعلی کرده­اند!

گفتم بی­خیال! آخر خودمانیم، احساس نوستالژیکم نسبت به ناصرالدین­شاه و نون­وگلدون هنوز باقی است! بگذار مورچگان فریادشان را بزنند، ما که مدتی است دیگر فیلم دست و حسابی ندیده­ایم؛ این هم رویش!

  نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 0:22  توسط آفتاب  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM